یادش ســبـز . روحــــش شـــاد. مگه میشه فراموش بشی ؟؟؟ باشه. باشه. باشه . فرض کن شدی... صــدات چی؟ ...... حق نداری حتی تصورشو بکنی ... حق نداری آقای خسرو ... حـق نداری... پ.ن : ببخش...
+ جمعه بیست و هشتم تیر 1387<---- آستیگ.مات
سنگین شدم بابا ... دیگه نمیشه مث اونوقتا که نیم وجب قد داشتم، منو روی کف دستت بذاری؛ ببری بالا و بگی : صاف وایسا ببینم! نباید بیفتیا !... با اونیکی دستت موقع افتادن نگهم داری و..... تعادلمو حفظ کنم . دستات معنای خــداست؛ نگهم می داره وقتی... معنای زمین ؛ باید سعی کنم بایستم . معنای اطمینان ... زندگی. دستات؛ امــن ترین جاییِ که میشناسم . دستات ... دسـتــاتـو هیچوقت بوسیده ام ؟ ... ◊◊◊ پ.ن : آرزوی سـلامـتـی برای تمام پــدرها ... پ.ن : کاش روم میشد اینا رو به خودت بگم ... پ.ن : نمیدونم کی بود میگفت : پدران سایه ی خداوندند بر روی زمین.
+ سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387<---- آستیگ.مات |
« پیاده روی ِ خیلی دلچسبی بود. از آن سوی بندر،موسیقیِ پرهیاهوی بادِ نوامبر که میان تپه ها می پیچید، به گوش می رسید، امّا بین درختان پارک، نرم و آرام می وزید. از جاده خارج شدیم و به مسیر فرعی و ناصافی میان بُر زدیم که پُر بود از رایحه ی شامه نواز درختان همیشه سبز کاج و صنوبر که همیشه رفتار دوستانه ای دارند ، امّا مثل افراها و سپیدارها رازی را بیخ گوش رهگذران نجوا نمی کنند : کاجها و صنوبرها هرگز رازشان را برای کسی برملا نمیکنند_هرگز به رسم اجدادی ِشان خیانت نمی کنند_ و البته به همین دلیل است که از بقیه درختها جالب ترند. » ◊ دختر دره های سبز > لوسی مود مونتگمری
+ سه شنبه هجدهم تیر 1387<---- آستیگ.مات
به سلامتیِ بی خیالی . که بیشتر اوقات آخرین راهی ست که تهِ ذهن باقی مانده. و گاهی تنها راه ...
+ سه شنبه هجدهم تیر 1387<---- آستیگ.مات
گم میشوم اینبار ... ؟! نمیشود که؛ من اینطرفِ پنجره های بسته ام بنشینم و تو آنطرف ، هی از پشت پنجره های بسته، مردمکهای کنجکاوت اینطرف و آنطرف بدوند. و هی گلدانهایم پشت پنجره ، هوای بهار بزند به سرشان، و پیچک های مـرمـوز روی دیوار، هوای آسمان بزند به سرشان. میروم پنجره را باز کنم ... × نمیشود که؛ هی از پشت پنجره های بــاز، مردمکهای کنجکاوم اینطرف و آنطرف بدوند. و هی گلدانهایم پشت پنجره ، دچـار تــردیــد ؛ .......بهار ؟... و پیچک های سـردرگـم روی دیوار، دچـار یأس ؛ ..........اوج ؟... تقصیر تـوست تمامش؛ آخر، پنجره را که باز میکنم، گـُم میشوی ناگهان . میروم پنجره ها را ببندم؛ برای همیشه ... قول میدهم اما؛ چیزی به گلدانها و پیچکهای ساده لوح نگویم ...
پ.ن : اینروزا چرت و پرت زیاد میگم (بیشتر از قبل!) برای همین نظرات رو میبندم .
+ یکشنبه شانزدهم تیر 1387<---- آستیگ.مات
₪ نقطه ی شروعش یک جایی آن بــالا وسط ابرهای سپـید و تـلألـؤ آفـتاب است. و یک پایش هم روی همین خاک؛ انگار که بخواهد اسمان را سنجاق کند به خاک؛ رنگین کمان را میگویم. چه دلش خوش است ...
+ پنجشنبه سیزدهم تیر 1387<---- آستیگ.مات
غول نخراشیده ی بی شاخ و دُم دماغش را خاراند و در حالی که سعی میکرد مردمکهای منحرف چشمش را کمی مستقیم کند، با آن صدای نه چندان پر ابهّت اش گفت : بـــــوی آدمیزااااااد میـــــــــاد. حسنی در حالیکه مرغ تخم طلا را زده بود زیر بغل، همینکه این جمله را شنید، بدون اینکه لحظه ای به آدمیزاد بودن یا نبودن خودش شک کند، از ترس، بر جایش میخکوب شد. ماتش برده بود به انتهای همان راهرویی که احتمالا" سرو کله ی غول باید ازش پیدا میشد! پاهایش سست شد، خودش را خیس کرد و مرغ تخم طلا از دستش وِل شد . و مرغ چنان صدمه ای دید که تخم گذاشتن معمولی هم یادش رفت؛ چه برسد به تخم طلا. غول وقتی رسید بالای سر حسنی، با قهقهه گفت : خُـــب خُـب خُـب. بذار ببینیم چــی برای خوردن داریم ؟ این را گفت و چنگی زد و مرغ تخم طلا را گرفت. داد دست زنش و گفت : اینو پوست بکَن جزغاله ش کن واسه شام. باهاس شـــرّ این آدمیزادای احمق رو واسه همیشه از اینجا کــَنـــد ؛ میفهمی زن ؟
+ سه شنبه یازدهم تیر 1387<---- آستیگ.مات |