X
تبلیغات
عبورِ آستيگماتی

 

تمامِ آن‌روزها حالم چگونه بود؟ شبيه آن صبحی كه گندم‌های توی مُشتت را پُشت سرم ريختی و كبوترها را دورتادورم جمع كردی، و من در آن‌حالِ سبكی كه داشتم، به اين فكر ميكردم كه چطور چند مُشت گندم، كه زنی در حوالی بازار تجريش ناگهان توی دستم گذاشته و گفته‌بود نذری‌ست -و بعد هم البته پولش را چندبرابر گرفته‌بود!- مرا به امامزاده‌صالح كشانده‌بود، ايستاده با چادر سفيد بينِ كبوترها*يش. با تو . تو كه حسابی ساكت شده‌بودی. و من دلم لرزيده‌بود بخاطرِ تو ؛ بخاطرِ خودم، و بخاطرِ تمامِ وقت‌هايی كه ناخودآگاه مطيع می‌شوم وقتی دنيا دست‌دراز می‌كند، و چيزی در دستم می‌گذارد، و مرا پرت می‌كند به جايی كه ...

 

 

* يك‌ خانمی می‌گفت كه اين ‌كبوترها اكثر اوقات دورشان حصار دارند. به‌ ندرت پيش می‌آيد كه بتوان اين‌طور .. 

 

+ سه شنبه پنجم آذر 1392 ---- آستیگ‌مات |


 

هوا تازه تاريك شده‌بود. چند نفر قدم‌هاشان را تندتر كرده‌بودند، چندنفر می‌دويدند. من باعجله از عرض خيابان می‌گذشتم. نور چراغ ماشين‌ها در طوفانی كه شروع شده‌بود كم‌ و بيش گم می‌شد. مادری كودكش را بغل گرفته بود و همينطور كه سر بچه‌را به سينه‌اش می‌فشرد می‌دويد. می‌خواست زودتر خودشان را برساند خانه. از خيابان اصلی دويد توی فرعی. نگاهش افتاد به من كه ديگر رسيده بودم سر همان‌خيابان و به هم لبخند زديم. در همان يك‌لحظه‌ی كوچك و گذرا به هم لبخند زديم. يعنی كه عجب طوفان خوبی!،مـادرانـه بچه را در بغل فشار بدهی و بدوی سمتِ خانه. چه خوب كه می‌توان دويد سمتِ خانه! زنگ در را فشار داد يا با عجله كليد را توی قفل چرخاند و داخل شد. در را بست و تكيه داد به پشتش، و رضايتمندانه نفس عميق كشيد. چه خوب كه می‌توان آدم‌ها را تماشا كرد كه می‌دوند، نـه از ترس، كه از اشتياق. خانه، خوب است. خانه، نـورِ كوچكی‌ست كه سوسو می‌زند انتهای جنگلِ تاريك. همان كلبه‌ی كوچكِ امن ا‌ست خانه، در آن انبوهِ دلهره آور. خانه، عشق است. هوم.. و عشق، خانه‌ای‌ست.

 

 

+عنوان، از آهنگ «گرم بخند»/دنگ‌شو

 

+ دوشنبه بیست و نهم مهر 1392 ---- آستیگ‌مات |


 

« آره خب، هيچ آدمی دوس‌نداره باور كنه كه هيچ گهی نيست! »

 

- «سنگ‌ها در جيب‌هايش»/كارگردان: پارسا پيروزفر {+}

پ.ن: از تماشای اين نمايش لذّت بس وافری بردم!

+ پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1392 ---- آستیگ‌مات |


 

