|
|
مثلِ پيدايشِ قـارچها در پیِ رعد و برقِ بهاری؛ تـا كه پيدا شوم صدايم كن نـــورم باش!
+ سه شنبه بیستم فروردین 1392 ---- آستیگمات |
نشسته روی تختهسنگی لبهی آسمانِ نخست، تكيه زده با هر دو دستش روی عصا، دستِ چپش روی دستراست. با حوصلهی سررفته از شمردنِ سبزههای به رود انداختهشده بدستِ مردمان، ترجيح میدهد تعداد گرهها را بشمارد و محضِ تفريح، تفكيكشان كند. به اشارتی برآورد میكند كه بطور متوسط هر كسی سهگره؛ دختر و پسر ندارد. بعضیها دوستندارند، اعتقاد ندارند، ازين مسخرهبازیها خوشششان نمیآيد و الخ، گره نمیزنند. آنها را كه راحت بگذاری چشمت به سوژههای جذابتر باز میشود: بعضیها سفتو سخت ميگويند گره نمیزنند، اما دور از ذهن نيست كه پشتِ ديواری، درختی، گوشهی دنجی وقتی سايرين سرشان سخت گرم است، مشتشان وا شود كه علف و سبزههای قد كشيدهی باغ و بستان را دستهدسته بههم میبافند، از نوع آفريقايی. حكايتِ همان تيری در تاريكی. از ميانِ در-ملاءعامْ-سبزهگرهزنندگان، مردمانی هستند بسيار توو-دل-برو، كه از سبزهشان دو دستهی پُر و پيمان –قابل رقابت با آندستههای صدتايی/ديويستتايیِ كتابرياضیِ دبستان- جدا میكنند و گرههای چشمگير میزنند شايد بهنشان اضطرار و اهميتِ قضيه؛ اينان هيچ بعيد نيست نوزدهسانتیمتر از يك سبزهی بيست در بيست را به يكگره مزيّن كنند. بعضیها دستهها را نازكتر میگيرند، و جانورانِ نازی هم ديدهشدهاند كه با وسواس تنها دو رشتهی تكی را بهم گره میزنند. بعضیها خيالشان جز با ثبت همهی انواعِ دستهها تخت نمیشود. دوستانی چنان محكم و با گارانتی گره را تا خِرتناقِ ساقه سفت میكنند كه مبادا بـادی از سر شيطنت بازش كند، و وقتِ رسيدگی از عالمِ غيب، نشانی، آرزويی ازشان ثبت نشدهباشد. و كسانی هم هستند كه سفت و سخت نمیگيرند، كمی راهباز میگذارند برای عبورِ باد! بهخيالشان بـاد همانفرستادهایست كه میآيد برای رسيدگی؛ برای نُت برداشتن و صورتجلسهكردن؛ و كسی چه میداند، شايد هم برای گشودن. هوم.. عصا را كمی جابهجا میكند و دستِ راست را میگذارد روی چپ. « حـوّا وقتی اينجا بود، يكبار سبزه گرهزدهبود كه ...» بقيهاش را در دلش میگويد.. تصوير و صدای دخترك میآيد پيش چشمش، كه میخندد و میدود، رقص موهای بلندش با طرّههايی كه نوكشان كمی تاب خورده زيباست در باد. ناخودآگاه لبخند میزند، به تلخی؛ «برايم كاری نداشت، اما....» كمی مكث میكند و بعد سرش را بالا میگيرد؛ «هوم. بگذريم. حالا ديگر دير شده.» بلند میشود، بالشتكِ زيرش را از روی تختهسنگ بر ميدارد ميزند زيرِ بغلِ آن دستی كه عصا ندارد، راه میافتد میرود؛ خِرتخِرتِ كفشهاش -كه پشتشان را خوابانده- میپيچد توی صحنِ خالیِ آسمان؛ طبقهی نخست.
+ سه شنبه سیزدهم فروردین 1392 ---- آستیگمات |
بشه برگردم به كودكی، پیش پدربزرگ كه نمازشُ نشسته میخوند بشينم، و از خداش بخوام كه دنيا همونجا تموم شه.
