هوا زيادی خفه ست ؛ سنگينه . نه حرف زدن و نه سكوت ، نه ديگه هيچ كتاب و فيلمی حواسِ آدمو پرت نمیكنه ؛ آدم دنبال يه جای دنج میگرده ، يه جای دور ، يه مـأمـن ؛ برای رفتن . همه چيز رنگ باخته انگار ؛ حتی شوخيهای دوستانهی ديروز ... □ هی پـائــيز! كــــــــــــــــــــــو تا برسی پيشمون ... امّا وقتش كه شد ، دستِ پُر بيــا رفيق ! هی! ... شبيه يه نــورِكوچيكی تو ؛ از اوندست نورها كه سوسو ميزنن از دور ، وقتی كه آدم گم شده باشه توو تــاريكیِ مطلق ! و توو امتداد این نور ... اميدِ وجودِ يه كلبهای تو ؛ از اون دست كلبهها كه تووش يه آدمِ زندهی همهچیبلد ، زندگی میكنه با يه لبخندِفراخ ! و يه عالم هيزمِ خورد شدهی حاضر آماده واسه زمستون! اوهوم ؛ خلاصه كه يعنی منتظريم برسيم و برسی ؛ اُميدمونی ؛ بعد از این بهار سخت و مغموم .
+ سه شنبه نهم تیر 1388<---- آستیگمات |
هر آدمی ، يه چيزی شبيه آلبوم داره توو ذهنش ؛ تووشم پُره از تصويرای خاصی كه خودش از ديگران ساخته ، هرجورم دلش خواسته ساخته ... بی هيچ محدوديتی ... بعضیوقتا میترسه از دستشون بده ؛ يعنی مبادا كه ثابت بشه كه تصويراش واهی بودن... نميخواد ببينه كه يكی يكی رنگ می بازن ... اينه كه گاهی عقبنشينی میكنه ، نميخواد بذاره كه فرصت ثابت شدنش پيش بياد...تا شايد نگهشون داره . درست مث اينه كه ، اين آدمه تصويراشو محكم میچسبونه به قفسه سينهاش كه باد نبرتشون ؛ اين آدمه يه موجود ترسـوئه شايد ؛ اين آدمه منَم . خودِ خودم .
+ سه شنبه نهم تیر 1388<---- آستیگمات |
ديـدی آدم توو ساحل ، هی دوس داره بنويسه يا شكلك بكشه روو ماسههای صافِ دس نخوردهی موجِدريا خورده ؟ هزاری هم كه بدونه ، الانه كه باز دوباره موجـه بياد بزنه همهی اين نقشهارو پاك كنه ببره... هيچی هم باقی نذاره ، طوری كه انگار از همون ازل هم نقشی روش نبوده كه نبوده ... امّا آدمـه باز دوس داره كه ... خب ، توو زندگی هم حرفهايی/نقشهایی هست ، كه مدت كوتاهی ميشه گفتشون، شنيدشون/ديدشون يا نشونشون داد ؛ چـرا كه توو زندگی هم موجهايی هست ، كه میدونی مسيرش اينطرفیـه ، و بالاخره مياد ميزنه پاكشون میكنه میبره با خودش ... امّا بـاز ... پ.ن : اين يكی سیآسی نيست . پست قبل آخريش بود .
+ یکشنبه هفتم تیر 1388<---- آستیگمات
بازی را بـاختی مـَرد ؛ شبیه آن مردی كه متوسل به زور و تهديد میشود برای نگه داشتنِ معشوقی كه روحاش جای ديگريست... باختی مثل او . با اين تفاوت كه بازیِ تو هزاربار كـثـيـفتر بود و قدرت نمايیات حقارتآورتر ، با هدفی شومتر . بــازیِ تو رنگ و بوی خـــون گرفت ... بازیِ تو به آتش كشيد ... و آتـش هيچگاه از به آغوش كشيدنِ خالقش نمیهراسد ... حالا اين تو و اين تمامِ آنچه كه بخاطرش ... اين تو و اين قدرت ! امّا باختی مـَرد ؛ باختی . نه ؛ سزاوار كلمه "مـرد" هم نيستی ؛ نــبودهای هرگز .
