تبليغاتX
عبورِ آستيگماتی

حس عجيبيه...يه جور بيقراري ميده به آدم ... وقتي معلومه ميخواي يه چيزي بگي و دل دل ميكني. و قيافت ميشه يه علامت سوال گنده كه از چشمات شروع ميشه و ميرسه به لب هاي قفل شده ات .

چشم ها... گمونم کلیدشونو دارم .... اما لب ها .... انگار ميخواد واسه هميشه قفل بمونه ...

ميترسم ...چون... هميشه باز كردن قفل چشم ها رو بيشتر از قفل لب ها دوست داشته ام...

خوابِ خوابم. توي خوابم چشم ها صادق ترين مخلوقات خدان ...

يا بگو حقيقت داره و خوابم تعبير ميشه ... يا مطمئنم كن كه حقيقت چيزي بهتر از اينهاست ...

يا... يا برو ... بزار بخـوابـــم ...

+ دوشنبه سی ام مهر 1386<---- آستیگ.مات |


هميشه از همين طرف بوم ميوفتم.

نه وسط بوم ميرم . نه اونور بوم .

 

خاصيت اينور بوم اينه كه وقتي ميوفتم،

صداي شكستن رو جز خودم هيچكس نميتونه بشنوه...

+ دوشنبه بیست و سوم مهر 1386<---- آستیگ.مات |


 

پسرك: تصور كن ستاره ها چشماي خدا باشن! اونوقت خدا ميليونها چشم داره؟؟!!(تو دلش: يعني ميتونه تو يه لحظه به ميليونها نفر چشمك بزنه!خوشبحالش!)

دخترك:چه مسخره! پس در اينصورت من يه چيزي درباره خدا فهميدم : گمونم بهم نظر داره...آخه هرشب كه به اون بالا نگاه ميكنم بهم چشمك ميزه! اونم نه يكي! نه دوتا........

_ هه!! تو همون لحظه ميليونها دختر رمانتيك مث تو زل زدن تو آسمون! فوقِ فوقش بهت برسه فقط يكي!

 

_ يعني ميگي خدا به همه نظر داره؟؟؟؟......

 

 

خدا : حداقل خوبه يه نتيجه اخلاقي گرفتن اينا!

 

+ یکشنبه بیست و دوم مهر 1386<---- آستیگ.مات |


تبریک...

امروز روز بزرگداشت حافظ شيرازي ، بي همتاترين غزلسراي دنيا است!

پس به افتخارش تفالي ميزنيم به غرلهاي ناب و جادوييش :

 

پيش ازينت بيش از اين انديشه ي عشاق بود       مـــهرورزي تو بـا ما شـهره ي آفـاق بود

يــــاد باد آن صــحبت شب ها كه بـا زلـف توام       بحث سرّ عشق و ذكر حلقه عشاق بود

حسن مهرويان مجلس گرچه دل ميـبرد و دين       بحث ما در لطف طبع و خوبي اخلاق بود

پيش ازآن كاين سقف سبزو طاق مينا بركشند      منـظر چــشم مرا ابروي جانان طــاق بود

از دم صــــبـح ازل تـــا آخـــر شـــــام ابــــــــــد       دوستي و مهر بر يك عهد و يك ميثاق بود

سايه ي معشوق اگر افتــاد بر عاشق چه شد       ما به او محتاج بوديم او به ما مشتاق بود

بــر در شـــاهـم گــدايـي نكــته اي در كـار كرد       گفت بر هر خوان كه بنشستم خدا رزّاق بود

رشـتـه ي تسبيـح اگر بگـسست مـعذورم بـدار      دستم اندر ساعد ساقي سيمين ساق بود

در شــب قـدر ار صـبـوحي كـرده ام عيبم مـكن      سرخوش آمد يـار و جامي بر كنار طاق بود

شــعـر حـــــافـظ در زمـان آدم انــدر بـــاغ خــلد      دفــتـر نســرين و گـل را زيــنت اوراق بود

+ جمعه بیستم مهر 1386<---- آستیگ.مات |


                                      

 

گاهي يادمون ميره از كجا اومديم و چطور شروع شد قصه ي پدرمون آدم !

از خودمون ميپرسيم اون سيب سرخ ارزشش رو داشت كه سرنوشت آدم و حوا متحول بشه؟

آدم و حوايي كه اگه طعم اون سيب رو نميچشيدن، هيچ رنجي هم انتظارشونو نميكشيد و تا ابد ميتونستن در كنار هم بمونن! اما شايد بي هيچ حس خاصي نسبت به هم!

