يا بعبارتی؛ يخدربهشتی كه توئی،و نيستی امّا اينجا،حالا كه بايد باشی؛ جانا ...
+ دوشنبه بیست و نهم تیر 1388<---- آستیگ.مات
لحن صدای آدما از نظر "دريچهای به درون" بودن، خودش انگار فلسفهای داره ! من چـه غافل بودم! كه هميشه فكر ميكردم اين فقط مختص چشمای آدماس . هنوز امّا مطمئن نيستم ؛ كه كدومو بيشتر بـلـدم توو آدمای زندگیم ؟
+ جمعه نوزدهم تیر 1388<---- آستیگ.مات |
(برای "م.ج" كه هميشه خوندمش ؛ مث خيلی از خوانندههای ديگهاش بیصدا و بیردّپا؛ بسكه آدم نمیدونست چی بگه؛ بسكه آدم بعد از خوندنش ديگه رو صندلی بند نميشد و فقط ميخواست بره زنـدگی كنه يه دنيـا! با همه غمها و شادیها هم حتّی! با همّه درهای باز و بسته هم) ◊›‹◊‹ اون قديما تو نـت وبلاگهايی بـــود _نه اينكه الان از اين نوع وبلاگا نباشهها ، كم هم نيست_ ، كه شارژ روحی روانی پهــناوری ميكرد ملّتو صبح به صبح! بعد اين آدما يه جــورِ بخصوصِ باور نكردنیای ، انرژی مثبتِ كذايی شلّيك میشد ازشون ؛حتّی اگه غمگين مینوشتن، يا حتّی عاشقانهی آرام يا ناآرام! طنز، يا اجتماعی و سياسی و الخ . غمگيناشون آدمو تُهی ميكرد،سبك می كرد،عاشقانهها حفرههای خالی رو پُر ميكرد و حرفای غيرِقابلبيانُ طوری ميگفت كه خيال ميكردی يك كليد انداخته رفته توو دلت و يواشكی يه عكس تمامرخ انداخته و چسبوندتش همونجا_توو اون چند خط. اجتماعی و سياسي هم كه بجا و هوشمندانه بود و اشباع كننده. پابهپای هر كدوم میشد خنديد،اشك ريخت،فكر كرد،عميق شد، عميــقتــر شد، بالا رفت، شكست،دست به زانوها گرفت و بلند شد،درخشيد،خاموش شد،مُرد ،... يه وختايی میشد انگشت به دهن موند،متحير شد،مبهوت شد،يا برعكس،از روو صندلی ميشد پريد هوا،جيغ كوتاهی زد،مُشت كوبيد رو ميز،پا شد رفت بيرون يه استكان چای ريخت و اومد نشست به دوباره خوندنش واژهبهواژه با طمانينه و عميق. يا گاهی هم يه چيزی يواشی تهِ دلِ آدم تكون می خورد،غنج میرفت،آب می شد،يخ میزد،گُر میگرفت ... بعد اصلن اين ادما شبيهِ ادمای همهچیبلد بودن ، شبيهِ يه دريای كوچيك بودن شايد؛ از هرجای دور و نزديكی يه رودی بهشون وصل باشه انگار ؛ كه هر كدوم از اين رودها از يه منطقه بخصوص میاومد، كه آب و هوای خودشُ تجربه كرده بود، كه مردُمِ خودشُ شناخته بود، كه مسيرِ خودشُ با همه بالا بلنديا و پيچ و خمها طی كرده بود ... اين آدمـه از اين دست موجودا بود خلاصه . بعد يه وختائی كه نشسته بودی داشتی يه داستان فرا زمينیِ خيلی كوتاه میخوندی ازش و توو دلت به خودت ميگفتی كه ياد بگير دختر! ببين آدم چــه میتونه نگاهِ قشنگتری داشته باشه و چشمای گشادتری! يــاد بگير ، هی چشماتُ تنگ نكن موقع نگاه كردن به دنيا و آدما و خــدا و زمين و زمان ،... درست موقع گفتنِ همينا بود كه