|
|
توی كودكی، اولينبار، وقتی طرفِ اعتراضم رسمروزگـار بود كه، فهميدم پدر و مادرم يه روزی پير میشن؛ و از من كاری برنمياد. * توی اين ليست {+} جاش خاليه.
+ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ---- آستیگ.مات |
همهی اونسالها كه با يه نخ به اون بالا وصل بودم، دورِ خودم میچرخيدم . ↕↕ همهی اون هفتهها و ماههای بیهدف اينطرفو اونطرف قِلخوردن، از پارگیِ نخ بود!
+ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ---- آستیگ.مات |
از ششدانگِ بـهار، يكاپسيلونش مالِ من است! هر بهار، میزند به سرم كه در چارچوبِ سرزمينم -بهار- هر چيزی شدنیست! خيال برَم میدارد كه اين درختِ پُرشكوفهی آلو تجلّیِ روحِ من است، اين خُنكای ملس از هوای بارانی!.. انگشتانم را میكشم روی سبزها و خيال میكنم در اين طراوت شريكيم من و درخت! سبز میشوم، شكوفههايم باورشان میشود كه ميوه میشوند، و من با دستهای نشُسته از اينرنگِسبز، صورتم را لمس میكنم و موهايم را بالا میبندم توی آينه. شالام را برمیدارم، كيفمام را روی دوشم میاندازم، پاشنهی كفشام را بالا میكشم، سرِ راهم لامپها را روشن و خاموش میكنم، تلفنام را جواب میدهم و تندتند اساماس جواب میدهم يا دستِ آدمها را میفشارم با همين دستهای سبزم، و خيال میكنم همهچيز سبز خواهد شد!.. باری! اصلن من بدجوری سـراپا سبزم بهار كه میآيد! از همين سبزهايی كه فقط بيستسیروزِ اوّل بهار میشود در طبيعت پيدايشان كرد. من اصلن سبزِ سبزم، ريشه دارم عمو خسروی عزيزِ شكيبايی! تـو باورم كن! و پیاش را نگير لطفن! سبزیام را انكار نكن! نگرد دنبال ردّ انگشتانم روی ديوارها و كاغذها، آيينهها و كفشها و كليدپريزها! نپرس پس كجاست ردّ سبزِ پاهايم،.. كـو ردّ نگاهم.. نپرس از ردّ حضورم در آن آدمهـا... تنها همين شعر را بخوان و بخند! و پیِ آن حقيقت را نگير عمو ؛ كشفم نكن؛ ما آدمها، كشفنشده خوشبختيم .
+ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ---- آستیگ.مات |
حكايتِ زورآزمايیِ بـهار و زمستانِ اينروزها، حكايتِ كلنجار رفتن با اقرار و انكارِ دلتنگی برای توست! برای او. و برای آنها كه دورند؛ همآنها كه يكروز توی صورتِ هم لبخند زديم، همديگر را در آغوش گرفتيم و بوسيديم، دستهای هم را صميمانه فشرديم و گفتيم خدانگهدار، به سلامت! دست تكانداديم و با ترديد گفتيم: میبينمات! امّا تهِ دلمان لرزيد از آنچه كه پنهانش كردهبوديم در عمقِ نگاهمان. كه بزرگشدهبوديم و بارها رفتنِ آدمها را ديدهبوديم و طبيعتِ آدميزاد را میشناختيم كه بهقولِ پدر، عاطفه جايی توی چشمهای آدميزاد خوابيده است؛ همديگر را میبينيم و لابد بيدارش میكنيم. اينروزها من بيدار میشوم امّا باز چشمهايم پُر از خوابهای بيدار نشدهاست! و دلم تنگ. روزها میگذارمش توی جيبم و گم میشوم در رفتو آمدها و كاغذها، دستها و نگاهها و روزمرّگیها. شبها امّا جيبهايم را خالی میكنم، میگذارم زير بالشم، و خواب میبينم كه آنقدر مرا نديدهای كه در چشمهايت ديگر خوابِ من نيست؛ و نه حتّی هيچ گرهی بيدار نشدهای! صُبح بيدار میشوم و باز جيبهايم را پُر میكنم، با اين خيال كه لابلای ديدارِ ديگر چشمها و بيدار شدنهای هر روزت، خوابِ مرا هنوز نگهداشتهای! كيست كه نداند صُبحها هميشه نور هست، و اُميد هست و بهار! باری، هوای عجيبی شدهاست رَفيق! گرما و سرما دستو پنجه نرم میكنند؛ روزها بـهار است كه زورش میچربد، شبها زمستان پرچمش را به اهتزار در میآورد! * تايتل از لابلای يكشعر/برنامهی راديو 7
