ننه شهرزاد قصه گو گفت:
هــــــــزار شب گذشت و هــــــزار قصه ی من تموم شد، اما هنوزم خواب به چشمای
بیقرار تو نیومده...... اینجوری که نمیشه.... باید بخوابی، هزاران رؤیا داره انتظارتو میکشه....
پلکاتو رو هم بذار ... امشب هزارو یکمین شبِ و من هزارو یکمین قصه رو خواهم گفت ...
اگه نخوابی دیگه رؤیایی درکار نیست... اگه نخوابی، تا ابد چشمات وا می مونه
و با چشم باز هم ، رؤیا بی رؤیا ... قانون زندگی اینه!
آهــــای با توام با چشات اون بالا دنبال چی میگردی؟؟؟؟ شنیدی؟؟؟ میگم هزارو یکمین شبِ ...
_ عجیبه ... هــــزارو یکشب ؟؟؟!
هــــزارو یک قصه ؟؟؟!
چــرا چیزی نفهمیدم؟؟؟
باورم نمیشه...
+ چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386<---- آستیگ.مات |
و رسالت من این خواهد بود
که دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی،آنها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم
نوش کنیم.
ـ شادروان ـ حسین پناهی
+ یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386<---- آستیگ.مات |
چنانچه آغاز کرده ای همیشه بر همان خواهی بود...
+ یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386<---- آستیگ.مات |