+ یکشنبه هفتم تیر 1388<---- آستیگمات |
"عصيان من بيش از تحملم نبوده! گيرم آنکه مدارا میکند ٬ ضعيفتر است و ناگريز رنج میبرد... من ولی مدارا نکرده بودم ٬ سوخته بودم ٬ بیصدا. "
+ یکشنبه هفتم تیر 1388<---- آستیگمات |
بــيا اصن من چاردستُپا میپّرم بالا و تو ازم يه عكس بنداز قبل از اينكه جاذبه زمين بـتـونـه دوباره منُ به خودش رسونده باشه ... بذار ثبتش كنيم ؛ حتی اگه يك ثانيه طول كشيده باشه كه ما تونستيم به اين جاذبه غلبه كنيم ؛ هــزاری هم كه آخرش باز اين ما باشيم كه مغلوبِ جاذبهايم . بــيا اصن ماژيك قرمزُ بردار و یه ضربدر بزن رو دماغم و بشين روبهروم تا برات شكلك در بيارم ، قبل از اينكه دوباره يـاد غصه هات افتاده باشی ... بذار بخنديم با هم ؛ حتی اگه يك ثانيهاش فقط از ته دل باشه ؛ هــزاری هم كه آخرش باز غصه ها راهِ دلِتُ پيدا كنن و باز اين ما باشيم كه مغلوبِ ...
+ پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388<---- آستیگمات
پینوكيوی به ظاهر خوش قلب،امّا احمق كه در قصههای قديمی هميشه گولِ گربه نره و روباه مكّار را میخورد و قدم به قدم از آدم شدن فاصله میگرفت ، پدر ژپتوِی پيرِ غُرغروی دست و پاگير _كه كسی نيست نداند كه پدر و سازندهی پینوكيو ست!_ را برد گذاشت خانهی سالمندان و يك ارّه الماس مرغوب هم سفارش داد برايش بسازند ، سپس رو به فرشته مهربان نموده و زبان درازی كرد و گفت : اينم از ارّه . هر ديقه كه نمیتونم منّت تو رو بكشم واسه بريدن دماغم ؛ هی هم الكی قول بدم كه آدم شَم ؛ چون هستم! هِـ هِـ . آخـــــيش . ◊◊◊ پ.ن : درمورد رفقا كه هيچ، اما در مورد سايرين، نويسنده كلا مسئوليتی در هيچ قبالی قبول نمیكنه در زمينه ربط و ارتباط متن به اونچيزی كه توو فكرشونه . پ.پ.ن : ماها هيچكدوم اهل سياست نبوديم و نخواستيم باشيم، اما به زور كشوندنمون تو بازی چون خواستن فریبمون بدن و نپذیرفتیم ؛ و حالا نميتونيم چشامونو ببنديم روو اين شرايط . با توأم رفيق؛ تـــوئی كه ميگی به ما مربوط نيس اين جريانات و مينويسی كه "بچه ها ما بايد بريم زندگی خودمونو بكنيم."...زندگیمون؟؟؟ راستش تـو يه قارچی ؛ يه قارچ سمّیِ بیعاطفه .
+ چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388<---- آستیگمات |
{ پائينِ تابلوی روی ديوار نوشته شده : سعيده-78. با خطّ اقای "ت"،استادمون كه هميشه پای تابلوهامونو خودش مينوشت ؛ حسّ بینظيری بود،وقتی اسمت پای يه اثر ثبت ميشد _ هرچند كه خطوط بچگانه حالا تووش پيداس! } تو دنيای نقاشی ميشه غرق شد ... گيرم سالها گذشته باشه از آخرين تابلوی نقاشی كه ... كه هيچوقتم كامـل نشد... و تيوپ های رنگ روغنی كه سالهاست كسی درِ سفيدشونو نپيچونده و بـوشونو حس نكرده ... قلم مو های خشكِ سفتِ قهر ؛ كه ديگه حتّی بــوی نفت و تينر ازشون پريده ... سه پايه چوبیی كه هميشه ميلغزيد و تابلو رووش می سُريد، امّا هيچوقت پيچ ِشو محكم نكردی ؛ كه چی؟ چون كيف میكردی از اين ويژگيش ، چون فقط مختصّ سه پايه تو بود! ... پالتِ سفيدی كه هنوز لكه های رنگ روغن رووش باقی مونده و همونجور خشك شده ... چون قرار نبود سالها سراغشو نگيری و ... حالا همَشون اينجان ؛ دوست داشتنی ترين ابزاری كه تاحالا داشتم ؛ با كلّی گرد و غبار روشون ... {امّا من ،... ديگه نه انگيزهی تموم كردنِ اون تابلوی قديمیُ دارم ... نه جسارتِ شروعِ يه طرحِ نو ...} پس چرا دل نــكَندم هنوز ؟؟ ... پ.ن :خب... فقط مختص نقاشی نيست اين قضيهی خاطره ها ...و نداشتن جسارت واسه برداشتن فاصله ها ... ما ... دنبال چی میگردیم که ...؟
سبز زرد نارنجی قرمز صورتی بنفش آبی سبز
+ دوشنبه هجدهم خرداد 1388<---- آستیگمات |
مـــترسك طرحِ دوستی با كلاغ را در ذهن می ريزد ، و كـلاغ ، مترسك را پُلی ميبيند برای لمسِ مزرعه . و اين وسط تنها ، پيـرمردها و مزرعه هايشان قربانی ميشوند ...
+ جمعه هشتم خرداد 1388<---- آستیگمات |
اينهمه شور و شوق و احساس و ... چـی تو ذهنمه الان ... ؟ اصلاْ چيجوری ميشه توضيحش داد ؟ ... شايد بشه اينجوري گفت ؛ انگار تهِ هــمـّـه چيز يه تنهائی هست . اصلاْ آدميزاد مثِ يه محلول با ذرات غير قابل حل می مونه ؛ اين ذراتِ غير قابل حل ، همون تنهـائیِ آدماست . حالا حسّابی هم كه برداری اين محلول رو تكون بدی و همْ بزنی ، اين ذرات، فقط واسه يه مدّت شناور می مونن ؛ باز آخرش دوباره تـَه نشين ميشن و ... تنهائی ، يه ذره ی غير قابل تــجزیــه ست . و همهی آدما هم دارَنِش ؛ بی برو برگرد . Ä توضيحِ بهتر هركی كه داره ، آستينِ همّتش بالا .
+ دوشنبه چهارم خرداد 1388<---- آستیگمات |
فيزيكدانها ؛ انسانهای متحيّری كه دوست دارند بدانند، آيا همه ی رخدادهای شبيه به هم ، در معادله ی بخصوصی صدق ميكنند ؟! و عكس العمل های مشابه دارند ؟! و همیشه این سوال را از خودشان می پرسند که قضيه ی ايكس را چطور ميتوان در يك معادله گُنجاند ؟! آنها برای تو هم فرمول میتراشند و عدد میدهند ، كه امتحان كنند ببینند چقدر صدق میکند ؛ اگر نشد اوقاتشان تلخ ميشود ، و اگر عدد صدق كرد و درست از آب درآمدی ، برای خودشان هورا می كشند و كلاه پرتاب ميكنند . مثل ماهی در هوای آزاد خفه ميشوند ؛ اين آدم های محدود .
+ سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388<---- آستیگمات |
{پـيـرمرد،متفكّر و تنـهـا،نشسته روی نيمكتِ پارك_تكيه داده به عصايش } لبخندِ پيرمردها اُميد و شادیِ زمين نيست مگر (؟) ؛ انـگار كه بگويند : "زندگی خوب بود! يا لااقل بدك نبود بچه ها !... باور كنيد بعضی جاهايش آنقدرها كه بنظر می رسيد ارزش درنگ نداشت ، گذشت ... و خوشبختی اصلن يك بسته ی كادوپيچ شده ی پر زرق و برق نيست كه منتظر باشید از آن بالا بخورد فرق سرتان ؛ بيشتر هم توضيح نمیدهم!... ما كه جوان بوديم كِـی اينهمه سربهسر خدا و فلسفه زندگی و بيخ و بُنِ اين قضايا ميگذاشتيم ؟ بيا حالايش هم دل و دماغ داريم اون هــوا بيشتر از شما . دو روز آورده شديد اينجا لااقل حالش را ببريد ، خوب بود همان اوّل منهدم شده و در عدَم ماندگار ميشديد و تا ابد هم نميفهميديد چند مَرده حلّاجيد و اينا ؟ شما نسل جوان زيادی داريد به چم و خم زندگی گير ميدهيد پدرسوخته ها... ما كه جوان بوديم .... هیىیىیىیىیىی ... " }نمی خندی پيرِ مرد ؟ محضِ دلخوشیِ ما بچه ها ؟... { ◊◊◊ Spe6al tanX: دوستان و هم قطاران عزيز ؛ مشمول الذكر است كه ما بايــد بوجود افراد كارْدرست و مستعدی همچون آبجی
بــاد و بوران و طوفان و كار و مشغله،بيخوابی كشيده،مـرام گذاشته،عرق جبين ريخته،
تجربيات خودش و ايشونو بكار گرفته! تحقيق كرده، و در انتها بلاگفای كُد نخون رو از روو
بُرده و عليرضا شيرازی رو روسفيد كرده ، تا اين قالب _كه توو هفتا عالم لِنگه ش پيدا
نميشه_ رو ساخته و الحق هم كه سنگ تموم گذاشته،دمش گرم . مخلصيم آبجی : *
يه لحظه سكوت ، اهم ...
و اونوقت مــن چــی دارم بگم دوســتــان؟! جز اينكه :
ميخواس نكنه! خب عوضش فتوشاپش بهتر شده خب!:دی ولش كنين پستمُ بخونين شما ؛)
{آيكون جو گير در حين سخنرانی و ايضاْ تغيير دادن سمت و سوی تبليغات به نفع خود :دی }
+ پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388<---- آستیگمات |
( يه جـا توو فيلم *، توو ماشين ،اون آقای محترم وقتی ميبينه خانومه حالش بده و تب داره و در حال مرگه و تنهاس و..، كللن توو شرايطيه كه لابد بايد يكی مهربانانه در آغوش بگیرتش! و ميدونه كه اصلنم هوشيار نيست كه بفهمه دور و برش چه خبره و الان كجاس و اينا، ولی لحظهیی كه مياد بغلش كنه ، مكث ميكنه ، و ميگه : {من الآن يه مرد نيستم ، و تو هم يه زن نيستی ...} بعد بغلش ميكنه و خطاب به روحِ زنش _كه مُرده_ ميگه : تو اين زنُ نجات دادی جیمین. _حالا برين فيلمو ببينين ميفهمين چه ربطی به جیمین داشته! ) بعد من كه كلی خوشم مياد اينجا از شعورش! و ته دلم تحسينش ميكنم واسه اين حرفش، و فكر ميكنم چقدر آدما توو شرايط مختلف فرق دارن با هم و... ، توو همين لحظه با همه این افکار خوب نميدونم چرا يه چیزی تو دلم میگه : خالی می بنده ! (توو مایه های این دیدگاه که این توو واقعیت وجود نداره و فقط فیلمه) كلی از این حرف تعجب ميكنم خودم! ... بعد كه فكر ميكنم ميبينم ، تهِ ناخودآگاهم يه بدبينی هست كه نميدونم از كجا اومده و هرچی فكر ميكنم ريشهشُ پيدا نميكنم كه از كِی و كجا پيداش شده تو وجودم ... يه بدبينی كه امتدادش به هيچ شخصِ خاصی هم نميرسه در گذشته... فقط يه مواقعی پيداش ميشه و اسم خودشُ ميذاره " شناخت و تجربه" ! بعد هم دستمو ميگيره ميكِـشتَم كنار و ميگه : " همه آدما لنگهی همَن " . امّا لنگهی كی ؟ من مگه از كی تا اين حد دلخورم كه ... ؟ ......... امّا پيداش نميكنم ؛ لااقل توو گذشته ی خودم كه پيداش نميكنم . بهرحال ... ميخوام بگم كه گاهی اين بدبينی حتی گريبان آدم خوبهی دوسداشتنیِ فيلمو هم ممكنه بگيره ؛ هزاری هم كه شعورشُ نشون داده باشه در طی فيلم :دی
* : " متشكرم " . (سريالشم چندوقت پيش پخش شده از تیوی ، ولی سر و تهشُ زدن)
پ.ن : نيگا نيگا ميكنن! يه وقتايی هم آدم از سؤالايی كه تو ذهنشه بنويسه
خب! چی ميشه مگه ؟ :دی به اين مدل پستها عادت ميكنين كم كم!