+ دوشنبه دوازدهم فروردین 1392 ---- آستیگمات |
آقای خدا, درخواست من برای سالِ بعد، آخرِ اسفند، اين است كه چند جعبه بنفشه خريدهباشد، تا باهم، در باغچه بكاريم. من انگشت شستم را بگذارم سرِ شلنگ و ...! بعد مثل آنوقتها نفس عميق بكشم و دست بكشم روی قطرههای سرزنده روی گلبرگهای رنگی. و فكر كنم كه خوشبختی همين است خب! نيمساعت بعد هم هوش و حواسم برگردد سرجايش! لدفن، آن بـهارها را به من بازگردان آقای خدا ... + تكليفِ اون نصفهروزِ بعد از سالتحويل چيه كه نه مالِ يكمِ فروردينه و نه مالِ سالِ قبله؟ بیصّاحابه؟ + تكتك روزای سال نو بر وفق مُرادتون! دلتون آروم و شاد
+ چهارشنبه سی ام اسفند 1391 ---- آستیگمات |
شاید دنيا آنقدرها هم جای بدی نباشد تا وقتی چشمهايی را میشناسم مثل همين چشمهای تو : وقتی بعد از مـدتهــا به ديدنات میآيم و سرت را كه از كاغذهای روی ميزت بلند میكنی -آخ- هنوز همانی!
+ پنجشنبه هفدهم اسفند 1391 ---- آستیگمات |
همينطور كه حرفمیزد، بیكه چشمبردارد از نگاهم، پالتويش را برداشت و پوشيد؛ پيش از به همرساندنِ طرفِ چپ و راستِ پالتو، در سايه روشنِ پيراهنش، برای يكلحظه دلم خواست بخزم توی آغوشش .. نکند... نكند همينقدر ساده اتفاق میافتد؛ اينكه مردم، از دلتنگیِ او، پناهمیبرند به آغوش ديگری؟
پ.ن : {(+}}
+ پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391 ---- آستیگمات |
دستِ خودم نيست؛ من هميشه مدادم را روی كاغذ فشار میدهم. مثلِ آنسالها كه پرّرنگترين طراحیهای كلاس مالِ من بود، مثلِ وقتی كه آقای «ت»، سماوری را كه بزرگ و پررنگ كشيده بودم بالاگرفت و نشانِ بقيه داد، گفت كه خطوط بايد همينطور باشند نه ترسو و كمرنگ؛ گفت كه طرح بايد كلّ كاغذ را بگيرد؛ مثلِ همينطرح، كه يك سماورِ قهوهخانهای تمامعيار شده!.. بعد از اينهمهسال كه دوباره مداد طراحی دستم گرفتهام، میبينم كه هنوز با تمام انرژی مدادم را روی كاغذ میكشم و بعد، برای پاككردنش حسابی توی دردسر میافتم. دلم برای استاد «ت» تنگ میشود؛ ديگر كسی نيست لیلی به لالای اين خطوط بگذارد؛ خطوطی كه هنوز همانقدر كودكند، گيريم كه صاحبشان ديگر نه. صاحبشان ديگر بزرگشده امّا هنوز مدادش را روی كاغذ فشار میدهد؛ هنوز ردّ قلمِ نامطمئن را دوست نـدارد. حالا بگذار بيايند برايش دادِ سخن در دهند كه صاحبانِ طرحهای كمرنگ، نه تنها چيزی را از دست نمیدهند، كه جای اشتباهاتشان هم -بعد از پاككردن- روی كاغذ نمیماند! اينها آسّهآسّه میروند و پيوسّه!.. من امّا نمیتوانم بفهمم مگر میشود اينطور زندگی كرد؟! بیاينكه دل ببندی به خطوطت؟ با خودت بگويی كه هر لحظه ممكناست لازم شود پاكشان كنی و دورشان بيندازی، پس بهتر است كمرنگ بكشیشان، مبادا وابستهشان شوی و ردّشان بماند توی زندگیات ؟! .. پوف، چه هولناك ..
