تبليغاتX
عبورِ آستيگماتی

 

هوا زيادی خفه ست ؛ سنگينه .

نه حرف زدن و نه سكوت ، نه ديگه هيچ كتاب و فيلمی حواسِ آدمو پرت نمی‌كنه ؛

آدم دنبال يه جای دنج می‌گرده ، يه جای دور ، يه مـأمـن ؛ برای رفتن .

همه چيز رنگ باخته انگار ؛ حتی شوخيهای دوستانه‌ی ديروز ...

هی پـائــيز! كــــــــــــــــــــــو تا برسی پيشمون ...

امّا وقتش كه شد ، دستِ پُر بيــا رفيق !

هی! ... شبيه يه نــورِكوچيكی تو ؛ از اون‌دست نورها كه سوسو ميزنن از دور ،

وقتی كه آدم گم شده باشه توو تــاريكیِ مطلق ! 

و توو امتداد این نور ... اميدِ وجودِ يه كلبه‌ای تو ؛ از اون دست كلبه‌ها كه تووش

يه آدمِ زنده‌ی همه‌چی‌بلد ، زندگی می‌كنه با يه لبخندِفراخ !

و يه عالم هيزمِ خورد شده‌ی حاضر آماده واسه زمستون!

اوهوم ؛ خلاصه كه يعنی منتظريم برسيم و برسی ؛

 

اُميدمونی ؛ بعد از این بهار سخت و مغموم .

 

+ سه شنبه نهم تیر 1388<---- آستیگمات |


 

هر آدمی ، يه چيزی شبيه آلبوم داره توو ذهنش ؛

تووشم پُره از تصويرای خاصی كه خودش از ديگران ساخته ،

هرجورم دلش خواسته ساخته ... بی هيچ محدوديتی ...

بعضی‌وقتا می‌ترسه از دست‌شون بده ؛ يعنی مبادا كه ثابت بشه كه

تصويراش واهی بودن... نميخواد ببينه كه يكی يكی رنگ می بازن ...

اينه كه گاهی عقب‌نشينی می‌كنه ، نميخواد بذاره كه فرصت ثابت شدنش

پيش بياد...تا شايد نگه‌شون داره .

درست مث اينه كه ، اين آدمه تصويراشو محكم می‌چسبونه به قفسه سينه‌اش

كه باد نبرتشون ؛ اين آدمه يه موجود ترسـوئه شايد ؛

اين آدمه من‌َم . خودِ خودم .

 

 

+ سه شنبه نهم تیر 1388<---- آستیگمات |


 

ديـدی آدم توو ساحل ، هی دوس داره بنويسه يا شكلك بكشه روو ماسههای

صافِ دس نخوردهی موجِدريا خورده ؟ هزاری هم كه بدونه ، الانه كه باز دوباره

موجـه بياد بزنه همه‌ی اين نقش‌هارو پاك كنه ببره... هيچی هم باقی نذاره ،

طوری كه انگار از همون ازل هم نقشی روش نبوده كه نبوده ...

امّا آدم‌ـه باز دوس داره كه ...

 

خب ،

توو زندگی هم حرف‌هايی/نقش‌هایی هست ، كه مدت كوتاهی ميشه گفتشون،

شنيدشون/ديدشون يا نشونشون داد ؛ چـرا كه توو زندگی هم موج‌هايی هست ،

كه می‌دونی مسيرش اينطرفی‌ـه ، و بالاخره مياد ميزنه پاكشون میكنه

می‌بره با خودش ... 

امّا بـاز ...

 

 

پ.ن : اين يكی سیآسی نيست . پست قبل آخريش بود .

+ یکشنبه هفتم تیر 1388<---- آستیگمات


 

 

بازی را بـاختی مـَرد ؛

شبیه آن مردی كه متوسل به زور و تهديد می‌شود برای نگه

داشتنِ معشوقی كه روحاش جای ديگريست... باختی مثل او .

با اين تفاوت كه بازیِ تو هزاربار كـثـيـفتر بود و قدرت نمايیات

حقارتآورتر ، با هدفی شومتر .

بــازیِ تو رنگ و بوی خـــون گرفت ... بازیِ تو به آتش كشيد ...

و آتـش هيچگاه از به آغوش كشيدنِ خالقش نمیهراسد ...

