همه ی او ... آقای ایکس به ساعتش که نگاه کرد_مثلِ تمامِ افرادی که وقتی به ساعتشان نگاه میکنند و میفهمند که دیر شده، قدمهایشان را تندتر میکنند_ قدم هایش را تند کرد. میخواست همه خیال کنند بدجوری دیرَش شده . گلفروشی ای که هر شب از او گُل میخرید، بسته بود. باید در حین برگشتن به خانه گُل میخرید. میخواست همه خیال کنند کسی منتظر اوست. هی! گوش کن؛ مهم نیست که او نتواند امشب گل بخرد، موضوع اینست که، او تنها تر از اینها بود که همه یا حتی یک نفر در مورد حرکاتش خیالی بکنند.
+ پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387<---- آستیگ.مات
اُمـیدی میشه به قهرمانا بست؟ وقتی قهرمان شاهنامه ات با پارتی بازی اسفندیارو کُشت ؛ نــ امَــ رد بود.
+ چهارشنبه سی ام مرداد 1387<---- آستیگ.مات
نـــــقل قول* : دخترم، دلبندم، اگه يه خونه خرابی بهت گفت دوسِت دارم، يا بزن تو سرش، يا بگو منم همين جور، يا بُکُشش؛ اما نگو "باشه "! * از کی یا کجا یا کِی ؟ شاید یه دیالوگ از یه فیلم باشه... یادم نیس.
+ سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387<---- آستیگ.مات
کـــجایی الان ؟.../ یادت سبز می مونه/ کلاسِ اول صـورتی! نیمکت دوم . ردیف سوم . یک روز در میان من و "زهره" سرِ میز مینشستیم! "زهرا" همیشه تهِ میز بود. با اخم و قهر! زورمان به او می چربید ! (دست به یکی میکردیم!) او هم گاهی زیر زیرکی کارش را میکرد. مثلا" یواشکی کیفمان را می انداخت زیر میزِ پشتی ! خانم معلم گفته بود باید توی درسها کمکش کنیم. ما اما دوست داشتیم فقط خودمان دوتا باشیم و بس! نقشه میکشیدیم : "بیا وقتی اومد، گــنــده بشینیم و بهش فشار بیاریم، کیف هامونم نذاریم تو جامیزی، میذاریم بغل دستمون! " صورت زهرا از عصبانیت سرخ میشد و خانم را صدا میکرد! من و زهره میخندیدیم و میگفتیم: خانم اجازه زهرا چاقه جامونو تنگ میکنه! جایش عوض میشد، دو تا نیمکت عقب تر! و به جایش معصومه ی کله شقّ می آمد! معصومه را هرچه می انداختیم تهِ میز، هرچه هُل میدادیم ، هرچه جایش را تنگ میکردیم ، هرچه کیفش را می انداختیم زیر میز، هرچه یواشکی شلوارش را با کفش خاکی میکردیم، جــیـــک نمیزد! فقط گاهی با آن چشم های ریزِ و کشیده اش، لبخند عجیبی میزد! میمُردیم . میمردیم! زهره میگفت : بگیم زهرا برگرده پیشمون ؟ برمیگشت. ◊◊◊ پ.ن : فقط سه روز مونده ...به این زودی شد ۴ سال؟ پ.ن : به خاطره ها_فقط خاطره ها_که میرم، هستی. روی همون نیمکت، کنارم نشستی. توی مسیر مدرسه دستای همو گرفتیم و باز داریم بُــلند بُـلند شعر میخونیم موهای من کوتاه موهای تو کمند؛هنوز دامن های بافتنی مونو _مالِ تو زرد،مالِ من بنفش_ پوشیدیم و داریم میچرخیم و می چرخیم و م ﻰ چ ر خ ﻰ م ...
