اميلی به نرمی گفت : «در زمستانی كه گذشت مواقعی بود كه احساس ميكردم خدا از من نفرت دارد. اما حالا باز مطمئنم كه دوستم دارد.» دين به خشكی پرسيد :«اينقدر مطمئنی؟ به عقيده من خدا ما را دوست ندارد بلكه فقط ما برايش جالبيم. دوست دارد آن بالا بنشيند و كارهای ما را تماشا كند. شايد تماشای عذاب كشيدنهای ما سرگرمش ميكند» لرزه ای بر اندام اميلی نشست : «چه عقيده ی وحشتناكی درباره ر خدا داری ! نه ديـن، مطمئنم كه راجع به خدا چنين باوری نداری.» _« چرا كه نه؟! » _«چون در اينصورت خدا از شيطان هم بدتر ميشود_خدايی كه فقط فكر لذت و سرگرمی خودش است.شيطان را پليد ميدانيم چون كه دائم سعی ميكند گمراهمان كند،اما اگر آنطوری كه تو ميگوئی خداوند، چنين خدايی باشد، حتی اين شكلی هم نميشود كارهای خدا را توجيه كرد.» دين پرسيد : « بگو ببينم تمام زمستان كی بود كه از لحاظ جسمی و روحی آن همه عذابت داد؟ » اميلی با لحنی استوار گفت : « كار خدا نبود . او رنجهای من را ديد_و تو را برايم فرستاد. » صفحه 1031
+ چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385<---- آستیگ.مات
{اميلی خطاب به تدی } : هيچوقت اجازه نده نـاامـيـديـهای نيـمـه شـب روحت را تسخير كنند . صفحه 959 اميلی خشمگين به خود گفت: « اميلی بيرد استار، وای بحالت اگر فقط يكبار ديگر ببينم بخاطر يك خواب مسخره داری گريه میكنی!» صفحه998
+ پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385<---- آستیگ.مات
سالها پيش، زمانی كه اميلی دختری خردسال بود ، همراه پدرش در خانه ای كوچك و قديمي واقع در مـِی وود زندگی ميكرد. همانجا بود كه پدر را از دست داد و از آن پس جستجويش را برای رسيدن به انتهای رنگين كمان * آغاز كرد. از آن زمان به بعد اميدوار و چشم به راه در مزارع مرطوب و بر بلندای تپه ها بنای دويدن میگذاشت، اما همينكه می رسيد كمان زيبا و باشكوه رنگين كمان رنگ ميباخت_محو ميشد. آنگاه اميلی خود را در دره ای ناآشنا تنها می ديد_چندان مطمئن نبود كه خانه در كدام سو واق است_ برای لحظه ای لبهايش از فرط غصه ميلرزيد و چشمانش پر از اشك می شد. اما مدتی كوتاه نمی پاييد كه چهره اش را بسوی اسمان تهی از رنگين كمان بلند ميكرد و شجاعانه لبخند ميزد. با خود ميگفت «عيبی ندارد ، رنگين كمانهای ديگری هم بر دل آسمان خواهند نشست». اميلی هميشه در جستجوی رنگين كمانها بود. تدی كِـنـِت ساكن بوته زار كاسنی نيز عازم دانشكده ی نقاشی مونترال بود و او نيز همچون اميلی در جستجوی يافتن كوزه طلای مدفون در پای رنگين كمان بود. او نيز سالها بود كه به وسوسه های دلپذير و نااميديها و اضطرابهايی كه در مسير جستجو نهفته بود ، پی برده بود. تـدی در عصر آخرين روز اقامتش در بلير واتر به ديدن اميلی رفت. قدم زنان در باغ مـاه نـو به راه افتادند و در آن گرگ و ميش وسيع و خارق العاده ای كه پهنه ی شمالی آسمان مايل به بنفش را پوشانده بود مدتی به تماشا ايستادند . تدی گفت : « حتی اگر مـا هيچوقت نتوانيم بهش برسيم، در ماهيتِ خود اين جستجو چيزی نهفته است كه حتی از رسيدن به آن گنج مطبوع تر است » * (بنابر افسانه ای قديمی در انتهای هر رنگين كمان كوزه ای پر از طلا مدفون است كه كنايه ای است از هر هدف زيبا و دور از دسترس) صفحه955
+ شنبه هجدهم آذر 1385<---- آستیگ.مات
فکرشم نمیکردم........ ما رو دیدی چطوری مبهوت مونده بودیم؟! طوری جا خوردم که..... ولی مهم نیست، مهم اینه که من و هزاران نفر دیگه همیشه دوستت داریم " روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت... روزی که کمترین سرود بوسه است و هر انسان برای هر انسان برادری ست. روزی که دیگر درهای خانه شان را نمیبندند قفل افسانه یی ست و قلب برای زندگی بس است. روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی روزی که اهنگ هر حرف زندگی ست. تا من به خاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم روزی که هر لب ترانه یی ست تا کمترین سرود بوسه باشد. روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی و مهربانی با زیبایی یکسان شود. روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم. و من آن روز را انتظار میکشم حتی روزی که دیگر نباشم... مرسی سوده جون ...![]()

+ پنجشنبه شانزدهم آذر 1385<---- آستیگ.مات
گاهي خيال ميكنم آن بــــــالا كه نشسته اي، يك لايه ورق چرمي از آن قديمي ها گذاشته اي روي ميزت، پشت ميز شكلِ پيرمردهاي اديب نشسته اي و هِي قلمَ ت را جوهري ميكني و مينويسي ام. ذوق كه ميكنم ،خط بعد را هرچه دلت ميخواهد مينويسي كه جانانه حالم را بگيري! بعد هي به چشمانِ من كه نگاه ميكني، پشيمان ميشوي ... يكهو دلت ميــــخواهد پاك كني چند خط از آن را براي دلخوشي ام؛ اما نميتواني. خودت هم روي قوانين خودت پا نميگذاري ؛ كه مثلا" خيال كنيم قضيه ي ما و اين دنيا خيلي خيلي جدي است...
+ یکشنبه پنجم آذر 1385<---- آستیگ.مات