حالا اين تو و اين تمامِ آنچه كه بخاطرش ...

اين تو و اين قدرت !

 

امّا باختی مـَرد ؛ باختی .

 

نه ؛ سزاوار كلمه "مـرد" هم نيستی ؛ نــبودهای هرگز .

 

 

+ یکشنبه هفتم تیر 1388<---- آستیگمات |


 

"عصيان من بيش از تحملم نبوده!

گيرم آن‌که مدارا می‌کند ٬ ضعيف‌تر است

 و ناگريز رنج می‌برد...

من ولی مدارا نکرده بودم ٬ سوخته بودم ٬ بی‌صدا. "

+ یکشنبه هفتم تیر 1388<---- آستیگمات |


 

بــيا اصن من چاردستُ‌پا می‌پّرم بالا و تو ازم يه عكس بنداز قبل

از اينكه جاذبه زمين بـتـونـه دوباره منُ به ‌خودش رسونده باشه ...

 

بذار ثبتش كنيم ؛ حتی اگه يك ثانيه طول كشيده باشه كه ما

تونستيم به اين جاذبه غلبه كنيم ؛ هــزاری هم كه آخرش باز

اين ما باشيم كه مغلوبِ جاذبه‌ايم .

 

بــيا اصن ماژيك قرمزُ بردار و یه ضربدر بزن رو دماغم و بشين روبه‌روم تا

برات شكلك در بيارم ، قبل از اينكه دوباره يـاد غصه هات افتاده باشی ...

 

بذار بخنديم با هم ؛ حتی اگه يك ثانيه‌اش فقط از ته دل باشه ؛

هــزاری هم كه آخرش باز غصه ها راهِ دلِ‌تُ پيدا كنن و باز اين ما

باشيم كه مغلوبِ ...

 

+ پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388<---- آستیگمات


پی‌نوكيوی به ظاهر خوش قلب،امّا احمق كه در قصههای قديمی هميشه

گولِ گربه نره و روباه مكّار را می‌خورد و قدم به قدم از آدم شدن فاصله

می‌گرفت ، پدر ژپتوِی پيرِ غُرغروی دست و پاگير _كه كسی نيست نداند

كه پدر و سازنده‌ی پی‌نوكيو ست!_ را برد گذاشت خانه‌ی سالمندان و يك

ارّه الماس مرغوب هم سفارش داد برايش بسازند ،

سپس رو به فرشته مهربان نموده و زبان درازی كرد و گفت :

اينم از ارّه . هر ديقه كه نمی‌تونم منّت تو رو بكشم واسه بريدن دماغم ؛

هی هم الكی قول بدم كه آدم شَم ؛ چون هستم! هِـ هِـ .

آخـــــيش .

 +

 

پ.ن : درمورد رفقا كه هيچ، اما در مورد سايرين، نويسنده كلا مسئوليتی در هيچ قبالی

قبول نمی‌كنه در زمينه ربط و ارتباط متن به اونچيزی كه توو فكرشونه .

 

پ.پ.ن : ماها هيچكدوم اهل سياست نبوديم و نخواستيم باشيم، اما به زور كشوندنمون

تو بازی چون خواستن فریبمون بدن و نپذیرفتیم ؛ و حالا نميتونيم چشامونو ببنديم روو اين

شرايط . با توأم رفيق؛ تـــوئی كه ميگی به ما مربوط نيس اين جريانات و مينويسی كه

"بچه ها ما بايد بريم زندگی خودمونو بكنيم."...زندگیمون؟؟؟

راستش تـو يه قارچی ؛ يه قارچ سمّیِ بی‌عاطفه .

 

+ چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388<---- آستیگمات |


  

{ پائينِ تابلوی روی ديوار نوشته شده : سعيده-78. با خطّ اقای "ت"،استادمون

كه هميشه پای تابلوهامونو خودش مينوشت ؛ حسّ بینظيری بود،وقتی اسمت

پای يه اثر ثبت ميشد _ هرچند كه خطوط بچگانه حالا تووش پيداس! }

 

سبز زرد نارنجی قرمز صورتی بنفش آبی سبز

 

تو دنيای نقاشی ميشه غرق شد ...