(مشمول الذُمبهیين!اگه مسخره كنين:دی)
پ.ن : ولی بياين دس به دست هم بديم به مهر ، يه كم همديگه رو جدی بگيريم .
+ جمعه هجدهم اردیبهشت 1388<---- آستیگمات |
حواسم باشد اردیبهشت كه تمام شد، بنشينم تمام و كمال برای خودم بگويم كه عشق ، پسكوچهی بنبستی است كه قرار نيست پُشتش خبری باشد ؛ مبادا ناباورانه پشتِ ديوار بنشينم و بپرسم چـرا مـن ؟ يادم بماند، بردارم برای خودم بنويسم اين حقيقت را كه سهمِ من، تنها، پيمودنِ اين پسكوچه است ، نه بيشتر ؛ مبادا تمامِ راه را بازيگوشانه دويده باشم ، خيره به انتهای راه ... انتهايی كه نيست ؛ و با دستانم هم لمس كنم که سـراب بوده و باز باور نكنم ؛ كه نــاباوری، ويروسِ مرموزیست كه بيصدا كلكِ آدم را ميكَنَد و غرق ميكندَت در همان سراب ! يادم نرود اين اردیبهشت كه تمام شد ، بی پـرده بگويم كه من فكر ميكنم "عشق اتفاق مشكوكیست"، وقتی امروز ميتواند تمامِ وجودت را لبريز كند و فردا چنان بی سروصدا رفته باشد كه انگار از ازل هم نبوده ؛ و روز بعد دوباره ببينی كه معصومانه جا خوش كرده گوشه ی دلت ... يادم باشد ، اردیبهشت كه تمام ...... آخ كه كاش هيچوقت تمام نشود اين اردیبهشت! بس كه حواس َت را پرت ميكند از حرفهای تلخ ! بس كه اصلاْ آدميزاد را دو دستی ميگيرد ميچسبانَد به خوش بـاوری . Add : يه ضرب المثل ترنجی هست كه ميگه : بلاگرهای خودشيفته رو دقيقاْ همونايی تشكيل ميدن كه دليلی واسه خودشيفتگی توشون نميبينی ! جلّ الخــالق :دی
+ دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388<---- آستیگمات |
آستيگمات كه باشی ، از راهِ دور نميتونی تعداد خطوطِ موازی رو درست بشمری ؛ يعنی وسطِ شمردن ميبينی قاطی شد، گُم شدی ميونشون . حالا تو بُعد بزرگتر ، آدما هم تقريباْ هيچوقت نميتونن درست حسابی از همه چیِ زندگی سردربيارن ؛ اينه كه گُذرشون از اين مسير در حدّ همون ديدنای ابهام آميزه ، كه گاهی مثِ چشمْ آستيگماتيا يه جا وايميسّن و چشماشونو تنگ ميكنن بلكه تـار بودنِ تصوير ، واضح تر بشه و بتونن بهتر ببينن و بشمرن! من اين مكث كردنا رو دوس دارم ، اين فكر كردنا... كه بعدش بالاخره يه برداشتی ميكنن و رد ميشن ؛ هركی يه جور ! اينو بهش ميگم عبور آستيگماتی ؛ و اينجا همون جائيه كه از مكث كردنام و چيزائی كه ميبينم و برداشت هام و شمردنای غلط يا درستم و رد شدنام مينويسم . پ.ن : "پرستويی در بـــاد" يه تيكه از يه شعرِ شاملو بود ؛ واسه همين با همهی بی ربط بودنش هنوز اينجا دووم آورده بود !
+ شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388<---- آستیگمات
هــوس كردهم نامه های كاغذیِ واقعیِ چند صفحه ای_ با تمومِ جزئياتِ روزمره و با چرت و پرتای اضافه و نونِ اضافه_ با خـطّ خـودم بنويسم واسه يه دوست يا همكلاسیِ قـــديمیِ راهِ دور ؛ كه پشتش با تُف تمبر بچسبونم و آدرس شهر و كوچه و پلاك و ... بزنم ؛ نه هيچ آدرس ايميل و Select Allو شكلك و فايل Attachشده و الخ ، كه آخرشم دكمه Send ! دلم بـوی كاغذ ميخواد ، جوهر خودكار ، بوی چسبِ تمبرِ خيس خورده ! ... دلم ميخواد بجای نشستن رو صندلی و اينباكس مجازی چك كردن ، تـا جلوی دَر بدوم و قبل از چرخوندنِ قفلِ صندوق پست ، يه چشممُ ببندم و اون يكیَُ بذارم دمِ دريچهی صندوق و توشُ ديد بزنم و اگه چيزی بود ، جيغی ، حركتی ، چيزی : يوووهّـــّـوووو اينچيزا و خيلی چيزای ديگه داره كم كم ميشه فقط يه تصوير ، بی اينكه تجربهش كرده باشيم ؛ {داره انگار لـمـس كردن يادمون میره .} پ.ن : بابا يكی دلش بسوزه و واس ما يه قالب طرح بزنه، توی اين قالب ساده زيادی راحت و سبُـكم! عينهو پيژامه می مونه :دی البته یجورائی دوسشم دارم، آرومه و پاك و بی كلك .
+ جمعه یازدهم اردیبهشت 1388<---- آستیگمات |
{دخترم ، از آثار بزرگ شدن آن است كه خدا ديگر سايز كفشِ آدم را بزرگ نميكند ؛ بلكه تمركزش را متمركز ميكند روی عقلِ آدم ! مادر فدای قدّ و بالايت ، همـّه سوالهای ديگرت را هم از خـودم بپرس. } پ.ن : سلام 23 سالگی ...
+ سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388<---- آستیگمات
نگاه ميكنم به چای سـردِ تلخِ روی ميز _ كه حالا بايد ريختش دور _ و يقين ميكنم كه حرفها را بايد داغْ گفت ؛ داغِ داغ .
+ چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388<---- آستیگمات |
{خدا مست كرده بود آن شب ؛ شبی كه غربت و تنهائی و دلتنگی در اوج بود و در تمامِ عالم خدای ديگری_محضِ همدلی_ نبود . و خداوند در حالِ مستی ، اردی بهشت و ساكنانش را آفريد ...}
+ چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388<---- آستیگمات |
آن سنگ ريزه ها كه ميغلتيدند زير كفشهايت ، امروز ميگفتند که ترجيح ميدهند آدامس باشند ؛ بس كه دير به دير راهت به راهشان می افتد !