يهو آخرِ داستانه فك آدم میچسبيد به زمين، از فرطِ تعجّب، از فرطِ حقيقتِ ماجرا ، بعد همينجوری كه ذهنت چارچنگولی مونده بود كه اول داستانو چيجوری بچسبونه به اخر داستان، بُغض میكردی بخاطرِ حسّ دلتنگِ نويسندهاش توو لحظهی نوشتن اين متن ؛ كه خدا میدونه پشتِ شروعِ شادِ ماجرا_ كه نيشِ خواننده رو تا بناگوش باز میكنه_ چه چيزی روو دلش سنگينی ميكرده كه آخرش اينجوری غمش از بطنِ خطّ آخر، يا نيم خطّ آخر زده بالا ... _ هزاری هم كه نويسنده رو هيچوقت نديده بودی و نميشناختی و نمی شناختت و حتی نمیدونست ميخونيش و فقط از رو نوشتههاش بود كه حس نزديكی باهاش داشتی. اينا رو گفتم كه تهش بگم،اين آدمای اين مدلی،اكثرشون خـــرن از اساس ؛ چونكه يهو يه روز شك میكنن به همه چی و میرن كه رفته باشن، بعضياشون گاه گاهی ميان يه دو خط مينويسن، بعضياشونم نــه . بعضيا معصوميت و سپيدی نوشته هاشون پرنده شد و پر زد رفت؛ نه كه بلد نباشن نگهش دارنا، خودشون پرش دادن كه بره؛ معتقد بودن اينجا جاش نيست و بايد جای امنتری براش پيدا كنن. بعضياشونم اين اواخر مورد تجاوز فيلترينگا قرار گرفتن و مجبور شدی بندازيشون توو گوگل ريدرت، بعد امّا چه فايده ؟ نه آخه واقعا چه فايده ؟ آدمی مث من كه ياد گرفته دوستای نتیاش رو با فونت خودشون، رنگای مختص خودشون، قالبشون و سايز مخصوص به خودشون ببينه و بخونه ، اين گوگل ريدر براش نچسبه ، انگار كه يه ديوار بزرگی گذاشته باشن بين ماها ، انگار غريبه باشيم با هم، با نوشتههای هم . بعد هم ديگه كمكم همهچی تموم میشه ، نمیتونی گُم بشی بينِ جملهها، نمیتونی غرق بشی بينِ خطوطی كه تيزیِ فونتِش ميگيره به گوشهی ذهنت و نمیذاره نوشتههه راحت خودشو توو ذهنت بنشونه ... همه اينا رو گفتم كه ... يعنی راستش همه اينا يه مشت اراجيف بود ، تمومِ حرفِ من يه جمله كوتاه بود، كه گم شد اين وسطا؛ اونم اين كه : ماها اينجا به هم عادت میكنيم ؛ در حقيقت دلمون تنگ ميشه واسه دنيــای هم، رفيق . بعدا".نوشت : مجبور شدم پسوند اسمشم بذارم . چون توو خصوصی، بعضيا با يه "م" ديگه اشتباه گرفته بودن. جالب اينكه همه هم با يه نفر! امّا منظورم اصلا اون نبود . "م" يه هوا باتجربه تر و مسن تر و نويسنده تر بـــود از حدس شما .
+ جمعه نوزدهم تیر 1388<---- آستیگ.مات |
گاهی وختا به اين فكر ميكنم كه تو ، چه جــور پدربزرگی از آب در ميای بابا . بعد آخرش مطمئن ميشم كه به نوههه حسوديم ميشه ؛ واسه همهی اون قهرمانايی كه قراره براش بشی توو ذهنش ؛ عينِ بچگيای خودم! واسه چــشمات ................ ، واسه دســــتـــات ؛ كه كلی امنه . واسه كفشات كه از نگاهِ بچه گونهش كلّی بزرگه و مرموز و كلی راههای پيچ در پيچ رفته ... مخلص کلوم ؛ دوسِت دارم ؛ سرِت ســـبز .