گيرم سالها گذشته باشه از آخرين تابلوی نقاشی كه ... كه هيچوقتم كامـل

نشد... و تيوپ های رنگ روغنی كه سالهاست كسی درِ سفيدشونو نپيچونده

و بـوشونو حس نكرده ... قلم مو های خشكِ سفتِ قهر ؛ كه ديگه حتّی بــوی

نفت و تينر ازشون پريده ... سه پايه چوبی‍ی كه هميشه ميلغزيد و تابلو رووش

می سُريد، امّا هيچوقت پيچ ِشو محكم نكردی ؛ كه چی؟ چون كيف میكردی از

اين ويژگيش ، چون فقط مختصّ سه پايه تو بود! ...

پالتِ سفيدی كه هنوز لكه های رنگ روغن رووش باقی مونده و همونجور خشك

شده ... چون قرار نبود سالها سراغشو نگيری و ...

حالا همَشون اينجان ؛ دوست داشتنی ترين ابزاری كه تاحالا داشتم ؛

با كلّی گرد و غبار روشون ...

 

{امّا من ،... ديگه نه انگيزهی تموم كردنِ اون تابلوی قديمیُ دارم ... نه جسارتِ

شروعِ يه طرحِ نو ...}

 

پس چرا دل نــكَندم هنوز ؟؟ ...

 

 

پ.ن :خب... فقط مختص نقاشی نيست اين قضيهی خاطره ها ...و نداشتن

جسارت واسه برداشتن فاصله ها ...

ما ... دنبال چی میگردیم که ...؟

 

+ دوشنبه هجدهم خرداد 1388<---- آستیگمات |


 

 

مـــترسك طرحِ دوستی با كلاغ را در ذهن می ريزد ،

و كـلاغ ، مترسك را پُلی ميبيند برای لمسِ مزرعه .

و اين وسط

تنها ، پيـرمردها و مزرعه هايشان قربانی ميشوند ...

 

 

+ جمعه هشتم خرداد 1388<---- آستیگمات |


 

اينهمه شور و شوق و احساس و ...

چـی تو ذهنمه الان ... ؟ اصلاْ چيجوری ميشه توضيحش داد ؟ ...

 

شايد بشه اينجوري گفت ؛

انگار تهِ هــمـّـه چيز يه  تنهائی  هست .

اصلاْ آدميزاد مثِ يه محلول با ذرات غير قابل حل می مونه ؛

اين  ذراتِ غير قابل حل ، همون تنهـائیِ آدماست .

حالا حسّابی هم كه برداری اين محلول رو تكون بدی و همْ بزنی ،

اين ذرات، فقط واسه يه مدّت شناور می مونن ؛

باز آخرش دوباره تـَه نشين ميشن و ...

تنهائی ، يه ذره ی غير قابل تــ‌ج‌زیــ‌ه ست .

و همهی آدما هم دارَنِش ؛ بی برو برگرد .

 

 

 

 Ä  توضيحِ بهتر هركی كه داره ، آستينِ همّتش بالا .

 

+ دوشنبه چهارم خرداد 1388<---- آستیگمات |


 

فيزيكدانها ؛ انسانهای متحيّری كه دوست دارند بدانند،

آيا همه ی رخدادهای شبيه به هم ،

در معادله ی بخصوصی صدق ميكنند ؟!

و عكس العمل های مشابه دارند ؟!

و همیشه این سوال را از خودشان می پرسند که قضيه ی 

ايكس را چطور ميتوان در يك معادله گُنجاند ؟!

آنها برای تو هم فرمول میتراشند و عدد میدهند ،

كه امتحان كنند ببینند چقدر صدق میکند ؛

اگر نشد اوقاتشان تلخ ميشود ، و اگر عدد صدق كرد و

درست از آب درآمدی ، برای خودشان هورا می كشند و

كلاه پرتاب ميكنند .

مثل ماهی در هوای آزاد خفه ميشوند ؛ اين آدم های محدود .