خوب‌اند اين روزهايی كه بوی عوض‌ شدنِ فصل را می‌دهند؛ بوی تغيير، بوی حال و هوای تازه. روزهايی كه نويد می‌دهند در راه بودنِ ‌آن‌فصل‌هايی را كه تو دوست‌ داری‌شان. روزهای نزديك به پاييز، روزهای نزديك به بهار، و يا نزديك به زمستان. روزهای انتظارِ سپيد. خوب‌اند اين روزهـا، درست وقتی از راه می‌رسند كه بدجوری بخواهی‌شان، بدجوری خالی‌باشد جای‌ نسيم‌ خنك‌شان تا بپيچد لابلای انگشتان دست‌ِ تو. وقتی می‌رسند كه هوای‌تكراری دل‌َت را زده باشد تا آستانه‌ی سَر ريـز شدن! كه هوای تازه بخواهد دل‌َت. سر بزنگاه پيدايشان می‌شود و در هیأتِ بادِ سردِ دلچسبی، شبانه پرده‌ی اتاق را كنار می‌زنند و گونه‌ات را نوازش می‌كنند، مثلِ بچه‌ی كوچكی كه می‌خواهد حواسِ تو را از هرچيزِ ديگر پرت كند به خودش، كه ببينی‌اش، كه از ديدنش خوشحال شوی! خوب‌اند اين روزها؛ بخصوص كه روزهای نزديكِ پاييـز باشند. خوب‌اند، انگار بهت بگويند كه حـالِ تو هم دارد عوض می‌شود؛ اگر خوب است بـ‌هتر می‌شود، و اگر كه نيست، خـوب می‌شود.

 

 

+ شنبه بیست و سوم شهریور 1392 ---- آستیگ‌مات |


 

يك‌جاهايی، يك‌روزهايی، ساعت‌هايی، لحظاتِ بخصوصی در زندگی‌ هست كه از هر طرف نگاه می‌كنی نامربوط‌اند؛ كه هيچ‌رقمه نمی‌توانند عجين باشند با تـو، با حال و آينده و گذشته‌ات. سر درنمی‌آوری كه چه حكمتی‌ست در وجودشان، چه داستانی‌ دارد بودنِ تو در آن‌ها! قبول، قبول كه ربط بعضی‌هاشان را بعدها می‌فهمی؛ سال‌ها بعد. امّا بی‌شك جوابِ اشتراكِ بعضی‌شان هم با زندگیِ تو، كاملن تُهی‌ست. من گمانم اين‌جور نقاط، مالِ تو نيست، تاثيرگذار بر سرنوشتِ تو نيست. حدس‌ميزنم كه تنها مالِ آدمِ مقابلِ توست. تو آنجا شبيه يك اتفاقی-كه افتاده‌ای؛ تو يك لحظه‌ای-كه خواهی‌گذشت! تو حتّا شايد يك نقشِ خيلی‌خيلی كوچكِ بی‌ديالوگ باشی، در حدّ يك نگاه يا يك‌لبخند كه جايی آن‌دورها، در قسمتِ فلـوی تصوير ثبت می‌شود، و طبعن محوتر از آن‌ست كه بتوان خوب در خاطر ثبت‌َش كرد. زين‌رو گاهی قصّه قصه‌ی تو نيست؛ نقشِ اصلی تو نيستی! كار ِ تو نيست رمزگشايی كنی كه چرا آنجـايی، كه نقشِ اين اتفاقات در زندگی تو چيست؟ كارِ ِ تو نيست از خلال‌اش چيزی بخاطر بسپاری، كارِ اوست! هم‌او كه از كنارت رد می‌شود با ماجرا يا بی‌ماجرا؛ او كه شايد نقشِ تو در زندگی‌ش همين نقطه‌ی عطف كوچكی باشد كه بعـدها يادآوری‌ش نه تنها ديگر تلخ نمی‌كند اوقات‌َش را، كه شايد حتّا لبخندِ كوچكِ شيرينی بنشاند، روی لبانش.

 

+ دوشنبه یازدهم شهریور 1392 ---- آستیگ‌مات |


 

