« بيا اين تاس مالِ تو. قول بهت ميدم كه باهاش فقط 6 مياري. يه تاس استثناييه من عاشق قوانين احتمالم. اين تاس، احتمالِ 6 اومدنش 6/1 (يك شيشم) نيست. احتمالش يكه .(يعني صد در صد 6 مياري)! » _ واقعا"؟ ....چه جوري طراحي شده؟ ولي... ولي اگه همش شيش بيارم كه اونوقت هيچكس باهام بازي نميكنه. هيچكس درمقابلم تاس نميريزه. توي بازي هميشه يه برنده وجود داره. و آدما اگه بدونن قراره ببازن باهات بازي نميكنن. و من با اين تاس برنده هستم؟ يه برنده ي سرخورده ؟ « مهم برنده بودنه! فقط همين. بی خیالِ........» _ ؟!...صبر كن ببينم... هـــي اينجارو! اين تاسي كه بهم دادي كه، هر شيش طرفش نوشته: 6 ! 6 تا "يك شيشم" ميشه 1. پس بگو ! پس... از اولشم هيچ استثنايي نبود. همش دروغ بود. ميشه شعار بدم؟ ---< من ترجيح ميدم ببازم. بارها و بارها. اما با اين تاس خودمو گول نزنم. بذار ببازيم. آخرش اينه ديگه. پ.ن : ميشه از آخر به قضيه نگا كني : اولين نفري كه ميبره، آخرين نفريه كه باخته. اولين نفري كه باخته؛ آخرين برنده ست! يعني اول و آخر همه برنده ن، در عين بازنده بودن! بي ربط: ديشب توي خواب كلي سيگار كشيدم. عجيب بود برام ... كسي تعبيروشو ميدونه؟
+ چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386<---- آستیگ.مات |
كلاغه اومد آب بخوره ß افتاد تو حوضك گنجيشكه اومد درش بياره ß افتاد تو حوضك سوسكه اومد درش بياره ß افتاد تو حوضك مورچه هه اومد درش بياره.......... تو گنجشك بودي؟ وقتي كلاغه افتاد توي حوضك؟... سوسك بودي وقتي گنجيشكه افتاد؟ بدتر از همه... مورچه بودي؟؟؟؟ مسخره س... وقتي مورچه باشي، وقتي نتوني هيچ سوسك و گنجيشك و كلاغ ديگه اي رو از تو حوضك بكشي بيرون، پس به چه دردي ميخوري؟؟؟ o من؛ مورچه ام . مــورچــــه ... اما... بازم ميگم : هي! دستتو بده من. داري غرق ميشي... چي؟؟؟ منم غرق ميشم اگه دستمو بگيري؟ به درك .... بذار با هم غرق شيم .... منم ببـــــر ... پ.ن : همه ي ما مورچه ايمL حتي خودِ تو كه فكر ميكني كلاغي يا حتي فيــل . پ.ن : خوشبحال داداش كايكو *.... قصه ها چقدر خوبن... *: كايكو همون شخصيتي كه توي كارتون مامور مخصوص حاكم بزرگ، دستمال قدرتشو ميبست به بازوش و يهو كُن فَيَكون ميشد! اضافه شده : داداشي، قاصدك، دايي رند و خيلي از دوستاي گل ديگم چندبار پرسيدن كه، اينا نوشته هاي خودمه؟... تورو خدا ديگه اينو نپرسين . یعنی اینقدر بعیده ازم؟ ناراحت نشين، چون وقتي اينجوري ميگين واقعا" از گذاشتن نوشته هام اينجا نااميد ميشم... اگه من يا نوشته هامو باور ندارين، ديگه هيچي نمينويسم.
+ چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386<---- آستیگ.مات |
مستند ننه شهرزاد قصه گو ، هزار شب قصه گفت. هر شب يكي. اما.... هيشكي خوابش نميبرد. همه به قصه هاش شك داشتن. فكر ميكردن بهش نمياد قصه بگه.... چون هيچ شباهتي به ننه شهرزادهاي قصه گو نداشت. و قصه هاشم مث قصه هاي كهن نبود! شب هزارو يكم با قصه ي هزارو يكم كه "قصه ي زندگي خودش بود"، خودش خوابش برد. و ديگه هرگز بيدار نشد ...