 

 

+ سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388<---- آستیگمات |


 

{پـيـرمرد،متفكّر و تنـهـا،نشسته روی نيمكتِ پارك_تكيه داده به عصايش }

لبخندِ پيرمردها اُميد و شادیِ زمين نيست مگر (؟) ؛ انـگار كه بگويند :

 

"زندگی خوب بود! يا لااقل بدك نبود بچه ها !... باور كنيد بعضی جاهايش

 آنقدرها كه بنظر می رسيد ارزش درنگ نداشت ، گذشت ... و خوشبختی

اصلن يك بسته ی كادوپيچ شده ی پر زرق و برق نيست كه منتظر باشید از

آن بالا بخورد فرق سرتان ؛ بيشتر هم توضيح نمیدهم!... ما كه جوان بوديم

كِـی اينهمه سربه‌سر خدا و فلسفه زندگی و بيخ و بُنِ اين قضايا ميگذاشتيم ؟

بيا حالايش هم دل و دماغ داريم اون هــوا بيشتر از شما .

دو روز آورده شديد اينجا لااقل حالش را ببريد ، خوب بود همان اوّل منهدم شده

و در عدَم ماندگار ميشديد و تا ابد هم نميفهميديد چند مَرده حلّاجيد و اينا ؟

شما نسل جوان زيادی داريد به چم و خم زندگی گير ميدهيد پدرسوخته ها...

ما كه جوان بوديم .... هیىیىیىیىیىی ... "

 

}نمی خندی پيرِ مرد ؟ محضِ دلخوشیِ ما بچه ها ؟... {

 

 

 

  Spe6al tanX:

 

دوستان و هم قطاران عزيز ؛ مشمول الذكر است كه ما بايــد بوجود افراد كارْدرست و

مستعدی همچون آبجی آرزو  _رفيقِ گرمابه و گلستان و نِـتستان_ افتخار كنيم، كه تــو

بــاد و بوران و طوفان و كار و مشغله،بيخوابی كشيده،مـرام گذاشته،عرق جبين ريخته،

تجربيات خودش و ايشونو بكار گرفته! تحقيق كرده، و در انتها بلاگفای كُد نخون رو از روو

بُرده و عليرضا شيرازی رو روسفيد كرده ، تا اين قالب _كه توو هفتا عالم لِنگه ش پيدا

نميشه_ رو ساخته و الحق هم كه سنگ تموم گذاشته،دمش گرم . مخلصيم آبجی : *

يه لحظه سكوت ، اهم ...

و اونوقت مــن چــی دارم بگم دوســتــان؟! جز اينكه :

ميخواس نكنه! خب عوضش فتوشاپش بهتر شده خب!:دی ولش كنين پستمُ بخونين شما ؛)

 

{آيكون جو گير در حين سخنرانی و ايضاْ تغيير دادن سمت و سوی تبليغات به نفع خود :دی }

 

 

+ پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388<---- آستیگمات |


 

 

( يه جـا توو فيلم *، توو ماشين ،اون آقای محترم وقتی ميبينه خانومه حالش بده و تب داره و در

حال مرگه و تنهاس و..، كللن توو شرايطيه كه لابد بايد يكی مهربانانه در آغوش بگیرتش! و ميدونه

كه اصلنم هوشيار نيست كه بفهمه دور و برش چه خبره و الان كجاس و اينا، ولی لحظهیی كه مياد

بغلش كنه ، مكث ميكنه ، و ميگه :

{من الآن يه مرد نيستم ، و تو هم يه زن نيستی ...} بعد بغلش ميكنه و خطاب به روحِ زنش _كه

مُرده_ ميگه : تو اين زنُ نجات دادی جی‌مین. _حالا برين فيلمو ببينين ميفهمين چه ربطی به جی‌مین داشته! )

بعد من كه كلی خوشم مياد اينجا از شعورش! و ته دلم تحسينش ميكنم  واسه اين حرفش، و فكر

ميكنم چقدر آدما توو شرايط مختلف فرق دارن با هم و... ، توو همين لحظه با همه این افکار خوب نميدونم چرا يه چیزی تو دلم میگه : خالی می بنده ! (توو مایه های این دیدگاه که این توو واقعیت

وجود نداره و فقط فیلمه)

كلی از این حرف تعجب ميكنم خودم! ... بعد كه فكر ميكنم ميبينم ، تهِ ناخودآگاهم يه بدبينی هست

كه نميدونم از كجا اومده و هرچی فكر ميكنم ريشه‌شُ پيدا نميكنم كه از كِی و كجا پيداش شده تو وجودم ... يه بدبينی كه امتدادش به هيچ شخصِ خاصی هم نميرسه در گذشته... فقط يه مواقعی پيداش ميشه و اسم خودشُ ميذاره " شناخت و تجربه" !