در زندگی خواستن‌هايی هست كه شدنی‌اند؛ فاصله‌هايی هست، كه می‌توانی از ميان بَرداری‌شان تا دير نشده؛ دلتنگی‌هايی هست كه می‌توانی خط‌ بزنی‌شان، تمام‌شان كنی. امّا نـِمی‌تـَوانی! می‌فهمی چه می‌گويم؟ می‌توانی-مثل آب خوردن؛ و در عينِ‌حال دقيقا به همان اندازه هم نمی‌توانی!... هيچ كفه‌ای سنگينتر از ديگری نيست. بعضی‌ شب‌ها اين‌دلت موهای كج‌ات* را كنار می‌زند و آرام زیر گوش‌ات می‌گويد «هی‌دختر! فقط با گفتن يك كلمه، حتّا يك هجای كوچك، يك لبخند، يا يك نگاه ... همانی ميشود كه می‌خواهی»، آن‌دلت امّا دستِ اين‌دلت را می‌گيرد می‌گويد «بيا بنشين باهات حرف دارم»، و حرف‌هايی به اين‌دلت می‌زند كه آرام ميگيرد و به آن‌دلت ميگويد «اوهوم... حق با توست!» امّا چند ساعت بيشتر طول نمی‌كشد، باز تويی و بهانه‌گيری‌هاش، تويی و همان اوضاع قبلی؛ هوم ، يك چنين مخمصه‌ای.

 

 

+ سه شنبه بیست و نهم مرداد 1392 ---- آستیگ‌مات |


 

 

بعضی‌وختا اصرار به سر در آوردن از چيزی، منجر به اون‌چيزی كه توقع‌اش رو داریم نمی‌شه! گاهی همه ذهنیتتو هم به شهر توریستی میبره وقتی كه پی‌شو می‌گيری و می‌بينی هزاران سالِ نوری فاصله‌ بوده بين اونچه تو می‌خواستی بشنوی و اونچه حقيقته!... اين‌جور اصرارها گاهی‌هم باعث می‌شه طرف مقابل ناجور داغون‌بشه، قهوه‌ای، خجل، يا چميدونم ديگه مث قبل باهات راحت نباشه. عاميانه‌ بخوام مثال بزنم اينه كه هی اصرار كنی فلانی كفشاشو دربياره، اون هی بگه نه مرسی راحتم، والّا راحتم بلّا راحتم. باز تو هی اصرار كنی بگی جونِ‌مّـــادرت راحت باش درآر ديگه درآر! در نياره؛ هی اون بكِش تو بكِش؛ بگه باشه‌بابا كفشو ول كن، باشه؛ بعدم توو دلش يا شفاهن فحش آبداری حواله‌ت ‌می‌كنه و كفشارو در مياره می‌بينی جوراباش سوراخه :|

 

+ شنبه پنجم مرداد 1392 ---- آستیگ‌مات |


 

مثلِ پيدايشِ قـارچ‌ها

در پیِ رعد و برقِ بهاری؛

تـا كه پيدا شوم

صدايم كن

نـــورم باش!

 

 

 

+ سه شنبه بیستم فروردین 1392 ---- آستیگ‌مات |


 

 

بشه برگردم به كودكی، پیش پدربزرگ كه نمازشُ نشسته می‌خوند بشينم، و از خداش بخوام كه دنيا همون‌جا تموم‌ شه.

 

 

+ دوشنبه دوازدهم فروردین 1392 ---- آستیگ‌مات |


 

 

شاید

دنيا آنقدرها هم جای بدی نباشد

تا وقتی چشم‌هايی را می‌شناسم مثل همين چشم‌های تو :

وقتی بعد از مـدت‌هــا به ديدن‌ات می‌آيم

و سرت را كه از كاغذهای روی ميزت بلند می‌كنی

-آخ-

هنوز همانی!

 

 

+ پنجشنبه هفدهم اسفند 1391 ---- آستیگ‌مات |


 

همين‌طور كه حرف‌می‌زد، بی‌كه چشم‌بردارد از نگاهم، پالتويش را برداشت و پوشيد؛

پيش از به هم‌رساندنِ طرفِ چپ و راستِ پالتو، در سايه روشنِ پيراهنش، برای يك‌لحظه دلم ‌خواست بخزم توی آغوشش ..

 

نکند...

