کلاغا چرا هیچوقت به خونه شون نمیرسن؟ و قصه های ما نـ صـ فـــ ه نصفه به سر میرسن؟...
+ سه شنبه چهاردهم اسفند 1386<---- آستیگ.مات
تقدیم به همه مادرای بی نی نی... خانم؟ مریم مقدس من می شین؟ اینجوری نگاهم نکنین! بچه نداشتن هیچ هم دلیل بزرگی نیست برای مقدس نبودن. شما که ... توو رؤیـــاهاتون بارها و بارها بچه هاتونو به دنیا آوردین. در آغوش گرفتین. گریستین. با نگاه به چشمهای کوچولوهای توی پوستر ها، بخواب رفتین ... و توی خواب با شنیدن صدای خنده ی اونها لبخند زدید... کــی گفته بهشت زیر پاهای شما نـیست؟ بهشت اگه زیر پاهای شما نباشه، بهشت نیست. قهرِ تمام مادرای دنیا رو برای خودش میخره و هیـــچ مادری پا به اون نخواهد گذاشت. خانم؟ مریم مقدس من میشین؟ چه اهمیتی داره که بچه ی نداشته تون پیامبر نیست؟ چه اهمیتی داره که بچه ی نداشته تون پدر هم داشت. همسرتون. اینا که دلیل نمیشه شما مریم مقدس من نشین. خانم؟ مریم مقدس من بــشین. من میبینم حلقه ی طلایی رو دورِ سرتون. و اون چشم ها، توی صورتتون یه پیشامد نیست. مث عبور ونـوس از مقابل خورشیدِ، شاید هر صد و سی سال یکبار اتفاق بیفته. کجا دارین می رین؟ هی ! گوش کنین : من که مریم مقدس ام رو برای معجزه نمیخوام. برای پرستش میخواستم... من... من که ازتون معجزه نخواستم... خواستم ؟
+ دوشنبه سیزدهم اسفند 1386<---- آستیگ.مات |
چشم ها را بستم، تا فراموش کنم نور و تاریکی را! جیب ها بهترین مخفی گاه از برای لرزش دستانند...
» حسین پناهی «
+ یکشنبه دوازدهم اسفند 1386<---- آستیگ.مات
اونروز مــو هاشو دوتتا بافته بود. یکی چپ. یکی راست. یه دور، دورِ خودش چرخید تا بـــــاد چین های دامن چین چینیش رو از هم باز کنه و ... به لوبیاهایی که کف دستش بود نگاه کرد.... لوبیاهای سحرآمیز... میخواست بره دنبال مرغ تخم طلا... با دستاش یه چاله کَند و گذاشتشون توش. سبز شدن. رشد کردن. قد کشیـــــــــــــــــــدن تا خودِ خـورشـیــد . میگفت دامن چین چینی فقـــط واسه رقصــیدن خوبه و دلبری. ولی واس اینکارا، مــَـــــــرد باید بود. مــو هاشم حتی قیچی کرد. رفت بالا. بالای بالای بالای بالای بالای بالای بــــــــــــــــــــــــالا. وقتی برگشت، یه مرغ تخم طلا زده بود زیر بغلش اما، پشت لبش سبز شده بود. میگفت: دیگه دستم به دهنم میرسه. میگفت: میخوام زن بگیرم... میگفت: میخوام بچه هام بهم بگن بابا میگفت: .... میگفت: من دیوونه نـــیستم لعنتیـــــــا....woman
+ پنجشنبه نهم اسفند 1386<---- آستیگ.مات |
معذرت میخواهم من از باران که بارید و ندیدم شُر شُر آن را چترها روی سرم بود و سرم پائین آه از این آئین... (یادم نمیاد مال کیه این) ◦◦◦◦◦◦◦ بازی توو بازی! مرسی شعبده باز برای دعوت، ازین بازیه خوشم میومد. خب ؛ بهش میگن "بغل بازی" ؛ 5 نفری رو که اگه تو خیابون ببینی بغلشون میکنی ، کدوما هستن. 1.اون جونوره توی کارتون عصر یخبندان، که اسمش ســــید (ceed) بود. همون چش قشنگه!!!که میگفت: هی اگـــّوری پگور! 2.کـــورش کبــیــــر . 3.معلم اول ابتدائیم. 4.مستر دارسی؛ توی همون فیلم غرور و تعصب! 5.دُم باریک؛ توی مدرسه موش ها. عاشق لهجه اش و مزه پرونیاش بودم. چون اینروزا خیلی بازی تو بازی شده شخص خاصی رو دعوت نمیکنم من. هر کی دوس داره بیاد بازی. پ.ن : خدایی 5تا خیلی کم بود، من هنوز کــــلی موردِ بغل نکرده داشتم!