بعد هم دستمو ميگيره ميكِـشتَم كنار و ميگه : " همه آدما لنگهی همَن " .

امّا لنگهی كی ؟ من مگه از كی تا اين حد دلخورم كه ... ؟ ......... امّا پيداش نميكنم ؛

لااقل توو گذشته ی خودم كه پيداش نميكنم . بهرحال ... ميخوام بگم كه گاهی اين بدبينی حتی

گريبان آدم خوبهی دوس‌داشتنیِ فيلمو هم ممكنه بگيره ؛ هزاری هم كه شعورشُ نشون داده باشه

در طی فيلم :دی

* : " متشكرم " . (سريالشم چندوقت پيش پخش شده از تیوی ، ولی سر و تهشُ زدن)

پ.ن : نيگا نيگا ميكنن! يه وقتايی هم آدم از سؤالايی كه تو ذهنشه بنويسه

         خب! چی ميشه مگه ؟ :دی  به اين مدل پستها عادت ميكنين كم كم!

         (مشمول الذُمبهیين!اگه مسخره كنين:دی)

پ.ن : ولی بياين دس به دست هم بديم به مهر ، يه كم همديگه رو جدی بگيريم .

 

+ جمعه هجدهم اردیبهشت 1388<---- آستیگمات |


 

حواسم باشد اردی‌بهشت كه تمام شد، بنشينم تمام و كمال برای خودم بگويم كه عشق ،

پس‌كوچه‌ی بن‌بست‌ی است كه قرار نيست پُشتش خبری باشد ؛ مبادا ناباورانه پشتِ ديوار

بنشينم و بپرسم چـرا مـن ؟

يادم بماند، بردارم برای خودم بنويسم اين حقيقت را كه سهمِ من، تنها، پيمودنِ اين پس‌كوچه

است ، نه بيشتر ؛ مبادا تمامِ راه را بازيگوشانه دويده باشم ، خيره به انتهای راه ...

انتهايی كه نيست ؛ و با دستانم هم لمس كنم که سـراب بوده و باز باور نكنم ؛ كه نــاباوری،

ويروسِ مرموزی‌ست كه بيصدا كلكِ آدم را ميكَنَد و غرق ميكندَت در همان سراب !

يادم نرود اين اردی‌بهشت كه تمام شد ، بی پـرده بگويم كه من فكر ميكنم "عشق اتفاق

مشكوكیست"، وقتی امروز ميتواند تمامِ وجودت را لبريز كند و فردا چنان بی سروصدا

رفته باشد كه انگار از ازل هم نبوده ؛ و روز بعد دوباره ببينی كه معصومانه جا خوش كرده

گوشه ی دلت ...

يادم باشد ، اردی‌بهشت كه  تمام ...... آخ كه كاش هيچوقت تمام نشود اين اردی‌بهشت!

بس كه حواس َت را پرت ميكند از حرفهای تلخ !

بس كه اصلاْ  آدميزاد را دو دستی ميگيرد ميچسبانَد به خوش بـاوری .

 

 

Add : يه ضرب المثل ترنجی هست كه ميگه :

         بلاگرهای خودشيفته رو دقيقاْ همونايی تشكيل ميدن كه

         دليلی واسه خودشيفتگی توشون نميبينی !

         جلّ الخــالق :دی

 

 

 

+ دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388<---- آستیگمات |


 

 

آستيگمات كه باشی ، از راهِ دور نميتونی تعداد خطوطِ موازی رو درست بشمری ؛

يعنی وسطِ شمردن ميبينی قاطی شد، گُم شدی ميونشون .

حالا تو بُعد بزرگتر ، آدما هم تقريباْ هيچوقت نميتونن درست حسابی از همه چیِ

زندگی سردربيارن ؛ اينه كه گُذرشون از اين مسير در حدّ همون ديدنای ابهام آميزه ،

كه گاهی مثِ چشمْ آستيگماتيا يه جا وايميسّن و چشماشونو تنگ ميكنن بلكه تـار

بودنِ تصوير ، واضح تر بشه و بتونن بهتر ببينن و بشمرن! من اين مكث كردنا رو دوس

دارم ، اين فكر كردنا... كه بعدش بالاخره يه برداشتی ميكنن و رد ميشن ؛ هركی يه جور !