نكند همين‌قدر ساده اتفاق می‌افتد؛ اينكه مردم، از دلتنگیِ او، پناه‌می‌برند به آغوش ديگری؟

 

 

پ.ن :  {(+}}

 

 

 

+ پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391 ---- آستیگ‌مات |


تصوير زنی را رنگ می‌كنم با انار سرخ بزرگی در آغوش. همه‌ی رنگ‌ها صاف و يكدست؛ اما جای قلم‌مو روی انـار می‌ماند. دوباره رنگ می‌كنم؛ بدتر می‌شود، برآمدگی و توو رفتگی‌ها توی چشم می‌زند. رنگ‌های تيره از زير پس‌می‌دهند و ردّشان روی سطحِ سرخ می‌ماند. انارم خراب می‌شود.. ديگر نمی‌شود كاريش كرد. دلم ميگيرد كه آخر چرا انـار؟.. اناری كه تعبير اشتياق بود و حرارت دل. و اين تـع‌بيـر، تعبير، تعبير. می‌خوابم و خوابِ نوزادی را می‌بينم كه مالِ من نيست اما در آغوشش گرفته‌ام. چندبار حواسم پرت می‌شود و نوزاد در حال افتادن از ميان بازوهايم است. احساس ناامنی می‌كنم. بيدار می‌شوم، با دست‌هايی پُر از دلهره‌ی ناتوانی در نگه‌داشتن نوزادی كه نمی‌دانم مالِ كيست، اما مالِ من نيست. مثلِ اين انـاری كه مالِ من نيست، و اين زنی كه من نيستم. دوباره اشتباه گرفته‌ام خودم را. چيزی‌نيست.. انـارِ راه‌گُم‌كرده‌ای قِل خورده‌ اشتباهی آمده‌ست سر راهِ من. گمانم، بايد باز به بيراهه‌ بزنم؛ دوباره رنگ بسازم، سبز، آبی، زرد، و بی‌هيچ سُرخی شاید. دوباره، بايد گم شوم ميان رنگ‌هايی كه گـريزگاه من‌اند.

 

عکس: از {اینجا}

 

+ شنبه هجدهم آذر 1391 ---- آستیگ‌مات


 

دستِ خودم نيست؛ من هميشه مدادم را روی كاغذ فشار می‌دهم. مثلِ آن‌سال‌ها كه پرّرنگ‌ترين طراحی‌های كلاس مالِ من بود، مثلِ وقتی كه آقای «ت»، سماوری را كه بزرگ و پررنگ كشيده بودم بالاگرفت و نشانِ بقيه داد، گفت كه خطوط بايد همين‌طور باشند نه ترسو و كمرنگ؛ گفت كه طرح بايد كلّ كاغذ را بگيرد؛ مثلِ همين‌طرح، كه يك سماورِ قهوه‌خانه‌ای‌ تمام‌عيار شده!.. بعد از اين‌همه‌سال كه دوباره مداد طراحی دستم گرفته‌ام، می‌بينم كه هنوز با تمام انرژی مدادم را روی كاغذ می‌كشم و بعد، برای پاك‌كردنش حسابی توی دردسر می‌افتم. دلم برای استاد «ت» تنگ می‌شود؛ ديگر كسی نيست لی‌لی به لالای اين خطوط بگذارد؛ خطوطی كه هنوز همانقدر كودكند، گيريم كه صاحبشان ديگر نه. صاحبشان ديگر بزرگ‌شده امّا هنوز مدادش را روی كاغذ فشار می‌دهد؛ هنوز ردّ قلم‌ِ نامطمئن را دوست نـدارد. حالا بگذار بيايند برايش دادِ سخن در دهند كه صاحبانِ طرح‌های كمرنگ، نه تنها چيزی را از دست نمی‌دهند، كه جای اشتباهات‌شان هم -بعد از پاك‌كردن- روی كاغذ نمی‌ماند! اين‌ها آسّه‌آسّه می‌روند و پيوسّه!.. من امّا نمی‌توانم بفهمم مگر می‌شود اينطور زندگی كرد؟! بی‌اينكه دل ببندی به خطوطت؟ با خودت بگويی كه هر لحظه ممكن‌است لازم شود پاك‌شان كنی و دورشان بيندازی، پس بهتر است كمرنگ بكشی‌شان، مبادا وابسته‌شان شوی و ردّشان بماند توی زندگی‌ات ؟! .. پوف، چه هولناك ..    

  


ادامــــ‌‌ه‌‌دآرد

+ جمعه نوزدهم آبان 1391 ---- آستیگ‌مات |


 

داشتن و ..

ديدنِ تو خـوب است.

