تبليغاتX
عبورِ آستيگماتی

 

چارتا آدامسُ یه جا میندازه گوشه لُپّش و شروع میکنه جویدن.

داداشش میگه: " نکن. اینجوری دَهَنت گشاد میشه، بزرگ که شدی هیشکی عاشقت نمیشه".

Í

دلش میخواد بگه "به درک"، ولی آدامسُ درمیاره، میندازه دور.

 

بزرگ که میشه ؛

میبینه عشقش با یه دختر دهن گشاد عروسی میکنه!

_چه داداش احمقی_

 

or ÌÍ

میگه : به درک! و آدامسشُ با ادا اطوار بیشتری میجوه.

 

بزرگ که میشه ؛

نه اینکه هیشکی عاشقش نشه، نه. ولی میبینه اونی که باید بشه، نشده!

_یعنی داداشه راس گفته بوده؟_

 

or ÌÎÍ

از چشمای داداشش میفهمه که حسودیش شده و در واقع دلش فقط آدامس میخواد که این حرفا رُ میزنه.

چارتا آدامس هم میده به اون که بندازه گوشه لُـپّش؛ دوتایی با ادا اطوار آدامس میجون و میخندن به ریشِ هرکی که این دروغِ مضحکِ دهن گشادیُ از خودش درآورده؛ خودشم اگه اینجا بود همینکارُ میکرد؛

مســلما" همینکارُ میکرد.

 

 

پ.ن: سرنوشت کارِ خودشُ میکنه ، تو هر چنتا که دوس داری وَردار و بجو .

 

+ چهارشنبه ششم آذر 1387<---- آستیگ.مات |