تبليغاتX
عبورِ آستيگماتی

یه تـاب داشتیم قدیما توو خونه ی مادربزرگ

وقتایی که بچه ها_سایر نوه ها_ نبودن،

یا وقتایی که می دیدم نمیتونم خودم خودمُ برسونم اون بالاها،

می نشستم روو تاب،

بعد آروم خودم و تابُ ،میچرخوندم حولِ مرکز!

میچرخوندم و میچرخوندم، تا کلّی پیچ بخوریم دوتایی.

تا وقتی رهاش کردم، دورِ خودمون بچرخیم تا وقتی که آخرین پیچ هم باز بشه...

از این کار و سرگیجه ای که بهم می داد، متنفّر بودم،

اما معتقد بودم که "بـــاید یاد بگیرم که سرم گـیـج نـره " !!

 

حالا که فکرشُ میکنم؛ هـنوز همونم،هنوز زیادی سخت میگیرم ...

پ.ن : هر کسی تــابِ کودکیِ خودشُ سواره.

+ سه شنبه بیست و سوم آبان 1385<---- آستیگ.مات


استادِ بزرگِ ریاضیات ،

وقتی پله ها رُ بالا می رفت که برسه به پشتِ تریبون،

عصای چوبیش+ارشمیدس+اقلیدس+لاگرانژ+ژاکوبی+ سایر پیش کسوت ها

دستاشُ گرفتن و کمکش کردن ؛ و با اینحال سراپا تا آخر سخنرانیش ایستاد.

امروز، ریاضیات خودشُ به شکلِ این استادِ دوس داشتنیِ سپید مو_82ساله_

بدجوری تو دلِ ما جا کرد...

امکان نداشت دلت نخواد باهاش عکس یادگاری بندازی!

 

*هه! كسي هم نبود بگه شما رو به رياضيا سنه نه كه پاميشين ميرين همايششون؟ :دی

قبلش فكر ميكرديم لابد الان يه آقاي اخمالوی سيبيلوی عينك دور سياه!مياد سخنرانی كنه!

ولی استاده انقدر ماه بود كه نقض ميكرد اين حرفو كه ميگن : رياضيدانا خُشكن و اينا !

بعد من داشتم فكر ميكردم كه پيشكسوتای قديمی رشته ی ما هم ازين استادای قند و نباتن؟

يا اخمالوی بد عنق ؟

در كل من علاقه وافری دارم به پيرمردای مو سپيدِ خوش تيپ ترتميز خوش صحبت كه قند از حرفاشون ميريزه!

ترجيح ميدادم پير مرد بشم آخر عمرم ؛ بجای پيرزن غرغرو  L

 

 

+ یکشنبه چهاردهم آبان 1385<---- آستیگ.مات


 

آيا دختر زيبايی بود؟ نميتوانم بگويم زيبا بود . هر زمان كه از دختران زيبای بلير واتر صحبت ميشد ، نامی از او به ميان نمی آمد. اما امكان نداشت نگاه كسی به صورت اميلی بيافتد و آن چهره را فراموش كند. ممكن نبود كسی او را برای دومين بار ببيند و بگويد « راستش- قيافه ات برايم اشناست ولی- » .او به تبار زنان شيرين و خواستنی خاندان مـوری تعلق داشت. هريك از اجدادش خصوصيت مطبوعی از شخصيت خود برای او به ارث گذاشته بود . چون جريان زلالی از آب بود، با همان وقار و فريبندگی.

او از جمله افراد سرشار از حيات و پرنشاطی بود كه اگر روزی برای هميشه چشم بر هم نهند باور نميكنيم تــوانـسـته باشند بميرند .

 

صفحه 954

 

+ پنجشنبه چهارم آبان 1385<---- آستیگ.مات