اينو بهش ميگم عبور آستيگماتی ؛ و اينجا همون جائيه كه از مكث كردنام و چيزائی كه

ميبينم و برداشت هام و شمردنای غلط يا درستم و رد شدنام مينويسم .

 

پ.ن : "پرستويی در بـــاد" يه تيكه از يه شعرِ شاملو بود ؛ واسه همين با همهی بی ربط

بودنش هنوز اينجا دووم آورده بود !

 

 

+ شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388<---- آستیگمات


 

 

هــوس كرده‌م نامه های كاغذیِ واقعیِ چند صفحه ای_ با تمومِ جزئياتِ روزمره

و با چرت و پرتای اضافه و نونِ اضافه_ با خـطّ خـودم بنويسم واسه يه دوست

يا همكلاسیِ قـــديمیِ راهِ دور ؛

كه پشتش با تُف تمبر بچسبونم و آدرس شهر و كوچه و پلاك و ... بزنم ؛

نه هيچ آدرس ايميل و Select Allو شكلك و فايل Attachشده و الخ ، كه

آخرشم دكمه Send !

دلم بـوی كاغذ ميخواد ، جوهر خودكار ، بوی چسبِ تمبرِ خيس خورده ! ...

دلم ميخواد بجای نشستن رو صندلی و اينباكس مجازی چك كردن ، تـا

جلوی دَر بدوم و قبل از چرخوندنِ قفلِ صندوق پست ، يه چشممُ ببندم و

اون يكیَُ بذارم دمِ دريچه‌ی صندوق و توشُ ديد بزنم و اگه چيزی بود ،

جيغی ، حركتی ، چيزی : يوووهّـــّـوووو

 

اينچيزا و خيلی چيزای ديگه داره كم كم ميشه فقط يه تصوير ،

بی اينكه تجربه‌ش كرده باشيم ؛

{داره انگار لـمـس كردن يادمون می‌ره .}

 

 

 

پ.ن : بابا يكی دلش بسوزه و واس ما يه قالب طرح بزنه، توی اين قالب ساده زيادی راحت و سبُـكم!

عينهو پيژامه می مونه :دی  البته یجورائی دوسشم دارم، آرومه و پاك و بی كلك .

 

 

+ جمعه یازدهم اردیبهشت 1388<---- آستیگمات |


 

{دخترم ،

از آثار بزرگ شدن آن است كه خدا ديگر سايز كفشِ آدم را بزرگ نميكند ؛

بلكه تمركزش را متمركز ميكند روی عقلِ آدم !

مادر فدای قدّ و بالايت ، همـّه سوالهای ديگرت را هم از خـودم بپرس. }

 

 

پ.ن : سلام 23 سالگی ...

 

 

 

+ سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388<---- آستیگمات


 

نگاه ميكنم به چای سـردِ تلخِ روی ميز

_ كه حالا بايد ريختش دور _

و يقين ميكنم

كه حرفها را بايد داغْ گفت ؛ داغِ داغ .

 

+ چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388<---- آستیگمات |


 

 

{خدا مست كرده بود آن شب ؛

شبی كه غربت و تنهائی و دلتنگی در اوج بود و

در تمامِ عالم خدای ديگری_محضِ همدلی_ نبود .

 

و خداوند در حالِ مستی ،

اردی بهشت و ساكنانش را آفريد ...}

 

 

+ چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388<---- آستیگمات |


 

 

آن سنگ ريزه ها كه ميغلتيدند زير كفشهايت ،

امروز ميگفتند

که ترجيح ميدهند آدامس باشند ؛

بس كه دير به دير راهت به راهشان می افتد !

 

 

+ شنبه بیست و نهم فروردین 1388<---- آستیگمات


 

 

_ آی پســر ، يواش تر ؛ با توأم ميكی* ، نكنه ميخوای اين ابرُ تيكّه تيكّه كُنی ؟

   گفتم فقط يه جوری بزن كه نم نم َك بباره روو زمين . بهاری بباره و سبُـك .

 

_ آخه آقا ، تمومِ زمستونو سِرتق بازی درآورد و نباريد .