+ سه شنبه شانزدهم تیر 1388<---- آستیگ.مات
هوا زيادی خفه ست ؛ سنگينه . نه حرف زدن و نه سكوت ، نه ديگه هيچ كتاب و فيلمی حواسِ آدمو پرت نمیكنه ؛ آدم دنبال يه جای دنج میگرده ، يه جای دور ، يه مـأمـن ؛ برای رفتن . همه چيز رنگ باخته انگار ؛ حتی شوخيهای دوستانهی ديروز ... □ هی پـائــيز! كــــــــــــــــــــــو تا برسی پيشمون ... امّا وقتش كه شد ، دستِ پُر بيــا رفيق ! هی! ... شبيه يه نــورِكوچيكی تو ؛ از اوندست نورها كه سوسو ميزنن از دور ، وقتی كه آدم گم شده باشه توو تــاريكیِ مطلق ! و توو امتداد این نور ... اميدِ وجودِ يه كلبهای تو ؛ از اون دست كلبهها كه تووش يه آدمِ زندهی همهچیبلد ، زندگی میكنه با يه لبخندِفراخ ! و يه عالم هيزمِ خورد شدهی حاضر آماده واسه زمستون! اوهوم ؛ خلاصه كه يعنی منتظريم برسيم و برسی ؛ اُميدمونی ؛ بعد از این بهار سخت و مغموم .
+ سه شنبه نهم تیر 1388<---- آستیگ.مات |
هر آدمی ، يه چيزی شبيه آلبوم داره توو ذهنش ؛ تووشم پُره از تصويرای خاصی كه خودش از ديگران ساخته ، هرجورم دلش خواسته ساخته ... بی هيچ محدوديتی ... بعضیوقتا میترسه از دستشون بده ؛ يعنی مبادا كه ثابت بشه كه تصويراش واهی بودن... نميخواد ببينه كه يكی يكی رنگ می بازن ... اينه كه گاهی عقبنشينی میكنه ، نميخواد بذاره كه فرصت ثابت شدنش پيش بياد...تا شايد نگهشون داره . درست مث اينه كه ، اين آدمه تصويراشو محكم میچسبونه به قفسه سينهاش كه باد نبرتشون ؛ اين آدمه يه موجود ترسـوئه شايد ؛ اين آدمه منَم . خودِ خودم .
+ سه شنبه نهم تیر 1388<---- آستیگ.مات |
ديـدی آدم توو ساحل ، هی دوس داره بنويسه يا شكلك بكشه روو ماسههای صافِ دس نخوردهی موجِدريا خورده ؟ هزاری هم كه بدونه ، الانه كه باز دوباره موجـه بياد بزنه همهی اين نقشهارو پاك كنه ببره... هيچی هم باقی نذاره ، طوری كه انگار از همون ازل هم نقشی روش نبوده كه نبوده ... امّا آدمـه باز دوس داره كه ... خب ، توو زندگی هم حرفهايی/نقشهایی هست ، كه مدت كوتاهی ميشه گفتشون، شنيدشون/ديدشون يا نشونشون داد ؛ چـرا كه توو زندگی هم موجهايی هست ، كه میدونی مسيرش اينطرفیـه ، و بالاخره مياد ميزنه پاكشون میكنه میبره با خودش ... امّا بـاز ... پ.ن : اين يكی سیآسی نيست . پست قبل آخريش بود .
+ یکشنبه هفتم تیر 1388<---- آستیگ.مات
بازی را بـاختی مـَرد ؛ شبیه آن مردی كه متوسل به زور و تهديد میشود برای نگه داشتنِ معشوقی كه روحاش جای ديگريست... باختی مثل او . با اين تفاوت كه بازیِ تو هزاربار كـثـيـفتر بود و قدرت نمايیات حقارتآورتر ، با هدفی شومتر . بــازیِ تو رنگ و بوی خـــون گرفت ... بازیِ تو به آتش كشيد ... و آتـش هيچگاه از به آغوش كشيدنِ خالقش نمیهراسد ... حالا اين تو و اين تمامِ آنچه كه بخاطرش ... اين تو و اين قدرت ! امّا باختی مـَرد ؛ باختی . نه ؛ سزاوار كلمه "مـرد" هم نيستی ؛ نــبودهای هرگز .
+ یکشنبه هفتم تیر 1388<---- آستیگ.مات |
"عصيان من بيش از تحملم نبوده! گيرم آنکه مدارا میکند ٬ ضعيفتر است و ناگريز رنج میبرد... من ولی مدارا نکرده بودم ٬ سوخته بودم ٬ بیصدا. "
+ یکشنبه هفتم تیر 1388<---- آستیگ.مات |