+ جمعه بیست و ششم اسفند 1390 ---- آستیگ.مات |
و بدانيم اگر سبيل نبود -پُشتِ لبْ بيـهوده- دستِ ما در پیِ چيزی میگشت و پس از كَندنشان دستِ ما اينـهمه خوشحال نبود و نگوييم كه مو چيز بدیست زندگی رشد اين موی پيـاپی زندگی همهمهی سيبيلهاست دستها را را بايد شُست موچينی بايد داشت ابــرو را بايد بـرداشت مويی از زيـر ابرو برداريم وزنِ بودن را احساس كنيم . و نپرسيم چرا موهای زائد اينجاست آنجاست و كللن هـرجاست ! كارِ ما نيست شناسايیِ رازِ موها كارِ ما شايد اين است كه در «لذّتِ» معدومیشان شناور باشيم
+ شنبه بیستم اسفند 1390 ---- آستیگ.مات |
نقشهی جـهان را در دستانم مُچاله میكنم ، و دنيـا به آخر میرسد ؛ قطب جنوب میچسبد به قطبِ شمال، اقيانوسِ آرام سرازير میشود در صحرای آفريقا، و درياچهی اروميه لبی تـر میكند به بوسيدنِ خزر ، و جانی تازه ميگيرد. شرق و غرب در هم میپیچَند؛ و فاصلهی بين قارّهها تمام میشود. و فاصلهی بينِ اقيانوسها. و فاصلهی بين كوهها. و فاصلهی بينِ ... . تـو آنروز از همهجا بیخبر، در ماشينات نشستهای؛ موزيك گوش میدهی و آرام میرانی، بعد، از يك فرعیِ هميشگی میپيچی؛ و ناگهان جادهی ديگری پيشرويت سبز میشود؛ جادهای كه مالِ شهرِ تو نيست. و مالِ كشور تو نيست. و كار، كارِ من است و تو ناباورانه خوشحالی؛ كه جادّه، همآن جادّهايست كه انتهاش خانهی اوست! و تابلوها میگويند كه چند كيلومتر بيشتر نماندهاست. شوقی زير پوستت میدود؛ گازش را میگيری و تندتر میرانی. میرسی و جَلدی پياده میشوی. میدوی. و او از پشت پنجره ناپديد؛ و در چارچوبِ در سبز میشود! ... و فاصلهی بينِ آدمها تمام میشود.
+ یکشنبه سیزدهم آذر 1390 ---- آستیگ.مات |
صدای فلوت میكشاندمان جلوی دفترِ ساختمان؛ دخترك ايستاده برای پدرش فلوت ميزند، ما را نمیشناسد، نگاهش كه ميكنيم خجالت ميكشد و مكث ميكند، با پدرش خداحافظی میكنيم و رد كه ميشويم دوباره شروع ميكند به فلوت زدن. يادش بخير رفتگرِ آن محلهی قديممان ؛ جمعهها صبحزود میديدمش كه آرام برای خودش زده بود زير آواز و با ريتم جارو هماهنگش كرده بود؛ از دور میشنيدمش و وانمود ميكردم حواسم به او نيست تا بلكه به دِلْاِی-دِلْاِی ادامه بدهد، نزديك كه میشدم امّا ساكت میشد و تنها صدای جارو -آهنگ خالی!- را میگذاشت بشنوم، همين كه چند قدم دور میشدم دوباره میزد زير آواز. شبيهِ گنجشكهای همان صبحهای زود؛ كه مینشستند توی پياده رو و به چيزی روی زمين تُندتند نوك میزدند، و تا نزديكشان میشدم پر ميزدند و روی نزديكتريندرخت-نزديكترينشاخه مینشستند، رد كه ميشدم دوباره برمیگشتند سرجای قبلی! و من يادِ يكجفت چشمِ غريب میافتادم در خاطراتم ؛ از آنها كه هميشه نگاهت میكنند و تا سنگينی نگاهشان را حس كنی و سرت را بچرخانی، نگاهشان را زود ازت میدزدند، و وقتی چشم ازشان گرفتی، نگاهشان را باز برميگردانند به تو ... و در زندگی وقتهایی هست كه دلت میخواهد شريكِ يك دِلای-دلاِی شوی، كه پياده بگذری از كنار يكدسته گنجشك و دلشان نلرزد از قدمهات، كه نگاه كنی در يكجفت چشم غريب و نلغزد، بلكه بخوانی در اعماقش كه چيست آنچه تو را آنهمه به خلوتِ خود میكشاند ..
