Wistful... اسرافیل+ : شما خب هزاران هزاره است که اینو دادین دست من. بلکم بیشتر. چه فایده داره نذارین ازش استفاده کنم خو ؟ _چی میگی اسی؟ باز غر زدی تو؟
نـ.چ. بابا میگم این چیزه، همین صور که دادین دستم،
بذارین لااقل یه بار تمرین کنم که واسه روزی که وعده شو دادین سوتی ندم.
_باز شروع شد. بابا تو کافیه یه کوچولو توش بفوتی، هیچ میدونی چی میشه؟
ملت گرخیده میگیرن.الانم هنوز وقتش نیس.
هنوز توی یاد گرفتن اینچیزا لنگ میزنی؟
برو چهاربار از روی اون سوره بنویس بیار.
اون صور رو هم بده ش به من.
این سوت سوتکو بگیر برو بازی کن.
بــچـه بازی نیس که!
+ دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387<---- آستیگ.مات |
و خـداونـد را گفتیم : ما هی سعی میکنیم مث "فرشته ها" بشیم. هی شیطون یه دونه از اون قیچیای بزرگ باغبونی که درختا رو باهاش هرس میکنن میزنه روو کولش میاد بالا سرمون وایمّسه. تا یه ذره بـال درمیاریم از تــه قیچیش میکنه خب. و خداوند ما را گفت : همانا شما آدم بشو نیستید. و در جهالت خویش خواهید همی مانــد. و ما متحول شدیم. و ما در پی این تحول اینبار عزم نمودیم " آدم" شویم. و شدیم کمی. " ماندن " امّا ما را آنقــدر سخت آمد که قیچی را از دست شیطان بگرفتیم و پایی را که از گلیم درازتر کرده بودیم ،ببُـریدیم. و در جهالت خویش همی بـمانــدیم. در حالی که نه پایی مانده بود و نه بالی ...
+ یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387<---- آستیگ.مات |
Hopeful ? مث همیشه، "ستاره" اسم رمز شب بود. و اون درست، همین موضوع رو از یاد برده بود. بین اون و خورشید فرســنگ ها فاصله بود. و اون به تنها چیزی که فکر نمیکرد، ستاره ها بودن. خـورشـید رو غیـر ممکن میدونست. و تــاریــکـی رو مسلّم. و اون به تنها چیزی که فکر نــکـرد، ستاره ها بودن. × به حساب خیال بافی ام نگذار، اما ستاره ای دارم در تیره ترین شب ها. فقط خواستم بدانی، که میشود دلخوش کرد به چراغ های کوچکِ یک هواپیما !*
پ.ن : ویران؟ ویران نشسته ام؟
آری،
و به چشم انداز امید آباد خویش مینگرم.
◊ احمد شاملو ◊
* : نمیدونم از کیه این جمله.
+ یکشنبه هجدهم فروردین 1387<---- آستیگ.مات |