_ اين واس چی چشمشو چسبونده به سوراخ كيـليـد بنظرت اسرافيل ؟ _ مممم گمونم ميخواد سر از كار آقای خدا درآره ! _ ميگم تو با اين هوشت چيجوری توو كـار موسيقی دووم آوردی ؟ _ مـا توو كارمون با نُت و اين خزئبلات سروكار نداريم كه میکی ـميكائيلـ جون، فقط با قدرت تمام فــوت ميكنيم تووش ؛ توو صــور . جوری كه ملّت از شنيدنش گرخيده بگيرن و زمين و زمان چونان چــ... _ بسّه پسر تاحالا پونصدتريلونبار تعريف كردیش. من منظورم اين بــود كه مگه خبری شده كه اين فهميده كه بايد بره يواشكی سر در آره ؟! _ مگه تو نشنيدی؟ ميگن از ايران نامه تهديد آميز اومده ، مبنی بر اينكه " يا ماهرمضون رو امسال دوماه برگزار كنيد ، كه دو برابر گشنگی بكشن مردم ، كه هم دل ما حسّابی خنكتر شه، همم كه بعضی خيالات از سرشون بپّره از فرط گشنگی . و يا اينكه همين يكماه باشه، بـهشرطها و شروطها ؛ از جمله اينكه واسه جلوگيری از هر گونه عواقبِ دعاهای كنترل نشده و از فيلتر رد نشده ، درهای آسمونُ وا نكنيد وگرنه دستور ميديم پلمپ كنن فرشته بسيجيامون . " _ خـــــب ؟! _ خب كه من حدس ميزنم خدا با خونسردی تموم يه علامتی _كه پری و بچّهحوری اينجا نشستن،نمیتونم اسم ببرم _ نشونشون بخواد بده :دی _ تـو دیگه اَكــُّـجا دونقطه-دی بلدی نــاقلا ؟!! * eli عزيز يه پست نوشته واسه "اندر فارغيات من الچيز" ؛ كه تووش يه جمله طلائی هم داره كه روی همه توضيحای اضافه آدمو سفيد ميكنه! ؛ مچّكّرم eli! * آی شما دوتـا {+و+} مردادیهای ديقه نودی تولدتون مبارك ؛ بعد اصن من نميدونم اون بيسونُهروزشو خدا واسچی اختراع كرده پس؟ كه آدم اَد وايسه وايسه يهو دم آخر بدنيا بياد ؟ اونم احتمالا با اصرار و التماس و كتك و هُل و اينا اومدين اينور ديگه ! مردادیِ پُر افاده كه ميگن همينهها!:دی اُرديبهشتیشُ هم البته شنيدم ميگن خبيث :دی
+ شنبه سی و یکم مرداد 1388<---- آستیگ.مات |
وقتی كه نـيست ام ، يعنی "نيست" ام ؛ بعبارتی ، "هست" نمیتوانم باشم فیالواقع ؛ هـــزاری هم كه ببينیام و بیـافتد سايهام روی زمين و حضورم ثبت شود . هــزاری هم كه گرم باشد هـنـوز دستهام و بــاز باشد چشمهام و اين پلكها زنـده . اگر حتی ببينی مـِه میبندد روی آينه نفسهام ، دليل نمیشود كه بــاشَم ؛ زنــده باشَم . ثابتَم نمیتوانی بكنی با هيچكدام از اينها . چيزی فـَــرای اينها لازم است ؛ برهانِ ديگری ... ¿؟¿? پ.ن : تهیَم اينروزها ؛ تـمــ-ـ_ــام شده باشم انگار .
+ پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388<---- آستیگ.مات |
من نميشناسمش امّا ، احتمال ميدم حسی شبيهِ موهای فرِ اون دخترك بهم بده، همون كه وقتی موقع رقص چرخ میزد دورِ خودش، موهای فر ِفنریش بالا میرفت و برميگشت روو شونه هاش ... حسی شبيهِ حركتِ اسلوموشنِ دوربين موقعِ رقصپـاهای اسكاتلندی ؛ درست وقتی دارن روو پنجهها ميچرخن ... به همون نرمی و اغواگری شايد . من نميشناسمش رفيق ، فقط گاهی حسّش ميكنم. و بعد هرچی ميگردم اثری ازش نيست ؛ درست مثلِ بوی عطری كه سريع توو فضای اتاق گم ميشه ؛ بی هيچ ردّی ... و تو میمونی و يه نشونه ؛ تو میمونی و دستهای خالیِ دلخور ، كه زندگی هنوز يادش نداده كه خاصيّتِ عطر پريدنـه ... متأسفم ، من نميشناسمش ؛ امّا دنبالش گشتم توی همين كتابهای كهنه ، همين اسطورهها، شعرها، و تـــاريـخ ...خب... تمومشون با موها و ريشهای بلندِ سپيد و چشمای پُرحوصله و انگشترهای زمرّدِ سبز ، ساعتها ازش حرف ميزنن برات ؛ بعضیها صداشون بـَم و دوووره ، و تو با خودت ميگی هومممم اينا چــه پيـــشرفتن! يا بعبارتی چه از عمق درمياد صداشون . چه اصالت دارن ، چه بوی خاك ميدن، عتيقهن، قدمت دارن ؛ اينا شراب كهنهن اصن . نچ ، نخير اينا كـجاشون شبيه كجای ماست؟ نـ.چ بچـّه هِرررّی ،فرعی رو بیخیال، بنداز توو اصلی تا گم نشدی . بعضيای ديگه كه صداشون بم نباشه، يا دورگهس يا زلال،صاف و سمبادهكشيدهی بیخش . دورگهها صدا صدای خودشون نیس، تقليد ميخوان بكنن...راستش يه مشت بچـهطبلِ توخالی بيشتر نيستن. دستهی سومم اوناييَن كه زبونتُ بلدن! اونجور كه تو دوسداری بشنفی برات حرف ميزنن، نه بيشتر،نه كمتر . اونوقته كه ميبينی نچ ؛ هيچی به هيچی. هنوز همينجا وايسادی و جُم نخوردی و نديدی و نشناختی ، خالییی هنوز و مهجوری و تنهائی و نرفتی الّا به بيراهه ... میبينی كه تا دمِ حوضِ اشی مشی رفتی و نخواستی رنگی بشی... اين رنگی شدنه اونی نبوده كه ميخواستی ؟ رنــگـاش اونايی نبوده كه با چشای بسته هم بخوای شيرجه بزنی تووش؟ يا چی؟... هرررّی بچّه جون، تو اصن كِرمِ به پوچی رسيدن داری ذاتـاْ ! من ... خــوب نميشناسمش ، فقط دربارهش چيزايی شنيدم ؛ مَنِشی شبيهِ پائيز داره انگار. پائيز با هممممه اونچه كه ازش ميدونيم ... مممم ميدونيم چيزی از پائيز ما ؟؟ مادربزرگ امّا ميگفت هوای پائيز دزده ، بلدش كه نباشی سرما ميخوری . نه نميشناسمش رفيقَم، نميشناسمش، نديدمش، نشنُفـتمش، و قول هم نميدم وجودِ مطلق داشته باشه... امّا تو، مبادا همه درها و پنجرهها رو بسته باشی، مبادا روزی بياد رد بشه و تو با لبخندای تلخِ اسپكتورانتیت بخواب رفته باشی . ÑD اينم در جواب اونايی كه گير داده بودن به هيچوقت عاشقونه نـنــوشتگیهای من از ازل تا الانِ وبلاگ. من همينقدر سر در میارم ؛ زيرِ صفر !
+ یکشنبه یازدهم مرداد 1388<---- آستیگ.مات |
بـازیِ"من دوسدارم يك يا چندشب يا روز با كيا باشم كه معروف هم باشن درضمن؟" موردای من خيلی زيادتر از پنجتان. چنتاشونو ميگم! ◊◊◊ ‹1› علی حاتمی : توضيحات واضحات! ..." آهو نميشوی به اين جست و خيز گوسفند،آیین چراغ خاموشی نيست.قربانی خوف مرگ ندارد،مقدر است. بيهوده پروار شدی،کمتر چريده بودی بيشتر میماندی."---(حاجی واشنگتن) ‹2›نوسترآداموس : ميخوام از خودش بپرسم كه منظورش از بعضی از اون پيشگويیهای رباعیگونهی رمزآلودش، واقعا حادثه 11سپتامبر و انقلاب ايران و الخ بوده ؟ يا روحش بیخبره! و اين تفسيرا جزو زبلبازيای هدفمند دانشمندانهی امريكايياس مثلاْ!! اگه خود نوسترآداموس با زبون خودش بگه كه بـعـله، طبق اون، احمدیـنشاط ميشه همون "ضدّ مسيح"ِ شمارهسه كه قراره جنگجهانی سوّمو راه بندازه ! ‹3› جين آستين : دوس دارم بدونم يه رمان نويس چيجوری ميتونست انقدر خوب همه چی رو آناليز كنه ؟؟ ضمن اينكه عشقای حالبهمزنِ يهويیِ نخراشيده هم نداره رماناش . ‹4› جرويس پندلتون : ازخودگذشتگی و شرافتش در مورد جودی و استقلال شخصيتشُ دربرابر سنتهای دسپـاگيرِ خانوادهش دوس داشتم ؛ يه آزادِ واقعی ! ‹5› خرداديان (:دی) : محض فرونشستِ كنجكاوی فقط!! حالا اگه يه قری هم باشه كه چه بهتر؛البته خودش تکی!(من كف و سوت بزنم و بالاخص بهش شـابـاش بدم:دی) + با تشكر مخصوص و محفوظ و تُپل از ايــزدآرزوبانــو كه در اين بیآپــی به داد ما رسيد . لازم بهذكره كه ايشون همون طراح قالب مشهور ميباشن كه نمونه كارشون اينجا موجوده :دی (از اونجائی كه مطمئن بودم خودت بهش اشاره ميكنی!!) + همممه لینکیا و غیر لینکیا دعوت رسمی. نا.مربوط : اينجوری نميشه درس خوند. تا بهمنماه كمرنگ ميشم تقريباْ اينجا؛ ديردير مينويسم. ميخونمتون امّا :*
+ شنبه دهم مرداد 1388<---- آستیگ.مات |