+ دوشنبه دوم آبان 1390 ---- آستیگ.مات |
يه حسّايی هست ؛ كه هميشه موندگار نيست. از يه جايی، اتفاقی، صدايی، حرفی، نگاهی كه شايد حتی تصادفی راهات بهش افتاده، تصادفی ديدی يا شنيدی پيداش میشه و غليان میكنه و به اوج میرسه. و هيجان داری از حجماش، میترسی كه سرريز بشی، كوچك باشی، از هم بپاشی! امّا میخوای كه باشه، كه بمونه. مث حسّی كه حالا در من هست ؛ و تجـربهی نامانا بودنش، و ترسِ از دستدادنشه كه حالا وادارم كرده به نوشتنِ اين سطور ؛ برای گريز از پريدنش، مثِ عطر . بخاطرِ معصوميتِ اين بـاور كه، شايد توی كلمهای از اين جملات ذرّهای ازش ثبت بشه، و فردا -كه ديگه حتماً تمام عطرش پريده- شايد با تلفظ اين كلمه، برگرده اون عطر . و چه میشه كرد جز اين؟ چطور میشه نگهش داشت، جاودانهش كرد؟ با كـلمه؟ رنـگ؟ نُـت؟.. و نگـو تمايل به نگهداشتنش حسّی عبث، خواهشی بيهودهست. نگو رهاش كن ، نگو فقط تماشا سهمِ ماست، كه من از بيهودگیِ تكرارِ هميشهی اينحرفها به نجوا در گوشِ خودم سرشارم! كه تسكين نمیشن ديگه اينحرفها. بگـو ، تنهـا بگو كِی ، بگو كُجـا میشه دوباره و دوباره بهش رسيد، كه داشتاش؟ كه پشتسر گذاشت اين ترس رو، كه خاتمهداد به فـرسايشِ اين احساسی كه با هر ثانيه به پايانش نزديكتر میشه، و با هر سطرِ اين نثر . بگو به كدوم سو بايد بدنبالش دويد؟ كه وقتی تَهمیكشه و به جستجوش هزار بار به همون جای شروعش، به تكرارِ اون اتفاق، اونصدا و اوننگاه رجعت میكنی، ديگه پيداش نمیكنی. عطرش پريده. اونجا نيست. نـيست.. و ميخوام نتيجه بگيرم كه كار تمومه، كه نميشه، با اينحساب ديگه نميشه به چيزی در اين جهان دلبست! تو امّا حتمن ميگی نه، بايد كه فرسايشی باشه، بايد كه تحليل بره ، تَهبكشه ، تا مغلوباش نشی ، غرقاش نشی ؛ بسكه روحات هنوز اونقدرا بزرگ نيس كه بتونه تعادلشو حفظ كنه، كه از هم نپاشه ، كه نسوزه از آتيشِ اين اشتياق ! و من ميگم سوختن رو چه باك؟ و تو حتمن نا اُميدم میكنی كه : قـُقنوس نيستی دختر ؛ نشدی هنوز !
+ جمعه بیست و نهم مهر 1390 ---- آستیگ.مات |
خعلی ضايس واقعن كه آدم بميره و بره به دنيای بـاقی با دستِ خالی از خاطرههای گفتنی؛ از عاشقی و عشقبازی. با جيبِ خالی از تجربهی خيلیچيزایديگه و مهمتر از همه؛ بميره با پروندهی خالی از حماقتـای قابل ذكر ! بعد بره اونطرف ببينه جمعيّت نشستن دورِ هم و ذكرِ خيرِ دنيای فانیـه! بقيه هی شلوغ كنن و مجلسو دستبگيرن و ريسه برن از حرفای هم؛ از حماقتای هم يكی ازون وسط بگه بچّهها تا به الآن من گُندهلاتِتونمهااا اونيكی بگه: قُـپّی نيا صب كن من خاطرهمو تعريف كنم بعد همگی اوج بگيرن كه بگو بگو بگو بگه و جماعت غشغش بخندن و بگن الحق كه توئی ! وسطِ خنده هی سُقلمه بزنن به تو و بگن بابا تو چرا ساكتی پَ؟؟ تو هم بگو يه چيزی ديگه! بيا قاطی ما بعد تو مثِ بُز نگاشون كنی و با خودت بگی ای دل غــافل !
+ شنبه شانزدهم مهر 1390 ---- آستیگ.مات |
يكوقتهای كوتاهی هم هست كه سبُكی؛ بیتعلّـقی. يكطورِ بیقيدی رهايی. دلت نه كه خوش باشد، امّا خُنك است بيخودی. فهميدنات آسان است! جلوی باد نمیایستی سينهسپر. برعكس؛ آغوشت را برايش باز ميكنی. و باد يكّه ميخورد . سختنيستی ديگر ، نرم میشوی. زنبودنات را به ياد میآوری باز. روشنی. بیوزنی. شُستهشده! انگار يك ملافهی بزرگِ سفيد باشی بیلكـّه ؛ سرتاسر پهنشدهباشی روی بند و جلوی آفتاب خُشكشدهباشی امّا هنوز بوی تـايد بدهی. خوبی؛ دنيا را پابرهنه روی سرپنجههات طی میكنی. شانههای چپ و راستات خالیست از وزنهای سياه و سپيد! حسابات صاف است؛ بدهكار نيستی به خوبی/بدی، طلبكار نيستی از بدی/خوبی. ايستادهای روی يك نقطهی تعادلی؛ يك جای وسطی از دنيا ؛ يكجای ايدهآلی كه هرقدر سعی میكنی بفهمی كجايش ايدهآل است ايننقطهای كه شخمـیتر از هميشه است؟ سر در نمیآوری. قبلترش اینجا نایستاده بودی ولی؛ بدنبالِ رمز بودی؛ گشایش. شمارههایرمز را يكیيكی زدهبودهای. هزااارها عدد. و نشده. باز نشده. گفتهبودهای به تـ.. به گویِ چپام. گذشتهبود و عادت كردهبودی ديگر. بعد امّا آن سبكی پيدايش میشود؛ يكروز صبح بيدار میشوی، میبينی كه يكی رمز را زدهباشد انگار. میبينی سرپنجههايت قرار ندارند. قلنجِ شانههايت را انگار كسی شكستهاست! غباری نیست، آسمانْ صافِ صاف؛ نوك قـُلّهها پيـدا!.. كجا بودند اينهمهوقت اين قــُـلّهها ؟؟.. اوووه! چـههـمه فـتــح كه من بدهكارم به دنيا ! به خودم .
