تبليغاتX
عبورِ آستيگماتی

 

بــيا اصن من چاردستُ‌پا می‌پّرم بالا و تو ازم يه عكس بنداز قبل

از اينكه جاذبه زمين بـتـونـه دوباره منُ به ‌خودش رسونده باشه ...

 

بذار ثبتش كنيم ؛ حتی اگه يك ثانيه طول كشيده باشه كه ما

تونستيم به اين جاذبه غلبه كنيم ؛ هــزاری هم كه آخرش باز

اين ما باشيم كه مغلوبِ جاذبه‌ايم .

 

بــيا اصن ماژيك قرمزُ بردار و یه ضربدر بزن رو دماغم و بشين روبه‌روم تا

برات شكلك در بيارم ، قبل از اينكه دوباره يـاد غصه هات افتاده باشی ...

 

بذار بخنديم با هم ؛ حتی اگه يك ثانيه‌اش فقط از ته دل باشه ؛

هــزاری هم كه آخرش باز غصه ها راهِ دلِ‌تُ پيدا كنن و باز اين ما

باشيم كه مغلوبِ ...

 

+ پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388<---- آستیگ.مات


  

{ پائينِ تابلوی روی ديوار نوشته شده : سعيده-78. با خطّ اقای "ت"،استادمون

كه هميشه پای تابلوهامونو خودش مينوشت ؛ حسّ بینظيری بود،وقتی اسمت

پای يه اثر ثبت ميشد _ هرچند كه خطوط بچگانه حالا تووش پيداس! }

 

سبز زرد نارنجی قرمز صورتی بنفش آبی سبز

 

تو دنيای نقاشی ميشه غرق شد ...

گيرم سالها گذشته باشه از آخرين تابلوی نقاشی كه ... كه هيچوقتم كامـل

نشد... و تيوپ های رنگ روغنی كه سالهاست كسی درِ سفيدشونو نپيچونده

و بـوشونو حس نكرده ... قلم مو های خشكِ سفتِ قهر ؛ كه ديگه حتّی بــوی

نفت و تينر ازشون پريده ... سه پايه چوبی‍ی كه هميشه ميلغزيد و تابلو رووش

می سُريد، امّا هيچوقت پيچ ِشو محكم نكردی ؛ كه چی؟ چون كيف میكردی از

اين ويژگيش ، چون فقط مختصّ سه پايه تو بود! ...

پالتِ سفيدی كه هنوز لكه های رنگ روغن رووش باقی مونده و همونجور خشك

شده ... چون قرار نبود سالها سراغشو نگيری و ...

حالا همَشون اينجان ؛ دوست داشتنی ترين ابزاری كه تاحالا داشتم ؛

با كلّی گرد و غبار روشون ...

 

{امّا من ،... ديگه نه انگيزهی تموم كردنِ اون تابلوی قديمیُ دارم ... نه جسارتِ

شروعِ يه طرحِ نو ...}

 

پس چرا دل نــكَندم هنوز ؟؟ ...

 

 

پ.ن :خب... فقط مختص نقاشی نيست اين قضيهی خاطره ها ...و نداشتن

جسارت واسه برداشتن فاصله ها ...

ما ... دنبال چی میگردیم که ...؟

 

+ دوشنبه هجدهم خرداد 1388<---- آستیگ.مات |


 

 

مـــترسك طرحِ دوستی با كلاغ را در ذهن می ريزد ،

و كـلاغ ، مترسك را پُلی ميبيند برای لمسِ مزرعه .

و اين وسط

تنها ، پيـرمردها و مزرعه هايشان قربانی ميشوند ...

 

 

+ جمعه هشتم خرداد 1388<---- آستیگ.مات |


 

اينهمه شور و شوق و احساس و ...

چـی تو ذهنمه الان ... ؟ اصلاْ چيجوری ميشه توضيحش داد ؟ ...

 

شايد بشه اينجوري گفت ؛

انگار تهِ هــمـّـه چيز يه  تنهائی  هست .

اصلاْ آدميزاد مثِ يه محلول با ذرات غير قابل حل می مونه ؛

اين  ذراتِ غير قابل حل ، همون تنهـائیِ آدماست .

حالا حسّابی هم كه برداری اين محلول رو تكون بدی و همْ بزنی ،

اين ذرات، فقط واسه يه مدّت شناور می مونن ؛

باز آخرش دوباره تـَه نشين ميشن و ...

تنهائی ، يه ذره ی غير قابل تــ‌ج‌زیــ‌ه ست .

و همهی آدما هم دارَنِش ؛ بی برو برگرد .

 

 

 

 Ä  توضيحِ بهتر هركی كه داره ، آستينِ همّتش بالا .

 

+ دوشنبه چهارم خرداد 1388<---- آستیگ.مات |