شكي نيست كه آدم بايد به زمين مي اومد... اما به خاطر كدوم گناه؟ كدوم گناه بود كه خدا بخاطرش در مجازات آدم تخفيف داد و بعدها هم نافرماني او را بخشيد؟!

اين نافرماني ميتونست علت هاي ديگه اي داشته باشه، اما قشنگي قصه همينجاست، اينكه قصه از يه سيب سرخ شروع ميشه ... از چشيدن يه طعم متفاوت از تمام طعم هايي كه تا اونروز ميشناختن ... و لذتي عجيب...

اما آدم و حوا بخاطر برخوردار شدن از نعمت فوق العاده ي خدا، حالا بايد تاوانش رو هم ميپرداختن تا نشون بدن لياقتش رو داشته اند ...پس رانده ميشن از بهشت و ناملايمات آغاز ميشه...

اين داستان خود ماست! همه ي ما...

اما ...من و ما عشق حقيقي كه بعيد ميدونم داشته باشيم(تك و توك) بعدشم با اولين سختي راه، ميشينيم به آه و ناله كردن و بد و بيراه گفتن به دنيا و رسم روزگار! و یا محكوم كردن ديگري!

 

... آدمیزاده دیگه!

+ چهارشنبه هجدهم مهر 1386<---- آستیگ.مات |


كاش دور شدن راحت بود...

گاهي وقتا آرزو ميكني كاش به هيچي توي اين دنياي مسخره دلبستگي نداشتي... به هيچ آدمي... چون اگه اينطور بود چشماتو ميبستي و دور ميشدي و دور ميشدي و دووووووور ميشدي...

دوس داري چشاتو ببندي و بخوابي واسه هميشه اما مث آبي كه ناگهاني تو صورتت بپاشن .......... ميدوني؟ واقعيت اينه كه چيزايي هست كه محكم ميچسبونتت به زندگي ...

 

 


پ.ن : عجب بعد از ظهريه! دلگييييييييييييير مسخره پوووچ ... دير هم كه ميگذره،هيچ خبري نيست، ...

 

+ سه شنبه هفدهم مهر 1386<---- آستیگ.مات |


فرشته‌ها آمده‌اند پايين. همه‌ جا پُر از فرشته‌ است. از كنارت‌ كه‌ رد مي‌شوند، مي‌فهمي؟ اسمت‌ را كه‌ صدا مي‌زنند، مي‌شنوي؟ دستشان‌ را كه‌ روي‌ شانه‌ات‌ مي‌گذارند، حس‌ می کنی؟ راستي، حياط‌ خلوت‌ دلت‌ را آب‌ و جارو كرده‌اي؟ دعـاهايت‌ را آماده‌ گذاشته‌اي؟ آرزوهايت‌ را مرور كرده‌اي؟ مي‌داني‌ كه‌ امشب‌ به‌ تو هم‌ سر مي‌زنند؟ مي‌آيند و برايت‌ سوغاتي‌ مي‌آورند، پيرهن‌ تازه‌ات‌ را. خدا كند يك‌ هوا بزرگ‌ شده‌ باشي. مي‌آيند و چهار گوشه‌ دلت‌ را نور و گلاب‌ مي‌پاشند. مي‌آيند و توي‌ دستشان‌ دعاي‌ مستجاب‌ شده‌ و عشق‌ است. مبادا بيايند و تو نباشي. مبادا درِ‌ دلت‌ را بسته‌ باشي. مبادا در بزنند و تو نفهمي. مبادا... كوچه‌ دلت‌ را چراغاني‌ كن. دمِ‌ در بنشين‌ و منتظر باش. فرشته‌ها مي‌آيند. فرشته‌ها حتماً‌ مي‌آيند. خدا آن‌ سوتر منتظر است. مبادا كه‌ فرشته‌هايت‌ دست‌ خالي‌ برگردند.

 

(عرفان نظر آهاری)


 

پ.ن:يه جا اين جمله ي قشنگ رو خوندم:"خدايا به من اشتياقی ده که دوباره بتوانم صدای مناجات تو را از زبان چکاوک ها بشنوم..."

+ یکشنبه پانزدهم مهر 1386<---- آستیگ.مات |


وقتي ميدوني يه چيزي هرگز نميتونه اتفاق بيفته، واقعا" تلاش كردن، وقت تلف كردن نيست؟

اما تو انگشتاتو توي گوشات كردي، تا مبادا صداي حقيقت تو رو از رؤياهاي قشنگت بيرون بكشه...

