If in my dreams is the only place I can hold u Then I want to sleep for ever …
+ شنبه بیست و هفتم مهر 1387<---- آستیگ.مات
My Dear MehRnuSh,
“Some times the last person on earth you want to be with
is the one person you can't be without !” *
* jane Austen- pride & prejudice ;)
× یه وقتایی یهو خون به مغز آدم میرسه.در پیِ این رخدادِ عظیم،فهمیدیم اینجا باید کمرنگـ تـر بشویم از قبل، شاید که رستگار* شدیم!
*رستگاری استعاره از موفقیت در آزمون ارشد.
اطلاعیه : از تایید نشدن نظراتِ بعضی پستها دلخور نشین.
+ جمعه بیست و ششم مهر 1387<---- آستیگ.مات |
_ هوا داره کم کَمَک سرد میشه آقای خدا. پالتوی خاکستریتونُ آورده م. _ «سرمایی درکار نیست...خُنکیِ ! که اونم باید لمس کرد، نفس کشید، حتی باید لُقمه اش گرفت و قورت داد.» _ یه حسّ عجیبی هم داره ... بعضی وقتا خیال میکنم یه پیرمردی اون دوور دوورا ، زده زیرِ آواز. _ «شایدم یه دخترک» _ یه پیرمرد. _ «چی میخونه؟» _ کافیه یه کم بلندتر بـخـونـیـن ! _ «توی فصل های دیگه چی؟ نیست؟ » _ هست ؛گیرم هیچوقت نمیزنه زیرِ آواز ،ولی هست. ◊◊◊
+ سه شنبه بیست و سوم مهر 1387<---- آستیگ.مات |
ردّ پاهایم را که در برف دنبال میکنم، می رسد به یک آدم برفیِ بزرگ؛ که انگار هـزار آفتاب و بهار هم از پسِ آب کردنش بر نمی آیند. چه برسد به انارِ به این کوچکی ...
+ سه شنبه شانزدهم مهر 1387<---- آستیگ.مات
پائیز ... پائیز ... پائـیـز . سارا خیال میکنه پائـیز اومده تا همه ی کودکیاشُ _در ازای یه مشت کتاب_ با خودش ببره ... «پائـیز امّا، اینجا کارای مهمتری داره... » پ.ن : سارا یعنی 7 سالگی. لااقل 7 سالگی من.
+ دوشنبه یکم مهر 1387<---- آستیگ.مات