+ یکشنبه بیستم مرداد 1387<---- آستیگ.مات |
راه ها ادامه ی خود را در تیرگی رها کردند* می مانند فقط بیراهه ها ... دخترک، فقط با چشم ها امتدادشان را دنبال میکند. آخر، خواب رفته اند پــاهای دخترک ؛ به نشانه ی اعتراض . *فروغ
+ شنبه دوازدهم مرداد 1387<---- آستیگ.مات
دور که میشود از ساحل، انگار که سِحر شده باشد. با اینکه خــوب میداند، به نقطه ی عمیقِ دریا که میرِسد، باید تور را بیاندازد. نمی اندازد امروز هم. زیر لبی میگوید: "دنیای کثیفی شده. خیلی کثیف. اینجا را ولی دوست دارم.فرق میکند." چشمانش را میبندد و تند تند، نُت ها را در ذهن ردیف میکند. فارغ از هـــرچه فکرش را بکنی ... سُل را بیشتر از همه دوست دارد. چشم که باز میکند: "پـــری دریــایی، لبه قایق نشسته؛ انگار نه انگار که ماهیگیر را دیده است . درحالی که انگشتانش لابلای موهایش بازی میکنند، زیر چشمی حواسش به ماهیگیر است..." ◦ ماهیگیر لبخند زد، ولی همینکه نگاهش به تـور افتاد،چشمانش حالت عجیبی پیدا کرد. یک لحظه تصمیمش را گرفت؛ نباید امروز هم دست خالی از دریا برمیگشت ... پ.ن : سی جا ماند. و نت هایش برای همیشه ناتمام.
+ جمعه یازدهم مرداد 1387<---- آستیگ.مات
توی باغچه یه بچه گنجیشک پیدا کرده بود. دستِ هیشکی هم نمیدادش . یه جور خاصی اخماشو کرده بود تو هم میگفت: « بچه گیام توی محوطه ی بیرونِ خونمون، یه درختِ بود که بالاش لونه گنجیشک بود. یه جوجه افتاده بود پائین، با دوستام سر به سرش گذاشتیم. بعدش گرفتمش تو دستم از درخت رفتم بالا که بذارم تو لونه ش. تو دستم مُــرد. » یه لحظه خیال کردم یه پسربچه ی 7 ساله شد که جلوم وایساده؛ با یه بچه گنجیشک تو دستش ...
+ سه شنبه هشتم مرداد 1387<---- آستیگ.مات |
وقتی اینجا نبودیم . اونجا که بودیم؛ عصرها که میشد، وقتشو اختصاص میداد به ما . میشنیدیم که یواشکی به فرشته هاش میگفت : " اینروزا، بعدها براشون مقدس میشه، دلشون برای این دنیای ساده تنگ میشه . حتی اگه هیچّی ازش بیاد نداشته باشن، یه جایی تهِ ذهنشون، مطمئنن که روزای خوبی بوده براشون.حتی درموردش خیالبافی هم میکنن! بعدها ... " بهمون میگفت: چشماتونو ببندید. می بستیم . باز که میکردیم، زیر پامون یه سالنِ آبیِ آبیِ آبــی بود ؛ سبکِ سبک، میرقصیدیم . ₪ لِی لِی که بازی میکردیم. بازیش نمیدادیم . نمیشد بازیش بدیم؛ _خب بزرگـتــر بودن، اینجور وقتا زیادم خوب نیست_ میرفت روی یه تیکه ابر مینشست، دستاشو گولّـه میکرد زیر چونه اش؛ یه جور دقیق و عجیبی نگامون میکرد که ... که انگار میخواست لحظه لحظه اش رو واسه همیشه توی خاطرش ثبت کنه. طوری که ، با خودمون میگفتیم : " هـر کـی نـدونه فکر میکنه که ما یه روز قراره چــــــقدر ازش دور شیم ... " پ.ن : هیشکی نمی دونست . پ.ن : گمونم حق داشت .
+ یکشنبه ششم مرداد 1387<---- آستیگ.مات |
پیرمرد، زیادم پیر نبود. از خودش اگه میپرسیدی میگفت روزگار باهاش نامهربونی کرده . باید منتظر می موندی تا بعد از حرفاش، خیلی عمیق بگه :هیﻰﻰﻰﻰﻰﻰ اگه اینو میگفت، سبک میشد. اگه نمیگفت، انگار که یه چیز بزرگ روو دلش سنگینی کنه ؛ هم زیرِ چشمای غمگینش گـُود می افتاد. هم فردا صبحش خیال میکرد چارتا دیگه از تار موهاش ، سفید شده ...
+ یکشنبه ششم مرداد 1387<---- آستیگ.مات |