سنگ مفت. گنجيشك مفت! بنداز. خيالي نيست. مگه چي ميخواد بشه؟ فوقش يه سنگ از اين نقطه ي خاك كم ميشه، آسمونو تجربه ميكنه ، ميافته اونور خاك. مهم نيست كه. مهم اينه كه "به خاك برميگرده". "و هنوزم همون سنگـه!" يعني همچنان سنگ باقي مي مونه ... پس چيزي عوض نميشه! مُفته پس! بنداز. خيالي نيست. مگه چي ميخواد بشه؟ فوقِ فوقش يه سنگ از اينور خاك كم ميشه. يه گنجيشك متلاشي ميشه. ميافته اونور خاك. يه نمايش كه n بار تو آسمون تكرار شده ... مهم نيست كه. مهم اينه كه سنگ، "برميگرده به خاك" . "و هنوزم سنگـه"... چيزي عوض نميشه كه! مفته ديگه پس! بنداز. سنگ مفت. گنجيشك مفت ! گنجيشك مفت گنجيشك مفت گنجيشك هم مفـــت ؟؟؟! چــرا ؟... مگه گنجيشكـه هم "برميگرده به خاك" ؟ _ بله گنجيشكـه هم برميگرده به خاك ! و آيا "اين گنجيشك، هنوز همون گنجيشكـه" ؟ _ ... پس ... بنداز! خيالي نيست. ديـگه چــي ميخواد بشه ؟! سنگ مفت . گنجيشك مفت. آسمون مفت. حـــــرف مفت ....
+ چهارشنبه سی ام آبان 1386<---- آستیگ.مات |
آقاي x داشت سيگار ميكشيد. خيره شده بود به دود سيگارش و امتدادش رو تا آسمون با نگاهش دنبال ميكرد... اما اون، فقط دود رو ميديد ... پيرمرد فال فروش، نگاهي به پرنده اش انداخت... اون ديگه تكون نميخورد. درِ قفس رو باز كرد و پرنده رو بيرون آورد. گذاشتش كف دستش، اون دستش رو بالا و پايين ميكرد و پرنده رو تكون ميداد...اما اون مرده بود... دخترك در فاصله نسبتا" زيادي از اونها ايستاده بود. توي نگاه دخترك، آقاي x خيره شده بود به آسمون ....... و از نگاه كردن به غروب خورشيد لذت ميبرد... و پيرمرد دستش رو توي قفس برده بود و پرنده رو بيرون آورده بود و روي دستش بالا و پائين ميكرد... انگار ميخواست پروازش بده... « حتما" ميخواد آزادش كنه »... دخترك چشماش كمي ضعيف بود. آستيگمات.... عينكش هميشه روي ميز اتاق، خاك ميخورد... دخترك به آسمون نگاه كرد...غروب خيلي محشري بود... يه پرنده ي كوچيك تو آسمون پر ميزد... به خیالش اين پرنده ، همون پرنده بود... لبخند زد و ....... با تمام وجود احساس خوشبختي كرد...
+ شنبه بیست و ششم آبان 1386<---- آستیگ.مات |
سلام فرشته ي مهربون. پينوكيو قول داده ديگه دروغ نگه ... باور كنين . توي چشماش نگاه كنين خانم فرشته . معصوميت رو ميبينين؟ حالا بياين اون عصاي جادويي تون رو بيارين و اون جمله ي جادويي رو تكرار كنين... _ راس ميگه پينوكيو ؟ تو قول دادي ؟ ببينمت . پينوكيو با چشماي معصوم به فرشته نگاه و كرد و گفت : بله فرشته ي مهربون. « دماغش دراز و درازتر شد ...» فرشته اما... مجذوب معصوميت نگاهش شده بود...
+ یکشنبه بیستم آبان 1386<---- آستیگ.مات |
روز بديه به همه مشكوكم از همه ميترسم ازتون ميترسمممممممممم فاصله چقدر خوبه كاش ميشد همه رو از دور نگاه كرد فـــــــ ا صــــ لـــــ ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه امروز هيچكس اوني كه من ميشناختم نیست انگار هيچكس ... خوابم يا بيدارم ؟
+ چهارشنبه شانزدهم آبان 1386<---- آستیگ.مات
هميشه وقتي برميخورد به يه مشكل، يه تير كمون ورميداشت ميرفت دم خونه ي خدا، مث غربتي ها ميزد شيشه ها رو مياورد پائين. خدا ميدويد ميومد بيرون، يه قيافه جدي و عصباني ميگرفت به خودش و فرياد ميكشيد :" هووووووي پدرسوخته وايسا بيـنـم...اگه مردي وايسااااااااا " با آخرين سرعت ميزد به چاك. خدا ديگه دنبالش نميكرد، فقط وايميساد و دور شدنش رو تماشا ميكرد.بعد... يه لبخند تلخ رو لبهاش مينشست، ميگفت : "هي بچه ها... مشكلش هرچي هست روبراهش كنين." خلاصه...كارش روبراه ميشد... اونم يه لبخند فاتحانه ميزد و ميگفت: تا به خدا تشر نياي، ياد وظايفش نمي افته! اين آخريا بچه پرّو بازي درآورده بود، با يه جيب پر از سنگ رفته بود همه چيو داغون كرده بود، سر چنتا از فرشته ها رو هم شيكسته بود... كفر خدارو ديگه درآورده بود. خدا هم گفت : "اينجورياس؟ باشه پس ايندفعه يه بازي ديگه ميكنيم" فرداش دوباره سنگاشو ورداشت و راه افتاد، سنگ اول! گرووومب.شيشه ي اول! يهو در خونه باز شد، خدا غضب آلود بهش نگاه ميكرد، اومد جلو، پشت يقه شو گرفت و بلندش كرد، پرتابش كرد ... تمام شيشه هاي باقي مونده خورد شد... خدا شيشه هاي خونه ي خودشو شيكسته بود؟؟؟؟... شيشه ها خورد شدن.... اون آدم هم خورد شد...خورد شد... خورد شد.... خدا گريه كرد... فرشته ها گريه كردن ... پ.ن : خدا بودن خيلي اعصاب ميخوادااا ! پ.ن : خانم ايكس؛ خيلي سعي كرد از داستان عبرت بگيره ... تا آخرش گوش كرد. گريه كرد. رفت پيش خدا. جيباشو خالي كرد. همه سنگارو ريخت رو ميز خدا ...روي همديگرو بوسيدن ... اما.... تيركمونو نداد بهش. نگهش داشت.(سنگ هم كه هميشه پيدا ميشه!...)