+ شنبه بیست و نهم فروردین 1388<---- آستیگمات
_ آی پســر ، يواش تر ؛ با توأم ميكی* ، نكنه ميخوای اين ابرُ تيكّه تيكّه كُنی ؟ گفتم فقط يه جوری بزن كه نم نم َك بباره روو زمين . بهاری بباره و سبُـك . _ آخه آقا ، تمومِ زمستونو سِرتق بازی درآورد و نباريد . ببينيدش ؛ كبود شده رنگش ها ، بازم از روو نرفته . نم نم هم پس نميده . _ بده من اون چُماقُ ؛ بشين دل به دل ِش بده ببين دردش چيه ؛ اين حوالی همين يه فقره ابرُ فقط داره پسر ... *ميكائيل
+ جمعه بیست و هشتم فروردین 1388<---- آستیگمات |
این یه جور بازی وبلاگیه بدعوت شيخ مولانا گويا بايد چندتا قانون زندگيتُ بريزی رو دايره ، و حُسنش هم يحتمل اينه كه ببينی چیز بدرد بخوری توی چنته داری يا نه ؟ كه آخر سر بفهمی "نـه" ؛ چون زندگی چيزی شبيهِ نخود لوبيا نيست كه توی چهارتا كيسه* بگُنجه و محكم سر و تهِ كيسه رو بدوزی و خيالتم راحت باشه كه چيزی بيرون نميريزه . (* : استعاره از قانون!) نميدونم ميشه اسمِ اينايی رو كه اين پائين نوشتم گذاشت "قانون" يا نه ! گمونم بيشتر شبيه سر مشق هايی باشه كه اگه دستم خط نخوره ، پيرو ِشَم : ◄ خــدا ، هركی كه هست ، اينو ميدونم كه با هر كسی منطبق بر تصوّراتِ اون شخص از خدا رفتار ميكنه! مثلا خدای مهربون و بخشنده ی ممّد، يا خدای خشمگين و سخت گير ِ تو . ª وقتی خيره بشی به هدف، ميگيريش دستِ آخر؛منتها كُلّی زندگیِ نكرده و چيزای نديده و حرفای نگفته می مونه رو دلت ! پس خيره نشو ، مسـخ ِش ميشی. ╬ زندگیْ الآن يقينا بازتابِ كارهای تو نيست ، امّا يه روز ميتونه بـشــه . § حتی الامكان آدما رو همونجور كه هستن دوست بدار؛ و اِلّا ممكنه جلوت ديگه خودشون نباشن و فيلم بازی كنن ؛ در انتها اين توئی كه ميُفتی تو درد سر ! ¨ تا يه چيزی كاملا" اتفاق نيافتاده بهش دل خوش نكن؛ غافلگير كردنْ جزئی از منشِ طبيعته. ♂♀ دوتا خط متقاطع از نقطه ی تقاطع به بعد، از هم دور ميشن. موازی ها تا آخر هم مسير می مونن ؛ حالا خود دانی . Æ قوانين يه مُشت استدلال استقرائیْ بيشتر نيست ؛ اثبات نشده با هيچ دليل قاطعی! پس انتظار نداشته باش نتيجه ی عمل كردن بهش، هميشه درُست از آب دربياد ! همبازیا : آرزو ايزد بانو ،مينياتور، عاطفه هم قبيله ،خرمگس ،رئيس تيمارستانمون، ذهن مخشوش، فراتر از آرامش، شعبده باز، قبض روح، 1107، رند ، منتظر . ´بيشتر اين رُفقای مدعوّ خيلی وقته چيزی ننوشتن يا نيستن...به ياد قديما دعوتن. جـبـری تو كار نيست ؛ امّا بيان بنويسن كلّی ذوق ميكنيم!
+ شنبه پانزدهم فروردین 1388<---- آستیگمات |
مگه نه اينكه امسال سالِ گاوه ؟ ---< گـــــــــــــــاوهاتان شــير افشان باد رويهمرفته .
+ شنبه یکم فروردین 1388<---- آستیگمات
خـــوبيش به اينه كه بهــار كاری نداره كه تو حوصله ی اومدنشُ داری يا نداری ، يا اين كه مث بعضی از سالهای قبل منتظرش هستی يا نه ، كاری حتّی به كم محلّی كردنات و پس زدن هات هم نداره ... كار خودشُ ميكنه باز ... راهِ خودشُ باز ميكنه و مدام همّه جا هی سر و صدا راه ميندازه و سرَك ميكشه ؛ كه وانمود كُنه فقط تو يكی از غافله عقب موندی دختر ! بجُنب !
+ چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387<---- آستیگمات |
{سرِ خيابان ايكس، روی همان قسمتِ سنگفرشِ پياده رو ، كه چند ساعت پيش ايستاده بودم ، پسرِ كتاب فروشی هر روز قبل از ظهر كتابهايش را با حوصله كنارِ هم ميچيند .} گمانم،حتی يك متر مربع از يك پياده رو هم ، تمام سعی اش را ميكند كه جائی باز كند در ذهنِ خيابان ؛ كه جزئی از خاطراتش شود ... "در واقع تمامِ چيزی كه مردُم از يكديگر ميخواهند هم همين است " ؛ كه ريشه كنند گوشه ی ذهنِ هم و پُــررّنگ شوند ؛ مبادا روزی ، برَوند از يادِ آنی كه دوستش دارند ... حتی اگر قرار باشد دور شوند فرسنگ ها . و شاید تمامِ اين آمدن ها و رفتن ها و ديدن ها و شنيدن ها و لبخند ها ، برای آنست كه مثلا" روزی اگر دوباره گُذَرت به آن خيابان و آن سنگفرش افتاد ، بفهمی كسی يا چيزی _كه جايش همينجای ذهن تو و خيابان بود_ سرِ جايش نيست امروز . و خاليست جايش انگار در ذهنِ خيابان ... امّا، قصه ی ذهنِ خيابانها، قصه ی "جای خالی را با كلمات مناسب پُر كنيد" است هميشه ، قصه ی ذهنِ خيلی از ما آدم ها امّا نـه .
+ شنبه هفدهم اسفند 1387<---- آستیگمات |
گاهی ، آدم ها را انگار نميشود نوشت ؛ بايد بنشينی آرام آرام حفظ ِشان كنی ؛ تا يك روز از بـَر بخوانی شان ؛ روزی كه دورند ؛ برای هميشه دورند. آنوقت است كه كم كم نوشتن ات می آيد ؛ از ترسِ فراموش كردنشان .
+ دوشنبه پنجم اسفند 1387<---- آستیگمات
ديدی اگه يه مقوّای برّاقِ روغنی رو بخوای با مـداد رنگی رنگ كنی ، بی فايده ست؟ هرچي تلاش كنی رنگا خودشونُ نشون نميدن... بعضی آدماام اينجوريَن انگار ...
+ جمعه دوم اسفند 1387<---- آستیگمات |
جناب روباه ، من تمامِ حرفهايتان را درباره شازده كوچولو دوست دارم و ارج می نهم و مشکلی نیست منتاهاش جسارتا" توی كَتَم نمی رود اصلا" اين قضيه ی گندمزار و موهای طلائی اش ؛ كلّن از همان اول شازده كوچولوی تخيّلِ من مو مشكی بود و لاغير . پ.ن : بعد قرنی دوباره خوندمش...هنوزم تکه .
+ دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387<---- آستیگمات
جناب زمستان! گمانم يك چيزی َت ميشود توام الآن خيال برَت داشته كه بهار هستی ؟ يا چی ؟ بهار خانم! اين بارانِ نم نمِ صبح كه باريده ای ، تمامِ زورت بود يعنی ؟ بـرف اصلا" در بساطت پيدا نميشود ؟ اين قِر و فِر را جمع نميخواهي بكنی ؟ دست بردار ، مــ ــرد باش ، به خودت بيا ؛ زمستان شو .
+ شنبه دوازدهم بهمن 1387<---- آستیگمات |
آدمك ها اگرچه همه مُهره های يك صفحه ي بازي اند و خط كه مي خورند،دوباره روزي به صفحه برميگردند، اما دليل نميشود دوباره و دوباره ننشيني به تماشايشان، ننويسي شان. گمانم ،در جزئيات زندگي ميكنيم ما؛كلّيات است كه تكرار مي شود در تاريخ.
+ چهارشنبه نهم بهمن 1387<---- آستیگمات