+ دوشنبه نوزدهم آذر 1386<---- آستیگ.مات
خانم ايگرگ فكر ميكنه : " آقاي ايكس يه صندوقچه داره كه در مواقع لزوم چيزاي به اصطلاح مفيدي ازش بيرون مياره! از جمله يه صورتك! يه صورتك كه هيچ شباهتي به چهره واقعيش نداره! يه روز شخصِ ايكس روي خط مرز ايستاده بود. اينور خط، يه دنيا قرار داشت. يه دنيا كه بايد بخاطرش ميرفت سراغ صندوقچه و صورتكش رو ازش بيرون مياوردو ميذاشت رو صورتش. اونور خط، فقط يه آدم. يه آدم كه بايد بخاطرش از صورتكش صرفنظر ميكرد. چون ميدونست، اون آدم يه روزي چهره واقعيشو ميبينه. دو راه داره پس: راه اول : صورتكتو بردار. يه دنيا رو از دست بده. راه دوم : صورتكتو بذار، آدمه رو از دست بده! راه سومي هم نيست! توجه نكردي، گفتم راه سومي دركار نيست! " مدتي بعد خانم ايگرگ با چشماي خودش ميبينه : " آقاي ايكس، راه سوم رو انتخاب كرد! در صندوقچه رو باز كرد، صورتكش رو بيرون آورد. روي صورتش گذاشت. و به آرومي رفت اونــور خط ! آب هم از آب تكون نـخورد. صورتكشو نيگه داشت. دنياشو نيگه داشت. آدمه رو هم نيگه داشت! " # صبر كن ببينم؛ توي لوكيشنِ آخر ، بايد جناب ايكس از روي همون خطِ مرز با مُـخ مي افتاد پايين! پس چي شد ؟ چرا نيافتاد؟ چرا نمي افتن؟ چــــــرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پ.ن : پرنده پَر ، كلاغه پَر، صفا پَـر صـداقت از وجـود آدمـا پَـر !
+ شنبه هفدهم آذر 1386<---- آستیگ.مات |
براي عروسكم، كفشهاي كاغذي درست كردم. با كمك من پوشيد. با دستهاي من پاهاش حركت كرد. راه رفت...و در نگاه من: لبخند زد. لبخند زدم. براي دخترك گلفروشِ پا برهنه، كفشهاي كاغذي درست كردم. بي كمك من، پوشيد. باران گرفت. كفشهاي كاغذي خيس شد. از بين رفت. دخترك پابرهنه شد... گريه كرد. گريه كردم... عروسكم از اول كه پابرهنه نبود. دمپايي داشت . دمپايي هاي پاشنه بلند زرد.... يه شب كه خواب بودم، يواشكي رفت مهموني آقاي شاهزاده، يه لنگه دمپاييشو اونجا جا گذاشت. فرداش اقاي شاهزاده شهر رو بهم ريخت، عروسكم رو بالاخره پيدا كرد. الانم نامزدند (عروسكم و آقاي شاهزاده)... لنگه كفش رو گذاشتن توي موزه .... عروسكم اسمش سيندرلاست... عروسكم فكر ميكنه خوشبخت ترين عروسك دنياست... دخترك گلفروش از اول كه پابرهنه نبود. چكمه داشت. چكمه هاي قرمز كوچولو... يه شب كه برف ميومد،سر چهار راه، موقعي كه چراغ سبز شد، دنبال ماشينه دويد تا پول گلي رو كه بهشون داده بود بگيره، چكمه اش از پاش در اومد. دنبال ماشينه دويد و پولشو گرفت. وقتي برگشت، اثري از چكمه نبود. يه لنگه چكمه ش يه جايي توي اين شهر بزرگ جا موند... اما اثري ازش نبود.... فرداي اونروز، دخترك پابرهنه بود. و زير چشمش كبــود بود. پدرش ديشب.... هيچ شاهزاده اي اونشب چكمه ي دخترك رو پيدا نكرد...شاید نون خشكي چكمه رو برده بود... دخترك اسمش سيندرلا نيست.... دخترك فكر ميكنه ....................................
