فيزيكدانها ؛ انسانهای متحيّری كه دوست دارند بدانند، آيا همه ی رخدادهای شبيه به هم ، در معادله ی بخصوصی صدق ميكنند ؟! و عكس العمل های مشابه دارند ؟! و همیشه این سوال را از خودشان می پرسند که قضيه ی ايكس را چطور ميتوان در يك معادله گُنجاند ؟! آنها برای تو هم فرمول میتراشند و عدد میدهند ، كه امتحان كنند ببینند چقدر صدق میکند ؛ اگر نشد اوقاتشان تلخ ميشود ، و اگر عدد صدق كرد و درست از آب درآمدی ، برای خودشان هورا می كشند و كلاه پرتاب ميكنند . مثل ماهی در هوای آزاد خفه ميشوند ؛ اين آدم های محدود .
+ سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388<---- آستیگ.مات |
حواسم باشد اردیبهشت كه تمام شد، بنشينم تمام و كمال برای خودم بگويم كه عشق ، پسكوچهی بنبستی است كه قرار نيست پُشتش خبری باشد ؛ مبادا ناباورانه پشتِ ديوار بنشينم و بپرسم چـرا مـن ؟ يادم بماند، بردارم برای خودم بنويسم اين حقيقت را كه سهمِ من، تنها، پيمودنِ اين پسكوچه است ، نه بيشتر ؛ مبادا تمامِ راه را بازيگوشانه دويده باشم ، خيره به انتهای راه ... انتهايی كه نيست ؛ و با دستانم هم لمس كنم که سـراب بوده و باز باور نكنم ؛ كه نــاباوری، ويروسِ مرموزیست كه بيصدا كلكِ آدم را ميكَنَد و غرق ميكندَت در همان سراب ! يادم نرود اين اردیبهشت كه تمام شد ، بی پـرده بگويم كه من فكر ميكنم "عشق اتفاق مشكوكیست"، وقتی امروز ميتواند تمامِ وجودت را لبريز كند و فردا چنان بی سروصدا رفته باشد كه انگار از ازل هم نبوده ؛ و روز بعد دوباره ببينی كه معصومانه جا خوش كرده گوشه ی دلت ... يادم باشد ، اردیبهشت كه تمام ...... آخ كه كاش هيچوقت تمام نشود اين اردیبهشت! بس كه حواس َت را پرت ميكند از حرفهای تلخ ! بس كه اصلاْ آدميزاد را دو دستی ميگيرد ميچسبانَد به خوش بـاوری . Add : يه ضرب المثل ترنجی هست كه ميگه : بلاگرهای خودشيفته رو دقيقاْ همونايی تشكيل ميدن كه دليلی واسه خودشيفتگی توشون نميبينی ! جلّ الخــالق :دی
+ دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388<---- آستیگ.مات |
آستيگمات كه باشی ، از راهِ دور نميتونی تعداد خطوطِ موازی رو درست بشمری ؛ يعنی وسطِ شمردن ميبينی قاطی شد، گُم شدی ميونشون . حالا تو بُعد بزرگتر ، آدما هم تقريباْ هيچوقت نميتونن درست حسابی از همه چیِ زندگی سردربيارن ؛ اينه كه گُذرشون از اين مسير در حدّ همون ديدنای ابهام آميزه ، كه گاهی مثِ چشمْ آستيگماتيا يه جا وايميسّن و چشماشونو تنگ ميكنن بلكه تـار بودنِ تصوير ، واضح تر بشه و بتونن بهتر ببينن و بشمرن! من اين مكث كردنا رو دوس دارم ، اين فكر كردنا... كه بعدش بالاخره يه برداشتی ميكنن و رد ميشن ؛ هركی يه جور ! اينو بهش ميگم عبور آستيگماتی ؛ و اينجا همون جائيه كه از مكث كردنام و چيزائی كه ميبينم و برداشت هام و شمردنای غلط يا درستم و رد شدنام مينويسم . پ.ن : "پرستويی در بـــاد" يه تيكه از يه شعرِ شاملو بود ؛ واسه همين با همهی بی ربط بودنش هنوز اينجا دووم آورده بود !
+ شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388<---- آستیگ.مات
هــوس كردهم نامه های كاغذیِ واقعیِ چند صفحه ای_ با تمومِ جزئياتِ روزمره و با چرت و پرتای اضافه و نونِ اضافه_ با خـطّ خـودم بنويسم واسه يه دوست يا همكلاسیِ قـــديمیِ راهِ دور ؛ كه پشتش با تُف تمبر بچسبونم و آدرس شهر و كوچه و پلاك و ... بزنم ؛ نه هيچ آدرس ايميل و Select Allو شكلك و فايل Attachشده و الخ ، كه آخرشم دكمه Send ! دلم بـوی كاغذ ميخواد ، جوهر خودكار ، بوی چسبِ تمبرِ خيس خورده ! ... دلم ميخواد بجای نشستن رو صندلی و اينباكس مجازی چك كردن ، تـا جلوی دَر بدوم و قبل از چرخوندنِ قفلِ صندوق پست ، يه چشممُ ببندم و اون يكیَُ بذارم دمِ دريچهی صندوق و توشُ ديد بزنم و اگه چيزی بود ، جيغی ، حركتی ، چيزی : يوووهّـــّـوووو اينچيزا و خيلی چيزای ديگه داره كم كم ميشه فقط يه تصوير ، بی اينكه تجربهش كرده باشيم ؛ {داره انگار لـمـس كردن يادمون میره .} پ.ن : بابا يكی دلش بسوزه و واس ما يه قالب طرح بزنه، توی اين قالب ساده زيادی راحت و سبُـكم! عينهو پيژامه می مونه :دی البته یجورائی دوسشم دارم، آرومه و پاك و بی كلك .
+ جمعه یازدهم اردیبهشت 1388<---- آستیگ.مات |
{دخترم ، از آثار بزرگ شدن آن است كه خدا ديگر سايز كفشِ آدم را بزرگ نميكند ؛ بلكه تمركزش را متمركز ميكند روی عقلِ آدم ! مادر فدای قدّ و بالايت ، همـّه سوالهای ديگرت را هم از خـودم بپرس. } پ.ن : سلام 23 سالگی ...
+ سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388<---- آستیگ.مات
نگاه ميكنم به چای سـردِ تلخِ روی ميز _ كه حالا بايد ريختش دور _ و يقين ميكنم كه حرفها را بايد داغْ گفت ؛ داغِ داغ .
+ چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388<---- آستیگ.مات |
{خدا مست كرده بود آن شب ؛ شبی كه غربت و تنهائی و دلتنگی در اوج بود و در تمامِ عالم خدای ديگری_محضِ همدلی_ نبود . و خداوند در حالِ مستی ، اردی بهشت و ساكنانش را آفريد ...}
+ چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388<---- آستیگ.مات |