جناب روباه ، من تمامِ حرفهايتان را درباره شازده كوچولو دوست دارم و ارج می نهم و مشکلی نیست منتاهاش جسارتا" توی كَتَم نمی رود اصلا" اين قضيه ی گندمزار و موهای طلائی اش ؛ كلّن از همان اول شازده كوچولوی تخيّلِ من مو مشكی بود و لاغير . پ.ن : بعد قرنی دوباره خوندمش...هنوزم تکه .
+ دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387<---- آستیگ.مات
جناب زمستان! گمانم يك چيزی َت ميشود توام الآن خيال برَت داشته كه بهار هستی ؟ يا چی ؟ بهار خانم! اين بارانِ نم نمِ صبح كه باريده ای ، تمامِ زورت بود يعنی ؟ بـرف اصلا" در بساطت پيدا نميشود ؟ اين قِر و فِر را جمع نميخواهي بكنی ؟ دست بردار ، مــ ــرد باش ، به خودت بيا ؛ زمستان شو .
+ شنبه دوازدهم بهمن 1387<---- آستیگ.مات |
آدمك ها اگرچه همه مُهره های يك صفحه ي بازي اند و خط كه مي خورند،دوباره روزي به صفحه برميگردند، اما دليل نميشود دوباره و دوباره ننشيني به تماشايشان، ننويسي شان. گمانم ،در جزئيات زندگي ميكنيم ما؛كلّيات است كه تكرار مي شود در تاريخ.
+ چهارشنبه نهم بهمن 1387<---- آستیگ.مات
گوسپندِ وجودی ات را كه داشته باشی، اصلا" ديگر نميدانی خلأ يعنی چه. اين خلأ، فلسفه دارد پشتش ؛ كه از ازل هميشه بوده و خيال ميكردی نبوده ؛ عينِ پازلی كه يك قطعه اش هميشه نبوده و كـَك ات هم نمی گَزيده. و يك روز كه حواست نيست،چيزی آرام و نامحسوس عين گياهِ ناشناسی ريشه ميدواند و چه مرموز راهش را پيدا ميكند و می شود همان قطعه ی گمشده. حالا ديگر اگر نباشد ، می بينی چه حجمی خالی ست. بعد كه ديگر نيست،فيلم بازي ميكنی؛"كه از اول هم اشتباه بود و نبايد می بود و الخ ". آنوقت است كه هی ميگردی دنبال گوسپندِ وجودی ات و پيدايش نـميكنی ديگر.
+ سه شنبه هشتم بهمن 1387<---- آستیگ.مات |