+ شنبه نهم مهر 1390 ---- آستیگ.مات |
پيرمردها هميشه نقطهی عطفی بودهاند برای نگاهِ من. پيرمردهای توی فيلمها. پيرمردهای فيلسوف . همهچيز دان . بيگانه با تكنولوژی! احساسِ امنيت با چيزهای خاكگرفتهی قديمی. پيرمردهای شك به همه ، ايمان به پزشك! پيرمردهای خوب. پيرمردهای تا نخوردهی مرتب. با خطِ ّ اتو روی شلوارهای خاكستری. گنجينهی حرفهای پُـرمعنیِ ساده ، خاطرهها و بيتها و ضربالمثلهای بهجـا. خندهها و چينخوردگیهای گوشهی چشمها. پيرمردهای سراپا نگاه. چَشمهای عميــق : انگار دريچهای به گذشته . و آنها كه يك لايه غُبار نشستهباشد روی مردمك چشمشان انگار . يكلايه مـِه . و نمیشد توی چشمهاشان بخوانی كه دلخور میشوند يا نه، وقتی كه از سر بچگّی با عصاشان ادای چُلاغها را در میآوری و میخندی! پيرمردهای پدربزرگ. با دستهای بزرگی كه نرم نبود ديگر، امّا گرم. امّا خواستنی! شديد خواستنی. هنـوز خواستنی؛ حتّـا بعد از هزار سال كه از رفتنشان گذشته باشد .
برچسبها : عاشقانه
+ پنجشنبه هفتم مهر 1390 ---- آستیگ.مات
هستی و نيستی ؛ تيره و روشن میشوی در من . دارد چشمم سياهی میرود يا ...؟ آونگام انگار ، تلو تلو خوران ميانِ يقين و ترديد . دارد سرم گيج میرود يا ...؟ پا پس میكشم و نزديكتر میشوم ؛ نزديكام و دستم نمیرسد ! دارد دلـم تار میبيند يا ...؟ اين بـودن اشتباست. هر بودنی خطاست! بديهیاست و دليل نمیخواهد. عقل است اين دارد استدلال میكند يـا ...؟ * + نـوشـتن ، آتـشِ روشنِ كوچكیست ؛ گيريم نتونی توو چارچوبش حرفتو بزنی و ختم بشه به چرندياتی غليظتر از هميشه .
+ یکشنبه سوم مهر 1390 ---- آستیگ.مات |
صدای خِرتخِرتِ دمپايیهاش كه كشيدهمیشوند روی موزاييكهای كفِ حياط پُشتیِ خانهاش، احساسِ تنهايیاش را دو چندان میكند ؛ آنجا در مخفیِ كوچكی هست كه به بهشت باز میشود. بهشتِ سوت و كور. در را آرام باز میكند و داخل میشود ؛ میايستد روبروی صندوقِ كهنهی كوچكی كه روی ديوار نصب شدهاست : «صندوقِ انتقادات و پيشنهادات؟!» خاكِ رويش را فوت میكند و كليد را میچرخاند توی قفل! برگهی كاهیِ پوسيدهای را میكشد بيرون ؛ دستخطِّ حوّاست! نوشته : » بـهشت پـائـيز ندارد آقا ! «
+ جمعه یکم مهر 1390 ---- آستیگ.مات
تنـها در تاريكی نشسته خيره به عكسی در قابِعكسِ كهنهای روی قفسهی كتابخانهی كوچكش. عكسِ رنگو روو رفته و قديمیای كه میخندند در آن از تـهِ دل ، آدم و حوّا ، برهنه ، كنارِ درختِ سيب !
+ جمعه یکم مهر 1390 ---- آستیگ.مات
هی! لباسِ از-نو-شُستهشده روی بنـد! كه پناه بُردی به گيرههای چوبی از دستِ بـاد ! شايد سرنوشتِ تو آغشتگیست هی! ذهنِ كوچكِ ناگرفته پند ! كه پناه بُردی به فراموشی از دستِ يـاد ! شايد سرنوشتِ تو آشفتگیست..