+ چهارشنبه شانزدهم آبان 1386<---- آستیگ.مات |
_مادر بزرگ... خيلي خسته ام... ميشه يه قصه بگي خوابم ببره؟ نميشه؟قصه هات تكراريه؟كي گفته؟ پس مادربزرگ لااقل يه لالايي ميخوني برام؟ نميخوني؟ خودتم با لالايي هاي خودت خوابت نميبره؟وقتي چشاتو ميبندي كابوس ميبيني؟عزیزکم ...گريه نكن... باشه بيخيال قصه ميشيم. مادربزرگ ميشه يه جوراب برام ببافي؟ انگشتام يخ زده...دس بزن...ديدي؟ حالا ميبافي؟ چرا نه؟انگشتاي دستت يخ زده؟نميتوني ميل و كاموا دست بگيري؟...باشه جورابم نميخوام. مادربزرگ... ميشه يه عينك ذره بيني بزني(از اونا که مادربزرگا تو قصه ها و فیلما میزنن) و از چيزايي كه ميبيني برام بگي؟ از چيزايي كه تو خشت خام ميبيني...همونايي كه ميگن من تو آينه هم نميبينم. ميگي برام؟ كي گفته گوش نميدم؟از اين گوش ميگيرم از اونيكي ميره بيرون؟ از كجا مطمئني؟......پس لااقل مادربزرگ، ميشه برام اسفند دود كني؟ من ميترسم،ميشه يه آية الكرسي بخوني فوت كني بهم؟ نه؟ كي گفته دل ما جوونا پاكتره؟ كي گفته كه ... خسته اي مادربزرگم؟ باشه باشه مادربزرگ...مادربزرگم ، قشنگم...اصلا"چشاتو ببند...خودم برات قصه بگم، رؤيا ببيني... دستكش و جوراب بلد نيستم ببافم، اما... بيار انگشتاتو جلو با نفسم گرمش ميكنم... هاه.ه.ه.ه هاه.ه.ه.ه.ه.ه.... گرم شدي مادربزرگم؟... اصلا"عينكم نميخواد بزني، هيچي هم نگو ... تجربه رو ميخوام چيكار؟چشمم كور خودم اشتباه ميكنم و تجربه كسب ميكنم؟ مگه نه؟ خيالي نيست! حالا بخند ديگه!... چرا اینطوری نگام ميكني...خب حالا ببند چشاي نازتو ميخوام برات لالايي بگم... رؤيا ببيني... يه رازي رو بهت بگم؟ توي خواب همه چي ممكنه!... اين عالي نيست؟.. اشكاتو پاك كن نازنينم...حتما" چشمت زدن،خودم ميرم برات اسفند دود ميكنم. بيا، هم آية الكرسي بلدم هم چهار قُل ... ميخونم فوت ميكنم بهت... ديگه از هيچي نترس ... مگه نميگي قلبم پاكه؟... مگه نميگي ... پ.ن : اینروزا مادربزرگاآم خستن... مادربزرگا فقط تو قصه ها دیگه ... چرا دیگه قصه ها دروغن؟ بچگیامون دروغ نبود... مطمئنم نبود...
+ شنبه دوازدهم آبان 1386<---- آستیگ.مات |
مدام گره ميزدم كه محكمش كنم. هي باز ميشد . هي باز ميشد . هي گره ميزدم . هي باز ميشد. بعد از کلی وقت حالا دیگه قانع شدم. بيخيال بايد شد. حالا ميخوام كامل بازش كنم... اما...اين گره آخري بدجوري محكمه . باز بشو نيست كه نيست كه نيست. من هميشه برعكسم . دنيا هميشه برعكسه. عجبــا ...
+ دوشنبه هفتم آبان 1386<---- آستیگ.مات |