{1} بسته ی آدامسُ میگیره کنارِ گوشِ مامانش تکون میده، میگه: اگه گفتی چَنتــاس؟! درِ جعبه رو وا میکنه، یه دونه آدامس میاره بیرون، با خودش فکر میکنه که، خیلی باحال میشه اگه از مامانش بخواد دهَنشُ وا کنه تا آدامسُ بذاره روو زبونش،و همینکه مامانش دهنشُ وا کرد، آدامسَ رو بندازه گوشه ی لپِّ خودش و بزنه زیرِ خنده! چشماش برق میزنه از کِـیـف، خنده ی ریزی میکنه و زود به مامانش میگه دَهنتُ وا کن. مامانش همینکه دهَنشُ وا میکنه_همزمان_ چـشـمهاشُ هم می بنده! /؟!/ ... اه ... فکر اینجاشُ دیگه نکرده بود... لبخندش رو لبش می ماسه؛ آدامسُ میذاره روو زبونِ مامانش.
+ جمعه بیست و دوم شهریور 1387<---- آستیگ.مات |
مثل اکثر اوقات،نقطه ی بلندی را برای نشستن انتخاب میکنـد. دلیلش را که از خودش بپرسی ، آهسته در گوشت زمزمه میکند: "خیلی کیف میده که سرتُ بندازی پائین و در عین حال همه چیزُ اون پائین ببینی!" پیپ را از گوشه ی سمتِ راستِ لبش برمیدارد؛ میگذارد سمتِ چپ و در همین حال چشمکِ تندی هم میزند. قیافه ی شکّاکت را که یک کمی ورانداز میکند،لبخند شیطنت آمیزی میزند، پیپ را برمیدارد و ادامه میدهد : "پدرسوخته!... راضی نشدی نه؟!" یکهو یادش میافتد که خداست، مثلا" از کوره در میرود، پیپ را پرتاب میکند آن طرف ، و زیرِ لب غُر غُر میکند: "دُم درآوردن نفله ها! " اسرافیل از آنطرف شـاکی می آید جلو و میگوید : "آقا! نمیدونم این چیزه چی بود یهو از طرفِ شما پرتاب شد_آخ یعنی نازل شد_ رفت توی حُلقومِ صورِ من. میگم یهو نزنین به سیم آخر فردا رو روزِِ آخر اعلام کُنینا،قبلش باید اینو تعمیرش کُنین!...باشُمام... آقا؟... " _"اون ماسماسکُ بنداز کنار، بچه ها رو صدا کن،کم کم بیان برَن اون درهای آسمونو وا کنن، پاک یادم رفته بود رمضونه ... ما هربار اومدیم دو دیقه جدّی بشیم، یه ماجرایی چیدن واسمون این جونورای دو پای مغز فسفری ، نمونه اش همین که میگن این ماهِ رحمتِ خداست و اینا .... ماآم که حسّاس..."
+ یکشنبه دهم شهریور 1387<---- آستیگ.مات |
Silent ستاره ها را که میشناسی؛ تمام عمرت را هم که بگذاری پای شمارش، باز با اعداد و ارقام کنار نمی آیند! هــر بار ،وقتی ابرو بالا می دهی و آخرین نگاه را به محاسباتت_که خیال میکنی دیگر چیزی کم و کسر ندارد_ می اندازی، ستاره ی دیگری چشمک میزند؛که قـول میدهم همیشه بوده و ندیدی اش! : تمام محاسباتت پـَـر! و تمامِ ارقامِ مینیاتوری ات هم! و تو به این فکر میکنی که : « ستاره ها اگر برای شمارش خلق نشده اند، پس چرا روشنند؟ » و کسی حواسش نیست؛ انگار بزرگ میشوی.آرام و بیصدا ...
+ چهارشنبه ششم شهریور 1387<---- آستیگ.مات
من و سُمی و محمدرضا +، از ایوونِ خونه ی باباجی* ، حوضچه ی کوچیکی رو که درست وسطِ حیاط بود هدف قرار میدادیم؛ باید سنگامونو مینداختیم وسطِ وسط ؛ آخ که چه صدائی داشت، یه چیزی مثِ هلوپ، شایدم شلوپ یا ... مهم نیس چی میشه گفت بهش، مهم اینه که وقتی یادش میفتم عینِ همون صدا هنوز تو ذهنم تکرار میشه. خیلی چیزا هست که هیچوقت نمیشه روو کاغذ آورد و نوشت. محدودیت داره در عینِ اشتیاق؛ عینِ اونهمه شـهابی که اون شبا_شبای ایوون ِش_ توو آسمون رد میشدن و فقط چنتاشونو میـشد واسه دیدن گیر اِنداخت. عینِ همون سنگایی که هدف میگرفتیم و فقط چنتاشون میشد که بیُفته تو حوضچه. شاید قشنگیش به همون بود؛ بزرگیِ حیاط و حوضچه ی کوچیکِ باباجی ... *خدابیامرز + تصحیح شد چون یادم افتاد وقتی اونجوری صداش میکردیم،شاکی میشد!
+ شنبه دوم شهریور 1387<---- آستیگ.مات