+ سه شنبه چهارم مرداد 1390 ---- آستیگ.مات |
B يا O ؟ شايد يكروز اهميّت پيدا كند اين سؤال. حالا امّا گروه خونام را حدس میزنم. بجای انجام يك آزمايشِ ساده ، مینشينم فكر میكنم كه دوست دارم كداميكی باشم؟ خالص يا ناخالص؟ مثبت يا منفی؟ گاهی "ندانستنها" برايم لذّتبخش است. ندانستنِ چيزهايی كه هميشه راهی برای دانستنشان هست؛ شبيهِ آزاد گذاشتنِ پرندهایست كه میدانم هر وقت دستم را بالا بگيرم، میآيد و روی انگشتم مینشيند. نقطهی مقابلِ اين لذّت، عطشیست كه برای "دانستن" دارم؛ دانستنِ چيزهايی كه هيچراهی برای سر در آوردن ازشان نيست! و از اينجاست كه آدمها برای من دو دسته میشوند ؛ دستهی اوّل، همان پرندهها ؛ كه تنها دراز میكشم رو به آسمان و با دستهايی كه زير سرم بههم قلّاب كردهام پروازشان را تماشا میكنم . و با "نادانسته"هايم حباب میسازم و میتركانم. بی كه دستم را بالا ببرم كه بنشينند، بلكه دست از حباببازیهايم بردارم. و دستهی دوّم ، پرندههايی كه آزادترند، كه دستآموز نيستند، كه به ندرت لانه میسازند روی دستهايی كه برای نشستنشان بالا گرفتهشده! آنهايی كه دوست دارم سر از كارشان درآورم. اينجور وقتها دستهايم را به موازاتِ هم پائين میاندازم. چشمانم امّا آن بالاست؛ با برقِ تحسين، در تعقيبشان! میدانم... شايد عاقبت، يكروز مانده به پايان ، دنيـا آينهای پيشِ رويم بگيرد؛ و تصويرِ تنـهايیام را ببينم ، با موهای سپيد .
+ سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390 ---- آستیگ.مات
چه میگويد بــاد زيرِ گوشِ شاخو برگها ؟! كه هنوز بعدِ اينهـمهسـال شنيدنش تازگی دارد ؟ كه هنوز مستاش میكند ؟ كه هنوز همديگر را به رغـبت در آغوش میكشند ؟
+ سه شنبه بیست و یکم تیر 1390 ---- آستیگ.مات |
دلم به جـای چشمانم.سرم.نگاهم.زبانم.عقلم.عضلاتم.دستم.و پايم ، سياهیمیرود.گيچمیرود.تارمیبيند.بندمیآيد.استدلالمیكند.میگيـرد.میلرزد. و میرود !
1-اختلال شخصيت
2-اضمحلال شخصيت
3-انفجار شخصيت
4-امتـداد شخصيت
+ شنبه بیست و یکم خرداد 1390 ---- آستیگ.مات |
آنجا كه دیدی كودكی خندهكنان جيغ میكشد از شوقِ اوّلينبار-ديدنِ فـرفـرهای كه تُند میچرخد مرا به يـاد بياور ! من آنجا زندهام
+ پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390 ---- آستیگ.مات |
آنچه كه به آمدنش به رسيدنش اطمينان داشتهباشی، انتظارش هم بسی میچسبد به آدم. مثلن؟ گوجه سبز
+ چهارشنبه هفدهم فروردین 1390 ---- آستیگ.مات |
توو فكرِ اون درختهام . همون درخت خشكيدهای كه منتها اليهِ سمتِ چپِ باغچهی خونهی قديمی بود ؛ و ريشههاش با ريشههای درختِ پير و بزرگِ گُلْاناری آميخته بود . بـهارا هميشه وراندازش ميكردم . به جستجوی جوونه ! گيريم میگفتن و میدونستم ديگه محاله ؛ كه بـهارم از پسِ زنده كردنش بر نمیاد. من امّا توقـعام هميشه از چيزای محال بوده . كشيك میدم و پرسه ميزنم طرفای احتمالاتِ زيرِ صفر . شك ميكنم كه لابد واسه رد گم كنی روشون برچسبِ محال زدن . بعد پيش خودم خيال ميكنم خعلی زرنگم. كاری با درصدای بالا و پائين و متوسط ندارم ، اما درصدای زيرِ صفر هميشه شكّاكيتَمو قلقلك ميده. بچگيمم ازون بچهها بودم كه خيال ميكردن شبا كه ما ميخوابيم عروسكا بيدارن؛ هرشب خودمو ميزدم به خواب و دزدكی از زير پتو نگا ميكردم و میپاييدمشون كه مُچشونو بگيرم. احتمالِ صفر واسه بقيه ، احتمالِ صدِ من بود . درخته احتمال زنده شدنش صفر بود؛ اُميدِ من صد بود . بـهار ميشد و ميگشتم پیِ جوونه . نبود . به خاطرات مشتركمون فكر ميكردم ؛ يه زمانی ميوه داشت ؛ چشمت كه به ميوهها ميافتاد زبونت تُرش ميشد و چشمات جمع و چروك ؛ بسكه مزّهی لواشكهای تابستونُ يادت مياورد . لواشكهايی كه از قطرهطلاهاش درست میشد . داغْداغْ از صافی رد ميشد و هستههاش سوا ميشد . ولرمْولرمْ ريخته ميشد توو سينی و روش تـور كشيده میشد . موجِ افسردگیِ حشراتِ موذی راه ميافتاد. تورها با گيرههای بندِ رخت به لبهی سينی وصل میشد و گذاشته ميشد رو ديوار و بـوم و خِلاص. خشك كه ميشد نوبتِ مستطيلی بُريدهشدن بود و توو فريزر گذاشته شدن . نصفهشبا هوس كردن . سردْسردْ خورده شدن . لذّت . بعدها، .. بعدها كه ديگه درختی دركار نبود ، باغچه هنوز جاری بود. زنده بود. سبز بود با گل و درختای ديگهاش. امّا، ديگه باغچهی سابق نبود.