ادامــــهدآرد
+ جمعه نوزدهم آبان 1391 ---- آستیگمات |
داشتن و .. ديدنِ تو خـوب است. خـوب؛ مثل از هم شكفتنِ صورتِ كسی با ديدنِ چهرهای آشـِنا ناگهان ميان يكمُشت غريبه
+ چهارشنبه نوزدهم مهر 1391 ---- آستیگمات |
وقتی تمامِ راهها به رم ختم میشود؛ چطور خودش را به آن «راه» بزند، يك دلِ هـزار «راه» رفتـه؟! میپرد.
+ شنبه هشتم مهر 1391 ---- آستیگمات |
مثلِ همين سقفِ بلند مخملی؛ كه ديگر اينشبها میتوان تكو توك ستارههايش را بیزحمت شمرد و تمام كرد، بیاينكه پلكهامان سنگين شوند پيش از شمردن همهشان،.. آری، مثل همين آسمان آلودهی تــار میمانی. با دلی پُر و انگشت اتّهامی كه هميشه رو به گازهای گلخانهایست! سرد و نا اميد، با چند ستارهی كور سو در دامن، میآيی و وعدهی خوابهای شيرين میدهی؟! بخاب بينيم بابا
+ دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391 ---- آستیگمات |
خُــدا هم از آن معادلههايیست كه وقتی مساوی صفر قرارش میدهی، جواب نـدارد.
+ یکشنبه پانزدهم مرداد 1391 ---- آستیگمات |
از خيالِ او در گـريز و از خيالِ او نـاگـزير ! سفر اینگونه گذشت.
+ جمعه سیزدهم مرداد 1391 ---- آستیگمات |
+ چهارشنبه چهارم مرداد 1391 ---- آستیگمات |
چندان خوب نمیشناختمش؛ امّا لبخند، عنصرِ جدا نشدنیِ چشمهاش بود. حتی وقتی از دستت دلخور میشد و زبانش گلايه داشت از بیانصافیت، چشمهاش هنوز میخنديد. سطحِ چشمهاش طوری آغشته بود به لبخند، كه انگار سطح درياچهای، آغشته به نفت! و عمق درياچه؟ همان نگاهِ عميقش. لبخندش -همان لايهی روغنیِ معلق بر سطح- حل شدنی نبود انگار. چيزی را میخواست بپوشاند با اين لايه؟ شايد! كبريت میكشيدی چه میشد؟! دلم نمیخواست بدانم هرگز. تصويرش را همآنطور كه ديدهبودم دوستداشتم؛ بهظاهر خونسرد! درياچهای كه در آن اگر كسی سنگ میانداخت، با لحظهای مكث، موجهای حاصلش را در خود میبلعيد و آرامشش را حفظ میكرد و اگر در جواب او چيزكی به شوخی نمیگفت هيچوقت نمیفهميدی دردش آمده! بسكه در تمام آنمدّت آن لايهی كذايی سرجايش ماندهبود؛ سر جايش، روی سطح آنچشمها. امان.. از آن چشمها!
+ شنبه سوم تیر 1391 ---- آستیگمات |
«خطایديد» آنچيزی ست كه دلات میخواسته ببينی. چشمانت تنها دلت را ياری كردهاند! + ايضا حكايتِ همه خوشخيالیها !
+ یکشنبه بیست و یکم خرداد 1391 ---- آستیگمات |
و آدمهايی هستند در زندگانی كه آبِ روی آتشاند هيزمات در جوارشان نـم بـر میدارد ..!
+ دوشنبه پانزدهم خرداد 1391 ---- آستیگمات |
پرستيدنیست
خُدايی كه خندهات را آفريد ؛
تا بزرگترين آرزویم اين باشد،
كه مسبباش
من باشم
+ دوشنبه پانزدهم خرداد 1391 ---- آستیگمات |
توی كودكی، اولينبار، وقتی طرفِ اعتراضم رسمروزگـار بود كه، فهميدم پدر و مادرم يه روزی پير میشن؛ و از من كاری برنمياد. * توی اين ليست {+} جاش خاليه.
+ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ---- آستیگمات |
همهی اونسالها كه با يه نخ به اون بالا وصل بودم، دورِ خودم میچرخيدم . ↕↕ همهی اون هفتهها و ماههای بیهدف اينطرفو اونطرف قِلخوردن، از پارگیِ نخ بود!
+ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ---- آستیگمات |
حكايتِ زورآزمايیِ بـهار و زمستانِ اينروزها، حكايتِ كلنجار رفتن با اقرار و انكارِ دلتنگی برای توست! برای او. و برای آنها كه دورند؛ همآنها كه يكروز توی صورتِ هم لبخند زديم، همديگر را در آغوش گرفتيم و بوسيديم، دستهای هم را صميمانه فشرديم و گفتيم خدانگهدار، به سلامت! دست تكانداديم و با ترديد گفتيم: میبينمات! امّا تهِ دلمان لرزيد از آنچه كه پنهانش كردهبوديم در عمقِ نگاهمان. كه بزرگشدهبوديم و بارها رفتنِ آدمها را ديدهبوديم و طبيعتِ آدميزاد را میشناختيم كه بهقولِ پدر، عاطفه جايی توی چشمهای آدميزاد خوابيده است؛ همديگر را میبينيم و لابد بيدارش میكنيم. اينروزها من بيدار میشوم امّا باز چشمهايم پُر از خوابهای بيدار نشدهاست! و دلم تنگ. روزها میگذارمش توی جيبم و گم میشوم در رفتو آمدها و كاغذها، دستها و نگاهها و روزمرّگیها. شبها امّا جيبهايم را خالی میكنم، میگذارم زير بالشم، و خواب میبينم كه آنقدر مرا نديدهای كه در چشمهايت ديگر خوابِ من نيست؛ و نه حتّی هيچ گرهی بيدار نشدهای! صُبح بيدار میشوم و باز جيبهايم را پُر میكنم، با اين خيال كه لابلای ديدارِ ديگر چشمها و بيدار شدنهای هر روزت، خوابِ مرا هنوز نگهداشتهای! كيست كه نداند صُبحها هميشه نور هست، و اُميد هست و بهار! باری، هوای عجيبی شدهاست رَفيق! گرما و سرما دستو پنجه نرم میكنند؛ روزها بـهار است كه زورش میچربد، شبها زمستان پرچمش را به اهتزار در میآورد! * تايتل از لابلای يكشعر/برنامهی راديو 7
+ جمعه بیست و ششم اسفند 1390 ---- آستیگمات |
نقشهی جـهان را در دستانم مُچاله میكنم ، و دنيـا به آخر میرسد ؛ قطب جنوب میچسبد به قطبِ شمال، اقيانوسِ آرام سرازير میشود در صحرای آفريقا، و درياچهی اروميه لبی تـر میكند به بوسيدنِ خزر ، و جانی تازه ميگيرد. شرق و غرب در هم میپیچَند؛ و فاصلهی بين قارّهها تمام میشود. و فاصلهی بينِ اقيانوسها. و فاصلهی بين كوهها. و فاصلهی بينِ ... . تـو آنروز از همهجا بیخبر، در ماشينات نشستهای؛ موزيك گوش میدهی و آرام میرانی، بعد، از يك فرعیِ هميشگی میپيچی؛ و ناگهان جادهی ديگری پيشرويت سبز میشود؛ جادهای كه مالِ شهرِ تو نيست. و مالِ كشور تو نيست. و كار، كارِ من است و تو ناباورانه خوشحالی؛ كه جادّه، همآن جادّهايست كه انتهاش خانهی اوست! و تابلوها میگويند كه چند كيلومتر بيشتر نماندهاست. شوقی زير پوستت میدود؛ گازش را میگيری و تندتر میرانی. میرسی و جَلدی پياده میشوی. میدوی. و او از پشت پنجره ناپديد؛ و در چارچوبِ در سبز میشود! ... و فاصلهی بينِ آدمها تمام میشود.
+ یکشنبه سیزدهم آذر 1390 ---- آستیگمات |