+ شنبه دهم آذر 1386<---- آستیگ.مات |
آدم برفي گفت : هي ســلام! اسمت چيه؟! و دستشو برد جلو و با پسرك دست داد. پسرك به چشم هاش نگاه كرد. چشماش... شبيه چشمهاي عروسك خواهرش بود. ـــ بچه گي هاشون ، عاشق چشمهاي اون عروسكه بود. خواهرش نميذاشت بهش دست بزنه. يه روز يواشكي رفت سراغش، چشمهاشو درآورد.گذاشت تو جيبش... ديگه مال خودِ خودش شد. اما بعدش... اين چشمها، ديگه اون چشم ها نبودن! دو تا چشم ِ خالي....خاليِ خالي... هيچي توشون نبود... دوتا تـيله ي بي خاصيت! خواهرش، از هيچي خبر نداشت. رفت سرشو گذاشت رو شونه ي پسرك و گريه كرد. گفت: چشمهاي عروسكم يه روز انتقـام منو ميگيرن.... اون چشمهاي آبيِ تلسكوپيِ قشنگ... ـــ آدم برفي باهاش دست داد. دستاي پسرك يخ زد. پسرك گفت: آدم برفي ها قلب هم دارن؟ آدم برفي تصميم گرفت نقشه اش رو عملي كنه. چهره ي معصومانه اي به خودش گرفت و دستشو برد توي قفسه ي سينه اش و يه انـار رو درآورد و گفت : نيگا كن... فقط يه انار گنديده ي مزخرف. ديگه نميخوامش. اين كه قلب نيس. فكر كردن من خــر ام. و انار رو پرت كرد... پسرك اشك توي چشمهاش حلقه زد. دويد رفت انار رو برداشت و محكم توي مشتش فشار داد. گفت: يه معامله ميكنيم. اين مال من. من قلب خودمو ميدم به تو... قبول؟ لبخند خبيثانه ي آدم برفي از نگاه پسرك مخفي موند. چند قطره اشك تمساح ريخت و گفت: _باشه قبول... اما... اين انار گنديده فقط و فقط به درد آدم برفي ها ميخوره و بس! پسرك ديگه هيچي نميشنيد. قلبش رو آروم گذاشت توي سينه ي آدم برفي... و انار رو هم به جاي قلب خودش. همون شب. پسرك يخ زد. شد يه مجسمه ي يخي... با يه قلب اناري... و..... آدم برفي آب شد ... مُـرد. اون قلب گرم شايد ،... انتـقـام پسرك رو گرفته بود ...
+ پنجشنبه هشتم آذر 1386<---- آستیگ.مات |
"تنها شايد، بوسه ي كوچيكي براي دستهاي همیشه سبز تو ..." سالها از هبوط آدم گذشته بود... قرن ها... اما... قصه هنوز، قصه ي گندم بود... دسته دسته گندم... گندم.گندم.گندم. دخترك شاعر، باهاشون تاج هاي طلايي درست ميكرد، ميذاشت روي موهاش...و ميرقصيد. دخترك عاشق، اونها رو دسته ميكرد،رنگ ميزد، يه پاپيون بهش مي بست...و از ساقه هاش گلدون درست ميكرد... براي خونه ي جديدش. دخترك نقاش، ميذاشتشون توي گلدون، رو طاقچه و يه طرح از روش ميزد.رنگ طلايي رو برميداشت، و شروع ميكرد به رنگ آميزي... رنگ طلايي گندم توي چشمهاش ميدرخشيد... مادربزرگ. آسياب كوچيك دستي اش رو ميچرخوند و ميچرخوند و ميچرخوند...دستاش سفيد بود. و شايد آرد گندم بود كه روي ابروها و موهاشو پوشونده بود... مــادر خمير درست ميكرد.ميگذاشت توي تنور و... نون مي پخت. عطر نون تازه تمام خونه رو برميداشت... و پـــدر ؛ خسته بود. اما جواب لبخندهاشونو با لبخندهاي قشنگش مي داد... و باز... يك مشت گندم و يك تكه نان تازه بر ميداشت و راه مي افتاد. بايد باز گندم ميكاشت... گندم.گندم.گندم. و باز هم گندم..... دوستت دارم ....
+ دوشنبه پنجم آذر 1386<---- آستیگ.مات |