+ سه شنبه شانزدهم فروردین 1390 ---- آستیگ.مات |
اِشق يه توهّمـه؛ و توهّمِ خوشمزهای هم هست؛ مادامیكه ازش توقعِ يه پايانِ باشكوه نداشته باشی!
+ جمعه هشتم بهمن 1389 ---- آستیگ.مات |
هـــميشه انگار آدم اسير چيزی میشه كه سر از موقعيت جغرافيايیش در نياره در سرزمينِ درونِ خودش ! گيــرِ چيزی میاُفته كه حدّ و مرزشو نشناسه ؛ كه هی دستشو بذاره بالای چشماش-روو پيشونيش ، و به دور دست نگاه كنه ؛ توو اُفُق بگرده دنبالِ نقطهی شروع ، كه يعنی كـو مرزش ؟ از كـُجــا تـا اينـجـا ؟؟ كه دستش بياد حدود طولِ اين مسير ؛ كه تقريب بزنه و بتونه هضمش كنه . خلاصه هی چشمش بجـوره توو دوور دست و هی چيزی دستگيرش نشه . چشم و دل آدم كه امّا ماشين نيس ، كه نگا كنی ببينی كيلومتر شُمارش چندتا انداخته ؟ كه عدد حاليش باشه ، حسابكتاب سرش بشه ، دودوتّاچـارتا توو كَتـِش بره ؛ نه ، فقط میدونه كه يه مفـهومی هست كه بـهش میگن "خيلی" ! كه "كم" و "متوسّط" رو رد كرده و فرسنگها پيشروی كرده ؛ عُمق پيدا كرده . ريشـه دَوونده . مثِ ريشهی درختِ انجير ؛ كه از خاك بيرون كِشيدنش خاك و باغچـهاتُ متلاشی میكنه و باز بیفايدهاس ، آخر بايد قيدشو بزنی ؛ درخته رو قطع هم كه بكنی باز ريشههاش توو خاكات میمونن تا ابد . باز خاكات اشباعتر از اونيه كه هر دونهی جديد و تازهواردی تووش جوون بگيره و جای رشد كافی داشته باشه . بگذريم . خلاصه توی دور دست با نگاهت دنبالِ تخمين زدنِ حدّ و مرزی هستی كه اين "خيلی" رو نقض كنه . و اگر نبود ، و ديدی كه خيلی بزرگتر از اونيه كه بشه تقريبش زد ، طولانیتر از اونيه كه بشه انتهاشو با چشم ديد ، اونوقت همين سرگردونی ، همين حدّ و مرزِ ناپيداست كه درگيرت میكنه و شايدم پابند . وگرنه آدم وقتی تكليفش روشنه ، وقتی اندازهی راهِ طیشده رو میدونه ، و وقتی حدّ مصرفِ بنزينشو واسه فيلانكيلومتر راهِ پيشِرو میدونه خيالش راحته . ندونستن و نشناختنه كه خوابُ ازت میگيره ، كه استارتِ تخيّلاتُ میزنه . شروع میكنی به حدس و گمان و خيالپردازی . به نشناختهها برچسبهايی كه دلت میخواد میچسبونی و شروع میكنی به دوستداشتنشون ؛ دوست داشتنِ تصويرهايی كه ازشون ساختی . اصن میدونی چيه؟ « آدميزاد اسيرِ تخيّلِ خودش میشه ؛ نه اون چيزی كه حقيقت داره ». مـثِ آهنگی كه كسی به زبونِ نــاشناختـهای میخونه و تو بطرز غريبی عاشق ريتم و لحن و صداشی ؛ اين تركيبِ خوبِ سازها با اين شعر ، و لحنِ خواستنی ؛ مدام دلت میخواد بدونی كه معنای اين كلمات چيه ؟؟ و لابد اگه بدونی اين خواننده چی داره میگه ديگه عيشات تكميله ؛ ديگه پيدا میكنی اون چيزايی كه اينـهمه وقت گُم كردهبـودی ! بارها و بارها بـهش گوش میدی با اينكه نمیدونی چی داره میخونه . امّا حقيقت اينه كه اشتباه گرفتی! چون اسير تخيّلات شدی ، اونچه كه خيال میكنی اون داره میخونه . و خب ... گاهی بـهتره پیشو نگيری اگه آدمی هستی كه تخيّلای بزرگبزرگ داری ؛ اگه ترجيح میدی توو عالم رؤيات بمونی .اگه فكر میكنی چيزای خيلی فراتری وجود داره . اگه باورت نمیشه كه پسِ پشتِ هر چيزِ فوقالعادهای يك چيزِ سادهی معمولی وجود داره . و گمونم تجربهشو داری ، هوم ؟ همهمون داريم . كـه رفته باشيم اون زبون ناشناخته رو ياد گرفتهباشيم و معنای اون شعرو فـهميده باشيم ، و بعد با خودمون گفته باشيم : زكّی ! فقط همين ؟ و بعد فكر كنيم تقصيرِ اين آهنگ بود كه فقط همين ! آهنگی كه چارچوبِ ظاهريش و اثری كه رووت گذاشت اغوات كرده بود ، و معناش فراتر از اينها بنظر میرسيد . گناهِ اون شعر بود ، و نه اون برچسبهایی كه اشتباهی بهش چسبونده بوديم ، و نه اون جــای بـهتری كه با تخيّلمون بـهش بخشيده بوديم . امّا نه تنـها نـع ، كه در تموم مدتی كه بالا بُرديمش خودِ ما ، و سقوطش دادیم خودِ ما ، اون آهنگ ، اون آدم يا هرچيز ديگه ، داشت زندگيشو میكرد ؛ همونجائی كه از اوّل هم بود ، نه بالاتر و نه پائينتر ، تو دنيای معمولیِ متوسّطِ خودش . تو مشكلی داری با اين قضيه ؟ خو سرك نكش توو دنيای ديگران خو ؛ رووتو برگردون اونطرف و دنيای خودتو بچسب : دنيای معمولیِ متوسّطِ خودت .
