چارتا آدامسُ یه جا میندازه گوشه لُپّش و شروع میکنه جویدن. داداشش میگه: " نکن. اینجوری دَهَنت گشاد میشه، بزرگ که شدی هیشکی عاشقت نمیشه". دلش میخواد بگه "به درک"، ولی آدامسُ درمیاره، میندازه دور. بزرگ که میشه ؛ میبینه عشقش با یه دختر دهن گشاد عروسی میکنه! _چه داداش احمقی_ or ÌÍ میگه : به درک! و آدامسشُ با ادا اطوار بیشتری میجوه. بزرگ که میشه ؛ نه اینکه هیشکی عاشقش نشه، نه. ولی میبینه اونی که باید بشه، نشده! _یعنی داداشه راس گفته بوده؟_ or ÌÎÍ از چشمای داداشش میفهمه که حسودیش شده و در واقع دلش فقط آدامس میخواد که این حرفا رُ میزنه. چارتا آدامس هم میده به اون که بندازه گوشه لُـپّش؛ دوتایی با ادا اطوار آدامس میجون و میخندن به ریشِ هرکی که این دروغِ مضحکِ دهن گشادیُ از خودش درآورده؛ خودشم اگه اینجا بود همینکارُ میکرد؛ مســلما" همینکارُ میکرد. پ.ن: سرنوشت کارِ خودشُ میکنه ، تو هر چنتا که دوس داری وَردار و بجو .
+ چهارشنبه ششم آذر 1387<---- آستیگ.مات |