تبليغاتX
عبورِ آستيگماتی

 

فيزيكدانها ؛ انسانهای متحيّری كه دوست دارند بدانند،

آيا همه ی رخدادهای شبيه به هم ،

در معادله ی بخصوصی صدق ميكنند ؟!

و عكس العمل های مشابه دارند ؟!

و همیشه این سوال را از خودشان می پرسند که قضيه ی 

ايكس را چطور ميتوان در يك معادله گُنجاند ؟!

آنها برای تو هم فرمول میتراشند و عدد میدهند ،

كه امتحان كنند ببینند چقدر صدق میکند ؛

اگر نشد اوقاتشان تلخ ميشود ، و اگر عدد صدق كرد و

درست از آب درآمدی ، برای خودشان هورا می كشند و

كلاه پرتاب ميكنند .

مثل ماهی در هوای آزاد خفه ميشوند ؛ اين آدم های محدود .

 

 

+ سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388<---- آستیگ.مات |


 

حواسم باشد اردی‌بهشت كه تمام شد، بنشينم تمام و كمال برای خودم بگويم كه عشق ،

پس‌كوچه‌ی بن‌بست‌ی است كه قرار نيست پُشتش خبری باشد ؛ مبادا ناباورانه پشتِ ديوار

بنشينم و بپرسم چـرا مـن ؟

يادم بماند، بردارم برای خودم بنويسم اين حقيقت را كه سهمِ من، تنها، پيمودنِ اين پس‌كوچه

است ، نه بيشتر ؛ مبادا تمامِ راه را بازيگوشانه دويده باشم ، خيره به انتهای راه ...

انتهايی كه نيست ؛ و با دستانم هم لمس كنم که سـراب بوده و باز باور نكنم ؛ كه نــاباوری،

ويروسِ مرموزی‌ست كه بيصدا كلكِ آدم را ميكَنَد و غرق ميكندَت در همان سراب !

يادم نرود اين اردی‌بهشت كه تمام شد ، بی پـرده بگويم كه من فكر ميكنم "عشق اتفاق

مشكوكیست"، وقتی امروز ميتواند تمامِ وجودت را لبريز كند و فردا چنان بی سروصدا

رفته باشد كه انگار از ازل هم نبوده ؛ و روز بعد دوباره ببينی كه معصومانه جا خوش كرده

گوشه ی دلت ...

يادم باشد ، اردی‌بهشت كه  تمام ...... آخ كه كاش هيچوقت تمام نشود اين اردی‌بهشت!

بس كه حواس َت را پرت ميكند از حرفهای تلخ !

بس كه اصلاْ  آدميزاد را دو دستی ميگيرد ميچسبانَد به خوش بـاوری .

 

 

Add : يه ضرب المثل ترنجی هست كه ميگه :

         بلاگرهای خودشيفته رو دقيقاْ همونايی تشكيل ميدن كه

         دليلی واسه خودشيفتگی توشون نميبينی !

         جلّ الخــالق :دی

 

 

 

+ دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388<---- آستیگ.مات |


 

 

آستيگمات كه باشی ، از راهِ دور نميتونی تعداد خطوطِ موازی رو درست بشمری ؛

يعنی وسطِ شمردن ميبينی قاطی شد، گُم شدی ميونشون .

حالا تو بُعد بزرگتر ، آدما هم تقريباْ هيچوقت نميتونن درست حسابی از همه چیِ

زندگی سردربيارن ؛ اينه كه گُذرشون از اين مسير در حدّ همون ديدنای ابهام آميزه ،

كه گاهی مثِ چشمْ آستيگماتيا يه جا وايميسّن و چشماشونو تنگ ميكنن بلكه تـار

بودنِ تصوير ، واضح تر بشه و بتونن بهتر ببينن و بشمرن! من اين مكث كردنا رو دوس

دارم ، اين فكر كردنا... كه بعدش بالاخره يه برداشتی ميكنن و رد ميشن ؛ هركی يه جور !

اينو بهش ميگم عبور آستيگماتی ؛ و اينجا همون جائيه كه از مكث كردنام و چيزائی كه

ميبينم و برداشت هام و شمردنای غلط يا درستم و رد شدنام مينويسم .

 

پ.ن : "پرستويی در بـــاد" يه تيكه از يه شعرِ شاملو بود ؛ واسه همين با همهی بی ربط

بودنش هنوز اينجا دووم آورده بود !

 

 

+ شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388<---- آستیگ.مات


 

 

هــوس كرده‌م نامه های كاغذیِ واقعیِ چند صفحه ای_ با تمومِ جزئياتِ روزمره

و با چرت و پرتای اضافه و نونِ اضافه_ با خـطّ خـودم بنويسم واسه يه دوست

يا همكلاسیِ قـــديمیِ راهِ دور ؛

كه پشتش با تُف تمبر بچسبونم و آدرس شهر و كوچه و پلاك و ... بزنم ؛

نه هيچ آدرس ايميل و Select Allو شكلك و فايل Attachشده و الخ ، كه

آخرشم دكمه Send !

دلم بـوی كاغذ ميخواد ، جوهر خودكار ، بوی چسبِ تمبرِ خيس خورده ! ...

دلم ميخواد بجای نشستن رو صندلی و اينباكس مجازی چك كردن ، تـا

جلوی دَر بدوم و قبل از چرخوندنِ قفلِ صندوق پست ، يه چشممُ ببندم و

اون يكیَُ بذارم دمِ دريچه‌ی صندوق و توشُ ديد بزنم و اگه چيزی بود ،

جيغی ، حركتی ، چيزی : يوووهّـــّـوووو

 

اينچيزا و خيلی چيزای ديگه داره كم كم ميشه فقط يه تصوير ،

بی اينكه تجربه‌ش كرده باشيم ؛

{داره انگار لـمـس كردن يادمون می‌ره .}

 

 

 

پ.ن : بابا يكی دلش بسوزه و واس ما يه قالب طرح بزنه، توی اين قالب ساده زيادی راحت و سبُـكم!

عينهو پيژامه می مونه :دی  البته یجورائی دوسشم دارم، آرومه و پاك و بی كلك .

 

 

+ جمعه یازدهم اردیبهشت 1388<---- آستیگ.مات |


 

{دخترم ،

از آثار بزرگ شدن آن است كه خدا ديگر سايز كفشِ آدم را بزرگ نميكند ؛

بلكه تمركزش را متمركز ميكند روی عقلِ آدم !

مادر فدای قدّ و بالايت ، همـّه سوالهای ديگرت را هم از خـودم بپرس. }

 

 

پ.ن : سلام 23 سالگی ...

 

 

 

+ سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388<---- آستیگ.مات


 

نگاه ميكنم به چای سـردِ تلخِ روی ميز

_ كه حالا بايد ريختش دور _

و يقين ميكنم

كه حرفها را بايد داغْ گفت ؛ داغِ داغ .

 

+ چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388<---- آستیگ.مات |


 

 

{خدا مست كرده بود آن شب ؛

شبی كه غربت و تنهائی و دلتنگی در اوج بود و

در تمامِ عالم خدای ديگری_محضِ همدلی_ نبود .

 

و خداوند در حالِ مستی ،

اردی بهشت و ساكنانش را آفريد ...}

 

 

+ چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388<---- آستیگ.مات |