+ چهارشنبه هشتم اسفند 1386<---- آستیگ.مات |
اول تقدیر و تمجید و تشکر! از ایـــزد بانـــو برای دعوتش که با وجودیکه میدونست،من از بچه گی به جز کتابِ ترانه های کودکانه ی زیر رده سنی الف،کتاب دیگه ای رو باز نکردم_تازه اونم فقط نوار کاست اش رو گوش میدادم!_ باز در این زمینه بــــــسی اصــرار فراوان ورزیـــد D:
حتما" میدونین بازی از این قراره که کتابایی که به دلایلی نیمه خوانده مونده یا موقع خوندنش عذاب کشیدیم و بگیم و از این صحبتا. حُسن اش هم یحتمل قریب به یقین اینه که احتمالا" بقیه درس عبرت میگیرن و نمیرن سراغ این کتابا :دی.
خب از شوخی که بگذریم، درمورد من این اتفاق خیلی کم افتاده، چون معمولا" وقتی یه کتابی رو شروع میکنم عین بختک میفتم روش و با هر عذابی هم که باشه بالاخره تا آخر میخونمش. اما خب یه چندتا کتاب هست :
1.قـــرآن _ خداوند : از خدا طلب آمرزش میکنم عمیــــقا".چون تا حالا نتونستم یکبار بصورت کامل و دقیق معنی فارسی اش رو بخونم.اینجا جز خودم هیچکس مقصر نیست. البته بماند که بعضی نثرهای فارسی قرآن کفر آدمو در میارن و آخر جمله هم باز معلوم نمیشه کی به کی بود. و یکی دیگه از دلایلش کمی دلخوری از خدا بود بخاطر بعضی جملاتشون توی سوره ی نساء! ولی به دل نگیرین آقای خــدا، ما همه جوره چاکریم و تازشم باز آخر سر این خودِ مائیم که عذاب وجدان میگیریم از حرفای گفته و نگفته ...
2.مســخ _فرانتس کافکا ؛ شرمنده ام ، روم به دیـــوار! اونم یه همچین چیزی! واقعا" نمیدونم چرا نتونستم تا آخرش بخونم ، نسخه ای که دست منه چاپ 1374 .نه مشکلی توی ترجمه اش هست و نه نگارش اش. روح صادق هدایت هم شاد. مشکل من تنها این بود که موقع خوندن داستان همش یه چیزی ذهنمو آزار میداد و اعصابمو شدید خورد میکرد. کتاب هفتاد هشتاد صفحه بیشتر نیست و من نصف بیشترشو خوندم و آخرین باری که بستمش دیگه هیچ چیزی منو به سمتش نکشوند. ---> ولی بالاخره یه روز میخونمت نفله!
3.پندار _ ریچارد باخ ؛این یکی رو به تعریف دوستم شروع کردم به خوندن. در حالی که میدونستم کتابای ریچارد باخ بیشتر توی چه زمینه هاییه و اونموقع هم اصلا" حال و حوصله ی اون دست کتابا رو نداشتم.این شد که ده بیست صفحه که خوندم رهاش کردم و بردم دادم به صاحابش.
4.خشم و هیـاهو _ ویلیام فاکنر ؛ شـــوخی میکنی. یعنی تو اگه جای من بودی اعصابشو داشتی هر صفحه رو سه چهاربار بخونی و شدیدا" تمرکز کنی تا شایـــد بفهمی کی به کی بوده؟ ...همون اول کار گذاشتمش کنار. بنظرم ترجمه ش مشکل داشته. ولی...یعنی بقیه چیجوری اینو خوندن که اینهمه طرفدار داره ؟ یعنی میگی تنها راهش اینه که به خودم شک کنم؟! ..آخه شنیدم نوبل موبل هم گرفته!
پس مث بچه آدم به خودم شک میکنم J
5.غرور و تعصب _ جین اوستین ؛ یه رمان مشهور و محبوب. و من خیلی هم نویسنده شو دوس دارم.این رمان در نوع خودش بی نظیره. تنها دلیلی که نصفه کاره موند این بود که وسطاش ،همزمان دوتا فیلم از همین کتاب بدستم رسید(یکی محصول 2005 . یکی دیگه هم که 6 تا سی دی بود محصول هزارو نهصد و نود و اندی!). وگرنه میخوندمش حتمی.
6. کتاب "جای کـــی خیسه؟!!!!" از الهام آذر .گروه سنی الف! چیه خو؟ از عکساش خوشم اومده بود تو نمایشگاه کتاب واسه خودم خریدمش. البت رفقا فکر کردن واسه بچه مچه ای چیزی خریدمش :دی
هیچچی دیگه، نخوندمش ولی عکساشو به دقت و لذت تمام نیگا کردم.(همینقدر بدونید که روش عکس دوتا بچه شاشو کشیده که خودشونم دماغاشونو گرفتن! و همینطور پشتشم یه طنابه که روش لباسای چیزشونو آویزون کردن!) خدایی شما بودین نمیخریدین؟ :دی
×××
رسما"! از همه دوستایی که دوس دارن بازی کنن دعوت میکنم . چند تاشونو آرزو دیروز دعوت کرده ؛) پس من رند ،شعبده باز،خرمگس، برفراز ، پشت پرچین آسمان، فراتر از آرامش و ... رو دعوت میکنم، اگه دوس دارن بیان بازی.
پ.ن : ااااااااااا بالا رو نیگــــــا چقــــدر ور! K
+ دوشنبه ششم اسفند 1386<---- آستیگ.مات |