+ جمعه هشتم بهمن 1389 ---- آستیگ.مات |
امان از نشانهها آقـا. نشانههای آشنا ، كوچك ، خواستنی ؛ نشانهها چيزهای پدسّوختهایاند كه هويّتشان معلوم نيست ؛ پدر و مادر ندارند. به نظر بیآزار میآيند ، كوچك و غيرمنطقیاند ، امّا نيروی جاذبهای دارند كه آدم را وادار میكند دنبالهاش را بگيرد ، بلكه سردربياورد چيست؟ پدر و مادرش كيست؟ از كجا ناگهان سروكلّهاش پيدا شد؟ چرا من ؟ چرا در بساطِ من پيدايش شد؟ خب مـاه میشد عكسش میاُفتاد كفِ حوضِ خانهی ممّد ، نـان میشد میرفت میاُفتاد توی سفرهی صفورا ، سيب میشد میخورد توی سرِ نیوتن . چرا نشد؟ چرا نيافتاد؟ چرا مـن؟ و اين سؤالیست كه جوابش آدم را به ...ِ عُظما میدهد. بسكه آدميزاد دوست دارد به خودش جواب بدهد : حكمت دارد لابد! مگر همين نیوتن خودمان نبود؟ بـَـعله آقا ، دارد ، حكمت دارد . بعد هم پـیِ اين جوی باريكِ حكمتِ نازلشدهی منحصر به خود! را بگيرد برود به خيالِ پيدا كردنِ اقيانوس ؛ رؤيای اقيانوس ! حالا گيريم به باد رفتنِ نشانههای زيادی هم را به چشم ديدهباشد، هزاریهم كه بارها آفتاب زدهباشد جوی آبش را خُشكانده باشد ؛ هزاری هم كه وقتِ دويدن به دنبالش زمين خورده باشد ؛ باز از روو نمیرود كه . باز نشانه میبيند بلند میشود آرنجش را چسب میزند زانويش را پانسمان میكند كيكرزهايش را پايش میكند راه میافتد. حالا تو بگير پایش را ببند به درخت ، به حقيقت ، به زندگی ؛ باز سرش آن بالاست ؛ تـوی ابـرها !
+ چهارشنبه بیست و نهم دی 1389 ---- آستیگ.مات |
... حكايتِ برفیست كه كمی مینشيند ، امّا به آدمبرفی ساختن نمیرسد .
+ شنبه بیست و پنجم دی 1389 ---- آستیگ.مات |
هفت-هشتساله كه بودم ، چرخِ عقبِ دوچرخهی كوچكم هميشه پنچر میشد ؛ رابطهام با پدرم خوب بود اما نمیدانم چرا چيزی به او نگفته بودم ؛ شايد چون حرفْ حرفِ خوب و بدِ رابطهها نبود اصلاً ، من هميشه در هر مشكلی، اوّلين فكری كه بذهنم میرسيد اين بود كه "حالا چطور بايد تنـهايی از پسش بر بيايم؟" .كمكخواستنْ راهِ حلِ شرمآوری بود ، و گاهی هم آخرين راهِ حل ، آنـهم با دلخوری از دستِ خودم. بعد از ظهرها تلمبه را برمیداشتم و تنـهايی و به زحمت چرخِ عقب را آماده میكردم برای يكیدوساعت سواری ! با همان چرخِ كمباد میزدم به كوچه . امّا هرچه ركاب میزدم مثلِ قبلترها سرعت نمیگرفتم . و فردا صبح ، آن چرخ دوباره پنچر بود . میدانستم درستكردنش كارِ من نيست ، عينِ روز روشن بود ؛ امّا هنوز میتوانستم ادامـه بدهم ، و همين برايم كافی بود تا كمك نخواهم . يكروز پدرم مُچام را در حالی گرفت كه باز هم تنـهايی با مشكلاتم دست به يقه بودم ؛ با آچار افتاده بودم به جانِ تسمهی زباننفهمِ دوچرخهام . تازگيـها وقتِ ركابزدن قيژقيژ میكرد . امّا قوزِ بالا قوز شد؛ كاری كردم كه صدايش دوبرابر شد . حسابی كلافه شدهبودم. دلم میخواست دوچرخه را خورد كنم بريزم دور تا چشمم نيافتد به اينهمهدردسری كه نمیشد از پسشان برآمد. امّا پدرم صدای قيژقيژِ غيرِ قابلِ مخفیكردنی را شنيدهبود و حالا آمدهبود ببيند چه خبر است . آستينهايش را