چرا وقتي ميخوابن اينقدر معصوم هستن؟...آدما رو ميگم... كسي كه تا دقايقي پيش از دستش عصباني بودي و دلت ميخواست يه جورايي شاید تلافی کنی ، به قشنگترين ومعصومانه ترين شكل ممكن خوابه... چهره ي معصومي كه انگار هرگز نميتونسته تو رو عصباني كرده باشه، هرگز نميتونسته هيچكس رو ناراحت كرده باشه! اونقدر پاك كه از عصباني شدن خودت شرمنده ميشي و حتي احساس گناه ميكني! پتو رو روش ميكشي و مي بوسيش... ____________________________________________________________________ پ.ن۱ : زندگي هنوزم قشنگه.... مطمئنم! پ.ن۲: ميدونستم واسه نااميد نشدن از ادامه ي اين بازي (آفرينش) دلايل قشنگي داري ! اين فقط يكيشه! مگه نه؟!
+ پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386<---- آستیگ.مات |
يه روز يه مترسك فيلسوفي بود كه فلسفه بافي هاش با خيليا فرق ميكرد!... تصميم داشت نويسنده شه... (البته من مطمئنم كه بود!) يه روز وبلاگش هک شدو ديگه خبري ازش نشد... كاش بازم برميگشت و مينوشت. .... چقدر اين نوشته شو دوس داشتم : (-188 بچه که بودم٬ چتر کهنه ی پدر بزرگ را میدزدیدم و خیابان اصلی شهر شده بود بازار درامدم:"چتر! چتر اجاره میدیم..." بارون که شدید میشد٬ بیچاره هایی که غافلگیر شده بودند٬ خودشان را زیر چتر میکشیدند و مقصد را میگفتند و میرساندمشان...خیس خیس:"بزرگ که شدم٬ بزرگترین کارخانه ی چتر سازی جهان را"... خشکسالی رویاهایم را خراب کرد.پدربزرگ مرد.چتر را دزدیدند. )
+ چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386<---- آستیگ.مات |
گمونم آدماي خاص بعد از مردنشونم همچنان خاص باقي مي مونن....مث حافظ ... حسين پناهي هم يكي از اونا بود. بنظر من فيلسوف بود! روحش شاد. چندروز پيش داشتم به يه قضيه اي فكر ميكردم، كتاب شعر حسين پناهي دستم بود.... اين قضيه خيلي سردرگمم كرده بود.... مدام از خودم ميپرسيدم كه چطور يه همچون چيزي ممكنه؟! و چرا بايد در عين محال بودن، پيش بياد؟! كتابو باز كردم ، پناهي گفت : بيا اسم اين خط نامتعادل را بگذاريم: عشق! خنده دار است! اما...! پ.ن:تقديم به خداي من1 : منو کشتی ، منو کشتی ، منو کشتی قسمتي از شعر "محمد صالح علا" --------------------------------------------------------------------------------------------------------------- 1 : آخه بقول اميلي2 خداي هركسي يه جوره: "خداي پدر اميلي ، خداي الن، خداي خاله اليزابت و خداي پدر روحاني…و خداي اميلي".... منظورش تصور هر كدوم ما از خداونده! مثلا" خداي الن خداييست كه خيلي زود از اشتباهات الن و سايرين خشمگين ميشه و مجازاتش ميكنه... 2 : " اميلي " نوشته ي "لوسي مود مونتگمري"
کشته باشی
خوش به حالم! من هنوزم که هنوزه
یکی از اون کشته هاتم
+ یکشنبه یازدهم شهریور 1386<---- آستیگ.مات |
You only see what your eyes want to see ...
How can life be what you want it to be
You’re frozen
When your heart’s not open
You’re so consumed with how much you get
You waste your time with hate and regret
You’re broken
When your heart’s not open
....
.....
+ پنجشنبه هشتم شهریور 1386<---- آستیگ.مات |
دلم هواي شمال كرده...ساحل ... صداي موجا . . . اينروزا همه چي قاطي پاتي شده... گمونم يكي اين وسط داره موش ميدوونه...صاف از روزي كه من تصميم گرفتم دلتنگيامو بادبادك بكنم و عين فيلهاي اون بالا h هواشون كنم، داره اذيت ميكنه...ميخواد خلافشو بهم ثابت كنه و بگه نميتونم... اصلا" يه بار شد من يه شعار بدم و بذارن الكي هم كه شده دلمو بهش خوش كنم؟ همونموقع ابر و باد و ماه و خورشيد و فلك دست بدست هم ميدن كه برن رو نرو آدم .... ميخواستم اينبار كه برگشتم ، مث قديما شاد باشم... اما اين روزا...روزايي سرشار از نااميدي شده برام... ببين كارم به كجا رسيده كه حافظ صبح بهم گفت: يوسف گمگشته باز آيد به كنعان غم مخور كلبه ي احزان شود روزي گلستان غم مخور اين دل غمديده حالش به شود دل بد مكن وين سر شوريده باز آيد به سامان غم مخور ... كاش فقط بهم اميد نداده باشه...
+ دوشنبه پنجم شهریور 1386<---- آستیگ.مات |