خـوب؛

مثل از هم شكفتنِ صورتِ كسی

با ديدنِ چهره‌ای آشـِنا

ناگهان

ميان يك‌مُشت غريبه

 

+ چهارشنبه نوزدهم مهر 1391 ---- آستیگ‌مات |


 

 

وقتی تمامِ راه‌ها به رم ختم می‌شود؛

چطور خودش را به آن «‌راه‌‌» بزند،

يك دلِ هـزار «‌‌راه‌‌» رفتـه؟!

 

 

 

می‌پرد.

+ شنبه هشتم مهر 1391 ---- آستیگ‌مات |


 

 

مثلِ همين سقفِ بلند مخملی؛ كه ديگر اين‌شب‌ها می‌توان تك‌و توك ستاره‌هايش را بی‌زحمت شمرد و تمام كرد، بی‌اينكه پلك‌هامان سنگين شوند پيش از شمردن همه‌شان،.. آری، مثل همين آسمان آلوده‌ی تــار می‌مانی. با دلی پُر و انگشت اتّهامی كه هميشه رو به گازهای گلخانه‌ای‌ست! سرد و نا اميد، با چند ستاره‌ی كور سو در دامن، می‌آيی و وعده‌ی خواب‌های شيرين می‌دهی؟ برّررو باوبااا ...

 

+ دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391 ---- آستیگ‌مات |


 

 

خُــدا هم از آن معادله‌هايی‌ست كه وقتی مساوی صفر قرارش می‌دهی، جواب نـ‌دارد.

 

+ یکشنبه پانزدهم مرداد 1391 ---- آستیگ‌مات |


 

از خيالِ او در گـريز و

از خيالِ او نـاگـزير !

 

سفر اینگونه گذشت.

 

+ جمعه سیزدهم مرداد 1391 ---- آستیگ‌مات |


 

ســاعتم را با ساعتت تنظيم كن! به ساعتِ من اعتباری نيست. من و «زمان» رابطه‌مان شكرآب است؛ ما هيچ‌گاه از هم دل خوشی نداشته‌ايم؛ زمان خواب ندارد، خوراك ندارد، آسايش ندارد؛ و گمانم آشفتگی‌اش از همين بی‌سر و سامانی‌ست. حتی وقت‌هايی كه به عمد می‌خواهم خوابش بگذارم، به هزار كلك خودش را بيدار می‌كند و دايره‌ی قرمز می‌كشد دورِ لحظاتی كه خوابش كرده‌ام. زمان، اهلِ حال‌گيری‌ست؛ يك تـرولِ بدجنس! يك مثالِ كوچكِ دم دستی‌َش همين ساعت‌مچی. باطری‌اش كه تمام می‌شود، دوست و آشنا و غريبه می‌پرسند ساعت چند است؟ من می‌دهم ساعتم را باطری بياندازند و بعد، ديگر كسی چيزی نمی‌پرسد! زمان گذشته‌است و من زل زده به ساعتم از خودم می‌پرسم مگر ساعت چند است؟ و جواب می‌دهم: «ديـر! خيلی ديـر ...». بيا، بيا جلو ، ساعتم را با ساعتت تنظيم كن، آشتی‌ام بده با زمان؛ ساعتم را اهلی كن! برای خاطر صدای تيك‌تاك، كه تو را به يادم خواهم آورد..

 

 

+ یکشنبه هشتم مرداد 1391 ---- آستیگ‌مات |


 

چه خوب كه نمی‌دانی، تمامِ آن هجده‌سالگی‌های خفته، كه زير غبارِ سال‌های دور مانده بود، تمامِ تپش‌های تندِ اين قلبِ هميشه آرام، و اين .. اين دلِ بی‌خيالِ خفته را، تــو ، آمدی و بيدار .. آمدی و بی‌قرار كردی. چه خوب كه نمی‌دانی! و من می‌توانم با غـرور و لبخند، برايت دست تكان بدهم، وقتی كه می‌روی..! بی‌خيالِ اين دل كه خودش را به طاق سينه می‌كوبد، يكبار ديگر برايم بخــند! بخند تا بخندم به اين دل ديوانه‌، كه می‌دانست، خوب می‌دانست بايد بروی، و باز حواسش از تو ، پــ‌رت، نمی‌شد..

