Sometimes I … « آقا رحمت » همیشه از آن کلاه لبه دارهای قدیمی* میگذاشت؛ چهارخانه مشکی و طوسی! و فضای داخلِ خواروبار فروشی اش همیشه بوی مخلوطی از تافی و آناناس میداد! زمینِ جلوی تمامِ مغازه های دیگر، موزائیک های کِرِم یا سفیدِ طرح دار بود. اما مال او؛ موزائیک های رنگیِ ساده. آبی و صورتی ... و میشد راحت رویشان سُــــر بخوری. عاشق شکلاتهای آناناسی اش بودم که همیشه بجای دو تومانِ بقیه پولم میداد! چشمهای متفکری داشت. و... بندرت لبخند میزد. دلم برای او و کلاهش و آن شکلاتهای کذائی و آن موزائیکهای.... خب، موضوع اینست که دلم برای " کودکیم " بدجوری تنگ شده... * : اسم این کُلاها هیچوقت یادم نمی مونه. پ.ن : اونوقتا پنج شش سالم بود. یکی دوسال بعد، یهو غیبش زد. جمع کرد رفت. آقا رحمتُ میگم. عین این شخصیتای آروم و خونسردِ توی داستانا بود. ازونا که با یه پیپ گوشه لبشون و کُلاهی که روی چشمها و نصف صورتشونو پوشونده، در حال چُرت زدنن!
+ دوشنبه ششم خرداد 1387<---- آستیگ.مات |