خـــوبيش به اينه كه بهــار كاری نداره كه تو حوصله ی اومدنشُ داری يا نداری ، يا اين كه مث بعضی از سالهای قبل منتظرش هستی يا نه ، كاری حتّی به كم محلّی كردنات و پس زدن هات هم نداره ... كار خودشُ ميكنه باز ... راهِ خودشُ باز ميكنه و مدام همّه جا هی سر و صدا راه ميندازه و سرَك ميكشه ؛ كه وانمود كُنه فقط تو يكی از غافله عقب موندی دختر ! بجُنب !
+ چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387<---- آستیگ.مات |
{سرِ خيابان ايكس، روی همان قسمتِ سنگفرشِ پياده رو ، كه چند ساعت پيش ايستاده بودم ، پسرِ كتاب فروشی هر روز قبل از ظهر كتابهايش را با حوصله كنارِ هم ميچيند .} گمانم،حتی يك متر مربع از يك پياده رو هم ، تمام سعی اش را ميكند كه جائی باز كند در ذهنِ خيابان ؛ كه جزئی از خاطراتش شود ... "در واقع تمامِ چيزی كه مردُم از يكديگر ميخواهند هم همين است " ؛ كه ريشه كنند گوشه ی ذهنِ هم و پُــررّنگ شوند ؛ مبادا روزی ، برَوند از يادِ آنی كه دوستش دارند ... حتی اگر قرار باشد دور شوند فرسنگ ها . و شاید تمامِ اين آمدن ها و رفتن ها و ديدن ها و شنيدن ها و لبخند ها ، برای آنست كه مثلا" روزی اگر دوباره گُذَرت به آن خيابان و آن سنگفرش افتاد ، بفهمی كسی يا چيزی _كه جايش همينجای ذهن تو و خيابان بود_ سرِ جايش نيست امروز . و خاليست جايش انگار در ذهنِ خيابان ... امّا، قصه ی ذهنِ خيابانها، قصه ی "جای خالی را با كلمات مناسب پُر كنيد" است هميشه ، قصه ی ذهنِ خيلی از ما آدم ها امّا نـه .
+ شنبه هفدهم اسفند 1387<---- آستیگ.مات |
گاهی ، آدم ها را انگار نميشود نوشت ؛ بايد بنشينی آرام آرام حفظ ِشان كنی ؛ تا يك روز از بـَر بخوانی شان ؛ روزی كه دورند ؛ برای هميشه دورند. آنوقت است كه كم كم نوشتن ات می آيد ؛ از ترسِ فراموش كردنشان .
+ دوشنبه پنجم اسفند 1387<---- آستیگ.مات
ديدی اگه يه مقوّای برّاقِ روغنی رو بخوای با مـداد رنگی رنگ كنی ، بی فايده ست؟ هرچي تلاش كنی رنگا خودشونُ نشون نميدن... بعضی آدماام اينجوريَن انگار ...
+ جمعه دوم اسفند 1387<---- آستیگ.مات |