+ چهارشنبه چهارم مرداد 1391 ---- آستیگ‌مات |


 

 

چندان خوب نمی‌شناختمش؛ امّا لبخند، عنصرِ جدا نشدنیِ چشم‌هاش بود. حتی وقتی از دستت دلخور می‌شد و زبانش گلايه داشت از بی‌انصافی‌ت، چشم‌هاش هنوز می‌خنديد. سطحِ چشم‌هاش طوری آغشته بود به لبخند، كه انگار سطح درياچه‌ای، آغشته به نفت! و عمق درياچه؟ همان نگاهِ عميقش. لبخندش -همان لايه‌ی روغنیِ معلق بر سطح- حل شدنی‌ نبود انگار. چيزی را می‌خواست‌ بپوشاند با اين لايه‌؟ شايد! كبريت می‌كشيدی چه می‌شد؟! دلم نمی‌خواست بدانم هرگز. تصويرش را همآنطور كه ديده‌بودم دوست‌داشتم؛ به‌ظاهر خونسرد! درياچه‌ای كه در آن اگر كسی سنگ می‌انداخت، با لحظه‌ای مكث، موج‌های حاصلش را در خود می‌بلعيد و آرامشش را حفظ می‌كرد و اگر در جواب‌ او چيزكی به شوخی نمی‌گفت هيچوقت نمی‌فهميدی دردش آمده! بس‌كه در تمام ‌آن‌مدّت آن لايه‌ی كذايی سرجايش مانده‌بود؛ سر جايش، روی سطح آن‌چشم‌ها. امان.. از  آن چشم‌ها!

 

 

 

+ شنبه سوم تیر 1391 ---- آستیگ‌مات |


 

  

«خطای‌ديد»

آن‌چيزی ست كه دل‌ات می‌خواسته ببينی.

چشمانت تنها

دلت را ياری كرده‌اند!

 

 

 

+ ايضا حكايتِ همه‌ خوش‌خيالی‌ها !

 

 

+ یکشنبه بیست و یکم خرداد 1391 ---- آستیگ‌مات |


 

 

و آدم‌هايی هستند در زندگانی

كه آبِ روی آتش‌اند

هيزم‌ات در جوارشان نـ‌م‌ بـر می‌دارد ..!

 

 

+ دوشنبه پانزدهم خرداد 1391 ---- آستیگ‌مات |


 

 

پرستيدنی‌ست

خُدايی كه خنده‌ات را آفريد ؛

تا بزرگترين آرزویم اين باشد،

كه مسبب‌اش

من باشم

 

 

 

+ دوشنبه پانزدهم خرداد 1391 ---- آستیگ‌مات |


 

 

توی كودكی، اولين‌بار، وقتی طرفِ اعتراضم رسم‌روزگـ‌ار بود كه، فهميدم پدر و مادرم يه روزی پير می‌شن؛ و از من كاری برنمياد.

 

 

 

* توی اين ليست {+} جاش خاليه.

 

 

+ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ---- آستیگ‌مات |


 

تنـ‌ها چند‌ساعت مانده تا دوباره صـدايم بزنی،

من امّا به اين‌ دوبـاره‌آمـدنْ

دلم قـُرص نيست عالی‌جناب!

شبيهِ همين مـ‌اهِ‌نـوِ، پشت پنجره ..

ـ كه می‌گويند اگر ببينی‌ و آرزويی از دلت بگذرد،برآورده خواهدشد! مثلِ قصه شمعِ تولّد-

دلم نع ، قُرص نيست به اين تولّد!

قصّه‌ امّـا هميشه از همين‌جا آغاز می‌شده‌ست ؛

و از اشتياقی كه هميشه در من بوده و هست؛ به زندگی!

بی‌اينكه حتی بدانم از كجا می‌آيد ؛

اشتياقی كه هربار پيدايش می‌شود 

مـاهِ‌نـوی دلم را قـُرص می‌كند

و مرا

حسّابی

می‌اندازد توی هچل!

 

 

پ.ن : امشبِ تولد، آرزو می‌كنم؛ امّا با ماهِ نو!

 

+ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ---- آستیگ‌مات