تبليغاتX
عبورِ آستيگماتی

"Even if you have no faith in me, have faith in what you see ."

 

Alfredo - Cinema paradiso

 

+ دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385<---- آستیگ.مات


یه لیوان چای داغ می ریزه و می ایسته به تماشای بارونِ پشتِ پنجره.

و سعی میکنه تمامِ حرفای خوبیُ که هر شاعر و نویسنده و هر آدمِ خوشفکرِ

دیگه ای راجع به بارون گفته به یاد بیاره ؛

بی فایده ست. تمامشون برای بارون کوچیکن.

همه چیزُ باید از زبونِ خودِ بارون شنید ؛

گیرم نشه هیچوقت نوشتِشون .

+ دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385<---- آستیگ.مات


 

That will never change

Time slips by like a flowing river

 

+ چهارشنبه هفدهم خرداد 1385<---- آستیگ.مات


دنبالش میگردم،

روی پله ی اول می ایستم و نگاه میکنم بالا رُ ؛

_کسی اون بالاس؟_

نمی بینمش؛

اما گمونم تنهایی اون بالا نشسته باشه،

شاید،

حضورشُ از بوی توتونِ مخصوصِش باید حدس زد؛

_اگه اون بالایی دودُ بده این وَر، که بفهمم هستی_

نمی شنُفَمِش؛ شاید پنجره اش رو باز گذاشته که...

 

میخندم به سادگیم.

+ جمعه دوازدهم خرداد 1385<---- آستیگ.مات


 

برای خودم مینویسم.دلیلشم انگار نمیشه نوشت چون یه حس عجیبه علاقه به نوشتن.
من که هیچوقت خوب دلیلش رو درک نکردم فقط میدونم نوشتن یه چیزی شبیه یه نور کوچولو درونم قرار میده که بودنش و داشتنش تجربه ی خواستی و عجیبیه .
و علاوه بر این یکی دیگه از دلایل نوشتنم اینه که بعضی حس ها هست که گذراست_هرچند قشنگ_ولی ممکنه فراموش بشه واسه همیشه.
اینکه سعی میکنم بنویسمش برای ترس از فراموش کردنشه!

بقول آنتوان دو سنت اگزوپری(توی شازده کوچولو):
(اینکه اینجا سعی میکنم او را وصف کنم برای این است که از یاد نبرمش؛ فراموش کردن یک دوسـت خیلی غم انگیز است...)

 

+ پنجشنبه یازدهم خرداد 1385<---- آستیگ.مات


 

من

دختر حوا

مخلوق آن ذات ابدی

یک انسان

اشرف مخلوقاتم.

 

 

 

پونه ابدالی

+ پنجشنبه یازدهم خرداد 1385<---- آستیگ.مات |