ببين آقاي غول چراغ جادو. شما به ما گفتي آرزو كن من برآورده كنم. ماآم گفتيم چشم. ديگه ماده و تبصره و ... نداره كه. مَرده و حرفش! همون كه گفتم: سه تا چراغ جادو آرزو كردم كه توي هر كدوم دو تا غول چراغ هست كه ميتونه آرزو برآورده كنه. ميتوني؟ نميتوني؟ اي بــــاباااا خيله خب. پس حداقل فيگور بگير بعدشم دس به سينه وايسا و دوتا از اون قهقهه هاي بلند و وحشت انگيزت بزن، يه كم دلمون وا شه ... - فيگور. آهـــــــــــــان! دست به سينه! ايـــــــــــــول! يه ابروتو بده بالا...آهــــــــــــا حالا بخند. دِ بخند ديگه... قهقهه بزن... چته؟ تو ديگه چه مرگته؟ چرا گريه ميكني؟ هوي. نكن سيل راه ميفته هاااااااا تو ناسلامتي غولييييي بيا اين ملافه(ملحفه) رو بگير اشكاتو پاك كن خودم برات فيگور ميگيرم خودم دس به سينه وايميسم خودمم برات قاه قاه ميخندم.ببين: هه هه هـــاهـــا يوهاه هاه هاه هاه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه... پ.ن: ........................(...)......... :-(
+ یکشنبه بیست و سوم دی 1386<---- آستیگ.مات |
_ســلام . يكمي گرمم ميكني ؟ هي با تو ام. تو كه از پشت شيشه اتاقت برف رو تماشا ميكني و واسه توصيفش شـعـراي قشنگ قشنگ ميگي. و آدماي ديگه هم درحالي كه از پشت پالتوها و كلاهاشون، تنها چشماشون معلومه ميگن : احسنت. عجب نبوغي در كنار هم چيدن واژه ها داري. تو كه گاهگاهي كه ياد آدمايي مث من ميافتي بغض ميكني و... بجاي بغض كردن، يه كمي گرمم كن. نميتوني؟ لابد ميگي تعداد ماها زيادتر از اونه كه تو كاري از دستت بر بياد... خب... پس يه شـعر واسم بگو. نگام كن ... منم هم قشنگم . هم سپيدم . هم پاكم . هم ســــــرد ... پ.ن :ميدونم...ميدونم. من اما... لااقل كاش بلد بودم شاعر باشم ... Add: اين من،من نيستم اينجا. يه فرشته ست كه، توي سرما كز كرده...
+ شنبه بیست و دوم دی 1386<---- آستیگ.مات |
يه جور بازيه. تو ، توي چشاي من نيگا ميكني. من، تو چشاي تو. هركي نخنده. خيلي زرنگه! يادت باشه فقط، چشم تو چشم. سه . دو . يك : " چــشــم. چــشــم " (ميدونم مي بازم. يه قرن هم كه بگذره نميخندي. به عقب كه نگاه ميكنم، در عرض سه چهار سال، تعداد لبخندات، انگشت شماره...) " چشم . چشم. دو ابرو. دماغ و دهن. يه گردو " (ميدونم مي بازم. بچگي هام كه اين بازي، بازيِ من و بابا بود، هميشه من بودم كه همون اول كار، زودي ميزدم زير خنده...) "حالا بذار دوتا گوش. موهاش نشه فراموش" (ميدونم مي بازم. هميشه وقتي به جدي بودن آدما فكر ميكنم خنده ام ميگيره ... اداي جدي بودن خنده داره خب...) "چوب. چوب. يه گردن. اينم يه گردي تن" (ميدونم مي بازم. چون تو، قرار نيست بخندي... توي چشماتم هيچي نداري... خيلي بي روحه نگاهت... سرده... نميخندي تو... مي بازم من...) "دست . دست. دوتا پا. انگشتا و جورابا " (نه... انگار خنده ام نميگيره. نمي بازم. چون، ته چشمات يه چيزايي هست...جديتي نيس كه بخندونتم. نه نيست. ته چشمات ... تو.... تو غمگيني انگار. و آدماي غمگين هيچوقت منو به خنده نميندازن. نگات بي روح نيس. سرد نيس...نبوده... هيچوقت...... بغض ميكنم. بغض ميكنم.) o يه جور بازيه. تو. توي چشاي من نيگا ميكني. من. تو چشاي تو.
هركي زودتر گريه كنه. باخته.
" هركي گريه نكنه............. خيلي مَـــرده."
و تو باز هم برنده میشوی.
پ.ن : مادربزرگ هميشه ميگويد : " چـشــم ها ، نگه بان دلهايند... "
مرحوم حسين پناهي
+ جمعه هفتم دی 1386<---- آستیگ.مات |