تبليغاتX
عبورِ آستيگماتی

 

دين لبخند زنان به چهره ی اميلی نگاه كرد _چهره ای آنهمه بی غل و غش ، آنهمه جوان و با انحناهايی آن همه ظريف. « نه نميخواهم من را ببوسی_ البته فعلاْ . اولين بوسه ی ما نبايد طعم تلخ خداحافظی داشته باشد. اصلاْ شگون ندارد . »

 

صفحه397

 

 

« امروز من و ايلز تمام باغ قديمی را برای پيدا كردن شبدر چهار برگ به دقت گشتيم امّا نتوانستيم يك دانه هم پيدا كنيم. آن وقت امشب موقعی كه داشتم سرشير ميگرفتم و اصلاْ  فكر شبدر چهاربرگ نبودم بغل پله های كارگاه لبنيات ميان دسته شبدر چشمم به يكی از آنها افتاد. پسردايی جيمی ميگويد شانس هميشه اينجوری خودش در خانه ی آدم را ميزند و هيچ فايده ای ندارد كسی دنبالش بگردد. »

 

صفحه411

+ پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385<---- آستیگ.مات


من از اميلی خيلی چيزا ياد گرفتم... يه جورائی از جزئيات افكارش خوشم ميومد.

دلم ميخواد يه تيكه هایی از كتاب اميلی نوشته ی لوسی مود مونتگمری رو اينجا بنويسم .

قسمتايی كه دوس داشتم، يا باعث شد روش مكث كنم يا ...

 

 

اميلی گفت : " جز شما ، هيچكس ديگری را نديده ام كه عين كتابها حرف بزند "

دين خنده ای كرد_خنده ای كه با تلخی بخصوصی همراه بود، چنين تلخی ای غالباْ مشخصه ی خاص خنده های او بود_ با اين حال زمانی كه با اميلی بود كمتر موقعيتی پيش می آمد كه آن گونه بخندد. در حقيقت همين خنده ی دين بود كه سبب شده بود سايرين او را فردی بدبين بينگارند. مردم اكثر مواقع حـس ميكردند كه دين بـــه آنها می خندد و نــــه هــمـــراه آنها .

 

صفحه390

+ جمعه بیست و سوم تیر 1385<---- آستیگ.مات


"حقیقت" درست مثل تصویرِ ماه توی آبِ .

حالا هرقدر که آبُ گِل آلود کنی، از وضوحِ تصویرش کم کردی ؛

ته نشین که بشه، باز اون تصویرِ کامل پیداش میشه.

 

نه تا ابد میشه آبُ گِل آلودش کرد،

نه اینکه دستت به ماه می رسه که بتونی ورداری قایمش کنی.

 

به دوربین لبخند بزن .

 

+ سه شنبه بیستم تیر 1385<---- آستیگ.مات


 

صبحِ خلوتِ جمعه،

رفتگر آروم زده زیرِ آواز.

ریتم آوازشُ با جارو هماهنگ کرده ...

یه جاهایی مکث میکنه، نمیشه آهنگُ با جارو هماهنگ کرد.

ذوق میکنم؛ بهش که نزدیک میشم قدم هامُ آهسته میکنمُ خودمُ میزنم به اون راه!

صدای آواز قطع میشه، فقط موزیکِ خالی؛ صدای جارو !

رد که میشم، دوباره شروع میشه.

 

صبحِ خلوتِ جمعه،

گنجیشکه توی پیاده رو نشسته.

هی می پره یه سانت اینور-یه سانت اونور! به یه چیزایی نوک میزنه...

ذوق میکنم؛ بهش که نزدیک میشم قدم هامُ آهسته میکنمُ خودمُ میزنم به اون راه!

پـر میزنه میره بالای درخت .

رد که میشم، برمیگرده و همون نقطه می شینه ...

 

صبحِ خلوتِ جمعه...

لعنتی...

رفتارِ همه ی اینا شبیهِ اون یه جفت چشمِ ...

 

 

+ شنبه هفدهم تیر 1385<---- آستیگ.مات


 

معمارش کار بَلَد نبوده گمانم ؛

وگرنه حتما" میفهمید که دیوارِ به این بلندی ،

روزنه ای به این کوچکی بسّ اش نیست .

 

آفتابِ بزرگ میگوید که با همه ی کوچکیِ این روزنه،

میتواند خودش را از آن رد کند و بیاید اینطرف !

فکر میکنی بلوف زده باشد ؟

+ شنبه سوم تیر 1385<---- آستیگ.مات