   ببينيدش ؛ كبود شده رنگش ها ، بازم از روو نرفته . نم نم هم پس نميده .

 

_ بده من اون چُماقُ ؛ بشين دل به دل ِش بده ببين دردش چيه ؛

  اين حوالی همين يه فقره ابرُ فقط داره پسر ...

 

 

*ميكائيل

 

+ جمعه بیست و هشتم فروردین 1388<---- آستیگمات |


 

 

این یه جور بازی وبلاگیه بدعوت شيخ مولانا

گويا بايد چندتا قانون زندگيتُ بريزی رو دايره ، و حُسنش هم يحتمل اينه كه ببينی چیز بدرد

بخوری توی چنته داری يا نه ؟ كه آخر سر بفهمی "نـه" ؛ چون زندگی چيزی شبيهِ نخود لوبيا

نيست كه توی چهارتا كيسه* بگُنجه و محكم سر و تهِ كيسه رو بدوزی و خيالتم راحت باشه

كه چيزی بيرون نميريزه . (* : استعاره از قانون!)

نميدونم ميشه اسمِ اينايی رو كه اين پائين نوشتم گذاشت "قانون" يا نه ! گمونم بيشتر

شبيه سر مشق هايی باشه كه اگه دستم خط نخوره ، پيرو ِشَم :

 

  خــدا ، هركی كه هست ، اينو ميدونم كه با هر كسی منطبق بر تصوّراتِ اون شخص

      از خدا رفتار ميكنه! مثلا خدای مهربون و بخشنده ی ممّد، يا خدای خشمگين و

      سخت گير ِ تو .

ª   وقتی خيره بشی به هدف، ميگيريش دستِ آخر؛منتها كُلّی زندگیِ نكرده و چيزای نديده

      و حرفای نگفته می مونه رو دلت ! پس خيره نشو ، مسـخ ِش ميشی.

    زندگیْ الآن يقينا بازتابِ كارهای تو نيست ، امّا يه روز ميتونه بـشــه .

§   حتی الامكان آدما رو همونجور كه هستن دوست بدار؛ و اِلّا ممكنه جلوت ديگه خودشون

      نباشن و فيلم بازی كنن ؛ در انتها اين توئی كه ميُفتی تو درد سر !

¨   تا يه چيزی كاملا" اتفاق نيافتاده بهش دل خوش نكن؛ غافلگير كردنْ جزئی از منشِ

      طبيعته.

♂♀  دوتا خط متقاطع از نقطه ی تقاطع به بعد، از هم دور ميشن. موازی ها تا آخر هم مسير

       می مونن ؛ حالا خود دانی .

Æ    قوانين يه مُشت استدلال استقرائیْ بيشتر نيست ؛ اثبات نشده با هيچ دليل قاطعی!

       پس انتظار نداشته باش نتيجه ی عمل كردن بهش، هميشه درُست از آب دربياد !

 

 

همبازیا : آرزو ايزد بانو ،مينياتور، عاطفه هم قبيله ،خرمگس ،رئيس تيمارستانمون،

ذهن مخشوش، فراتر از آرامش، شعبده باز، قبض روح، 1107، رند ، منتظر .

 ´بيشتر اين رُفقای مدعوّ خيلی وقته چيزی ننوشتن يا نيستن...به ياد قديما دعوتن.

   جـبـری تو كار نيست ؛ امّا بيان بنويسن كلّی ذوق ميكنيم!

 

 

+ شنبه پانزدهم فروردین 1388<---- آستیگمات |


 

مگه نه اينكه امسال سالِ گاوه ؟

 

---< گـــــــــــــــاوهاتان شــير افشان باد رويهمرفته .

 

+ شنبه یکم فروردین 1388<---- آستیگمات


 

 

خـــوبيش به اينه كه بهــار كاری نداره كه تو حوصله ی اومدنشُ داری يا نداری ،

يا اين كه مث بعضی از سالهای قبل منتظرش هستی يا نه ،

كاری حتّی به كم محلّی كردنات و پس زدن هات هم نداره ...

كار خودشُ ميكنه باز ... راهِ خودشُ باز ميكنه و مدام همّه جا هی سر و صدا راه

ميندازه و سرَك ميكشه ؛ كه وانمود كُنه فقط تو يكی از غافله عقب موندی دختر !

