تبليغاتX
عبورِ آستيگماتی

 

دلبه مداد هایی می بندیم، که بالاشون پاکّن دارن؛

پاکّن های آبی، قرمز، سبزِ پرّرنگ.

غافل از اینکه این پاکّن ها اثری کثیف تر از خط خوردگی یا غلطِ املائیِ خودمون،

روی کـاغـذ به جا میذارن.

 

 

+ سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387<---- آستیگ.مات |


« اهرمی از اُمید به من بدهید، بدون محاسبات ریاضی، کره زمین را جا به جا میکنم! »

 

(ارشمیدس)

+ سه شنبه بیست و یکم آبان 1387<---- آستیگ.مات |


 

گنجشکک های روی درختِ بعد از بارون

انقدر شادن که خیال میکنی،

شاخه های درختِ پیرِ باریکِ گُل اناری،

بهترین جایِ روی زمینه ...

 

خیال میکنی این بارون اصلا" به افتخار اونا باریده ...

 

 

 

جیـ ... جیک جیک ... 

قبول ؟

:دی 

 

+ سه شنبه بیست و یکم آبان 1387<---- آستیگ.مات |


 

 

برای همیشه می خُشکد،درختی که هم دوره ی پدربزرگ بود.

همان تک درختِ بزرگِ نرسیده به پیچِ آن جاده ی باریکِ مختوم به باغ.

بعد از پیچ،کاش گاهی روحِ پدربزرگ پرسه بزند میانِ گُلهای محمدیِ باغ.

گلهای هم دوره ی پدربزرگ...

کاش پرسه بزند روحِ پدربزرگ آنجا !

اما...

هی پدربزرگ! صبر کن؛

چشمانت را که ببندی، گُل ها خوشبوترند!

امتحانش کن !

و

همیشه،

با چشمان بسته بیا؛

{تا نبینی

شَته های تازه وارد،

گُلبرگهای گُل هایت را تصاحب کرده اند...}

 

 

+ یکشنبه نوزدهم آبان 1387<---- آستیگ.مات


 

اینجا، جفت شش هم که بیاوری،

تهمت میزنند که "تاس هایت حتما نااُریب نبوده ؛کلک زدی"

نتیجه را حواله میکنند به تاس ریختنِ دوباره؛

آنهم با تاس های خودشان!

 

هی! زیاد قیافه ی حق به جانب نگیر رفیق!

تو هم یکی مثل همه --> شک میکنی که مبادا حالا

تاسِ اُریب بدهند دستت که ببازی!

 

+ چهارشنبه هشتم آبان 1387<---- آستیگ.مات |