بالا زد و تسمه را كه درست میكرد چشمش به چرخِ پنچرِ عقبی افتاد ، با دستش چرخِ جلويی را هم چك كرد ، بعد يكیيكی هرچيزی را كه به چشمش میخورد چك میكرد ؛ به تمامِ دوچرخه انگار مشكوك شدهبود ! تيوبِ چرخ عقبی را درآورد و با گذاشتنش توی يك تشتِ آب ، نقطهی پنچرش را پيدا كرد و خلاصه دوچرخهی بدحال را تيمار كرد ؛ گيريم كه بعدترها فهميديم كه پنچرگيری بیفايدهاست و برايش يك تيوب نو خريديم . حالا خيلیسال گذشتهاست ، امّا گاهی هنوز همان دختربچهی هشتسالهای را میبينم كه باز هم تنـهايی همهچيز را روی دوشش گذاشته و سعی میكند عادّی بنظر برسد . با اينتفاوت كه ديگر به اصطلاح آدمْبزرگ شدهايم و آدمبزرگ بودن يعنی پيچيده و پردهپوشتر . گاف دادنهامان بیصداتر و رو شدنِ دستمان برای پنهانكردن پنچریمان به ندرت . و خب البتّه دنيایمان هم پُر سرو صداتر ؛ اين است كه گاهی صدای قيژقيژمان بينِ صدای قيژقيژِ و جِرجِر و زيلينگزيلينگ و گرومب و جرينگجرينگ و حتی ديلينگديلينگ و داریراریرامِ زندگیِ آدمهای دور و نزديك و آدمهای دوست ، گُم میشود ، و كسی نيست تا "تصادفاً" بيايد چرخِ عقبی را چك كند ، آستينهايش را بالا بزند ، و پنچریاش را بگيرد .
+ جمعه بیست و چهارم دی 1389 ---- آستیگ.مات |
میبينی ؟ برای ثبت سقوط های تو ؛ سقوط های هر روزِ اين سرزمين ؛ برای ثبتِ اينـهمه قدمهای نرسیده ، آغوشهایِ منتظرِ خالی ؛ آغوشهای دلتنگِ از حالا به بعد . چشمهای به راه مانده ، دستهای خالی، مقصدهای به زورْ منتـهی به بـهشت، حجلههای از ياد رفتنیِ سرِ كوچهها ؛ برای ثبتِ ناكامیها . برای اينـهمه سقوطِ مكرر ؛ مِـمُـوریِ دوربيـنهامان ، هنــوز ، جـــا دارد . دلهامان امّا ديـگر نـه .. 
+ چهارشنبه بیست و دوم دی 1389 ---- آستیگ.مات |
بـــالاش را در میآوری ؛ اگر و تنها اگر جيگـــرِ پريدن داشته باشی !
+ سه شنبه شانزدهم آذر 1389 ---- آستیگ.مات |
- شال گردن چه رنگی ميخوايْد آقای خُدا ؟ {اين را اسرافيل میپرسد} + بـــله؟؟ اِ ئه ئـه مرد گُنده تو ناسلامتی نوازندهی نامبر وانِ جهانِ هستیِ مائی ؛ ميخواهی ميلبافتنی دست بگيری كاموا بپيچی دورِ انگشتانات يكیزير-يكیرو ببافی برايمان ؟؟! - سازمُ كه دستور فرموديد غلاف كنم تا روز موعود . شالُ هم داشتم برا رفقا میبافتم گفتم شما هم يهوخ دلتون نخواهد ؛ ببافيم بديم بپوشيدش كه سرما نخوريد ، تب نكنيد ، سينهپهلو نكنيد ، ... + يه بارَكی بگو ننهی مــائی ديگه - تكبيييير . يعنی شالگردن نمیخوايد ديگه ؟ {نگاه معصومانهاش را از اسرافيل میدزدد ، خودش را جمع و جور میكند و بـادِ احسنالخالقينِ تُپُلی به غبغب میاندازد } : + نعخـير ؛ ما هرچه بخواهيم خودمان سه سوته خلق ميكنيم واسه خودمان . شال كه سهل است ، تو بگو ننه . { دلش میگيرد و در فكر فرو میرود : باز اين اسرافيلِ ننهمُرده ما را به ياد كمبودهامان انداخت } { اسرافيل با خودش فكر میكند كه چههمه كاموایصورتی برازندهی اين خُداست! امّا سفيد را از بينِ آنـهمهرنگ برمیدارد و برايش میگذارد كنار }
+ پنجشنبه چهارم آذر 1389 ---- آستیگ.مات |