چشماتو بستي...چشماتو بستي...چشماتو بستي.... و همه خيال ميكنن داري فرصت ها رو از دست ميدي...

 

اما...اما هيچكس نميدونه كه خودت بيشتر از همه ميدوني كجا ايستادي و داري اشتباه ميكني...

اما يه صدايي هست كه مدام تو ذهنت تكرار ميشه و تكرار ميشه :

 

دوست دارد يار اين آشفتگي

كوشش بيهوده به از خفتگي

 

______________________________________________________________

 

پ.ن : دوباره زده به سرم L

+ سه شنبه دهم مهر 1386<---- آستیگ.مات |


 

وقتي يه علامت سوال بزرگ تو ذهنته، وقتي يه علامت سوال بزرگ تو ذهنته كه منتهي ميشه به خودت،

آخخخخخخخخخخ يه راست منتهي ميشه به خودت!....، هيچي بدتر از اين نيست كه جوابشو بدوني و باز سردرگم بموني!

جوابشو بدوني اما بخواي خودتو گول بزني و به خودت بگي : خب شايد من اشتباه ميكنم...شايد هنوز خودمو خوب نشناختم... نه حتما" من درباره خودم اشتباه ميكنم، نبايد اميدمو از دست بدم... يه راهي بايد باشه...

اگه راهي وجود نداره، پس چرا ته دلم ، پشت همه ي اين نگراني ها وشك و ترديد ها، يه حس خوبي وجود داره كه مدام بهم اميد ميده؟ حسي كه بي هيچ دليلي منو سر شوق مياره... اشتياق به زندگي... اميد به فردا !

 

اگه اين حس خوب درست از آب دربياد، دو حالت داره !

يك: تصورات من درباره خودم و جواب اون سوال كاملا" اشتباه بوده!

دو: موضوع فراتر از ايناس! يعني توي فكر خدا داره چيزاي قشنگتري ميگذره !....يعني سرنوشت ميتونه زيباتر از اوني كه من انتظار دارم، رقم بزنه!(آخر اعتماد بنفس!)

سه : هيچكدام؟!

 

___________________________________________________________________

 

پ.ن1 : يعني ممكنه غير ممكن، ممكن بشه؟!........(محـــــــــــــــاله! بهتره واقع بين باشي...)

 

پ.ن2 : اما از طرفي هم خب، فقط دوختن باد و ريسيدن خاك محاله !

 

پ.ن3 : ديشب ....يه شب استثنايي بود...من بودم و خدا .......... بهترين شب قدري كه تا حالا داشتم...

 

+ دوشنبه نهم مهر 1386<---- آستیگ.مات |


ماه مهــر و ديدن بچه هاي نيم وجبيِ كلاس اولي، دختركوچولوهاي نازنازي كه با مقنعه هاي

 گاها" كج و كوله و كيف كوله هاي رنگارنگ ميرن مدرسه، منو ياد روز اول ميندازه، روزي كه با

اشك راهي شدم چون تصور ميكردم رفتن به مدرسه يعني پايان دنياي شاد و شيرينِ كودكي

هام، اما طولي نكشيد كه ديدم يه دختر ريزه ميزه ي شيطون دستامو توي دستاش گرفته و با

هم ميدويم و ميخنديم ...  

اينروزا وقتي ميرم بيرون، توي سكوت اين كوچه خيابونا تنها يه طنين به گوشم ميرسه: صداي

شاد و بچگانه ي سالها پيشِ من و تو ، دوتا دختر كوچولوي كلاس اولي! كه موقع برگشتن به

خونه، دست در دست هم با صداي بلند شعر ميخوندن و... شعر ميخوندن و... شعر ميخوندن:

« عروسك قشنگ من قرمز پوشيده... تو رختخواب مخمل آبي خوابيده... قشنگتر از عروسكم

هيچكس نديده...بابا يه روز رفته بازار اونو خريده.... عروسك من، چشماتو واكن...وقتي كه شب

شد، اونوقت لالا كن..........»

چـقـــدر دلم برات تنگه .... روحت شاد فرشته ي من...

____________________________________________________________________

پ .ن: جات اينجا خيلي خاليه خانومي...ميدوني... اينجا، جاي صداي هردومونم خيلي خاليه... كه شعر بخونيم و اين كوچه خيابوناي سوت و كور و مرده رو پُــر از زندگي كنيم!...

باور كن تنهايي نميشه... صداي من واسه اينهمه سكوت خيلي كوچيكه...

  

+ سه شنبه سوم مهر 1386<---- آستیگ.مات |