 

بجُنب !

 

 

 

+ چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387<---- آستیگمات |


  

 

{سرِ خيابان ايكس، روی همان قسمتِ سنگفرشِ پياده رو ، كه چند ساعت پيش

ايستاده بودم ، پسرِ كتاب فروشی هر روز قبل از ظهر كتابهايش را با حوصله كنارِ

هم ميچيند .}

 

گمانم،حتی يك متر مربع از يك پياده رو هم ، تمام سعی اش را ميكند كه جائی باز كند

در ذهنِ خيابان ؛ كه جزئی از خاطراتش شود ...

"در واقع تمامِ چيزی كه مردُم از يكديگر ميخواهند هم همين است " ؛

كه ريشه كنند گوشه ی ذهنِ هم و پُــررّنگ شوند ؛ مبادا روزی ، برَوند از يادِ آنی كه

دوستش دارند ... حتی اگر قرار باشد دور شوند فرسنگ ها .

 

و شاید تمامِ اين آمدن ها و رفتن ها و ديدن ها و شنيدن ها و لبخند ها ،

برای آنست كه مثلا" روزی اگر دوباره گُذَرت به آن خيابان و آن سنگفرش افتاد ،

بفهمی كسی يا چيزی _كه جايش همينجای ذهن تو و خيابان بود_ سرِ جايش نيست امروز .

و خاليست جايش انگار در ذهنِ خيابان ...

 

امّا،

قصه ی ذهنِ خيابانها، قصه ی "جای خالی را با كلمات مناسب پُر كنيد" است هميشه ،

قصه ی ذهنِ خيلی از ما آدم ها امّا نـه .

 

 

 

+ شنبه هفدهم اسفند 1387<---- آستیگمات |


 

گاهی ، آدم ها را انگار نميشود نوشت ؛

بايد بنشينی آرام آرام حفظ ِشان كنی ؛ تا يك روز از بـَر بخوانی شان  ؛

 

روزی كه دورند ؛ برای هميشه دورند.

آنوقت است كه كم كم نوشتن ات می آيد ؛ از ترسِ فراموش كردنشان .

 

+ دوشنبه پنجم اسفند 1387<---- آستیگمات


 

 

ديدی اگه يه مقوّای برّاقِ روغنی رو بخوای با مـداد رنگی رنگ كنی ، بی فايده ست؟

هرچي تلاش كنی رنگا خودشونُ نشون نميدن...      

 

 

بعضی آدماام اينجوريَن انگار ...

 

 

 

+ جمعه دوم اسفند 1387<---- آستیگمات |


 

جناب روباه ،

من تمامِ حرفهايتان را درباره شازده كوچولو دوست دارم و ارج می نهم و مشکلی نیست

منتاهاش جسارتا" توی كَتَم نمی رود اصلا" اين قضيه ی گندمزار و موهای طلائی اش ؛

كلّن از همان اول شازده كوچولوی تخيّلِ من مو مشكی بود و لاغير .

 

پ.ن : بعد قرنی دوباره خوندمش...هنوزم تکه .

 

+ دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387<---- آستیگمات


 

جناب زمستان!

گمانم يك چيزی َت ميشود توام

الآن خيال برَت داشته كه بهار هستی ؟ يا چی ؟

بهار خانم! اين بارانِ نم نمِ صبح كه باريده ای ، تمامِ زورت بود يعنی ؟

بـرف اصلا" در بساطت پيدا نميشود ؟

اين قِر و فِر را جمع نميخواهي بكنی ؟

 

دست بردار ، مــ ــرد باش ،  به خودت بيا ؛

زمستان شو .

 

+ شنبه دوازدهم بهمن 1387<---- آستیگمات |


 

آدمك ها اگرچه همه مُهره های يك صفحه ي بازي اند

و خط كه مي خورند،دوباره روزي به صفحه برميگردند،

اما دليل نميشود دوباره و دوباره ننشيني به تماشايشان،

ننويسي شان.

گمانم ،در جزئيات زندگي ميكنيم ما؛كلّيات است كه تكرار مي شود در تاريخ.

 

 

 

+ چهارشنبه نهم بهمن 1387<---- آستیگمات