تبليغاتX
عبورِ آستيگماتی

 

جناب روباه ،

من تمامِ حرفهايتان را درباره شازده كوچولو دوست دارم و ارج می نهم و مشکلی نیست

منتاهاش جسارتا" توی كَتَم نمی رود اصلا" اين قضيه ی گندمزار و موهای طلائی اش ؛

كلّن از همان اول شازده كوچولوی تخيّلِ من مو مشكی بود و لاغير .

 

پ.ن : بعد قرنی دوباره خوندمش...هنوزم تکه .

 

+ دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387<---- آستیگ.مات


 

جناب زمستان!

گمانم يك چيزی َت ميشود توام

الآن خيال برَت داشته كه بهار هستی ؟ يا چی ؟

بهار خانم! اين بارانِ نم نمِ صبح كه باريده ای ، تمامِ زورت بود يعنی ؟

بـرف اصلا" در بساطت پيدا نميشود ؟

اين قِر و فِر را جمع نميخواهي بكنی ؟

 

دست بردار ، مــ ــرد باش ،  به خودت بيا ؛

زمستان شو .

 

+ شنبه دوازدهم بهمن 1387<---- آستیگ.مات |


 

آدمك ها اگرچه همه مُهره های يك صفحه ي بازي اند

و خط كه مي خورند،دوباره روزي به صفحه برميگردند،

اما دليل نميشود دوباره و دوباره ننشيني به تماشايشان،

ننويسي شان.

گمانم ،در جزئيات زندگي ميكنيم ما؛كلّيات است كه تكرار مي شود در تاريخ.

 

 

 

+ چهارشنبه نهم بهمن 1387<---- آستیگ.مات


 

گوسپندِ وجودی ات را كه داشته باشی، اصلا" ديگر نميدانی خلأ يعنی چه.

اين خلأ، فلسفه دارد پشتش ؛ كه از ازل هميشه بوده و خيال ميكردی نبوده ؛

عينِ پازلی كه يك قطعه اش هميشه نبوده و كـَك ات هم نمی گَزيده.

و يك روز كه حواست نيست،چيزی آرام و نامحسوس عين گياهِ ناشناسی ريشه ميدواند

و چه مرموز راهش را پيدا ميكند و می شود همان قطعه ی گمشده.

حالا ديگر اگر نباشد ، می بينی چه حجمی خالی ست.

بعد كه ديگر نيست،فيلم بازي ميكنی؛"كه از اول هم اشتباه بود و نبايد می بود و الخ ".

 

آنوقت است كه هی ميگردی دنبال گوسپندِ وجودی ات

و پيدايش نـميكنی ديگر.

 

 

+ سه شنبه هشتم بهمن 1387<---- آستیگ.مات |