به عقربهی ثانيهشمار آويزانم ؛ تيـك _مدام جابـهجا میكنم دستهام را باهم _ تيـك و خيال دارم وجب كنم طول عقربه را ؛ تيـك مجذورش را در عددِ پـی ، تيـك ضرب خواهــم كرد تيـك و بدست خواهم آورد عاقبت تيـك مساحت زمان را روزی ؛ تيـك لحظهای فقط اگر ، تيـك مـجـالِ بالا رفتن دهد اين لامروّت . تیـك . . . .
+ دوشنبه سی ام شهریور 1388<---- آستیگ.مات |
_ جناب خدا ، نوزاد بعدی آماده تولده . كجای زمين بايد بندازيمش پائين ؟ _ مممم ... كُره جغرافیِ روی ميزو بچرخون و انگشتتو بذار روش! اوهوم همينجوری ؛ حالا انگشتتو يهو بذار رووش ؛ بخونش ببينم ، كجا اومد ؟ _ وسط اقيانوس آرام L _ شـت . نوزادای پدسّوخته هم دُم درآوردن . فعلاْ بفرستينش دارالتـأديب اينيكیرو . 
+ جمعه سیزدهم شهریور 1388<---- آستیگ.مات |
بادكنك ، بادكنك است ؛ كُندترين سوزنِ دنيا هم از پسِ تركاندنش برمیآيد. در همين راستا عرض شود كه : " خيـال ، خيـال است ."
+ چهارشنبه یازدهم شهریور 1388<---- آستیگ.مات |
آبـG-Rزو و شبـنمی گفتن بگم اگه رئيسجمهور بشم چی ميشم و چيكارا نمیكنم و میكنم؟ من ميشه شوخیآميز برگزارش نكنم و نقدم نكنم كلّن؟! از وقتی يادمه سياست رو فقط برای از بيرون نگاه كردن دوس داشتهم نه بيشتر . چون واردش كه بشی خيلی كارا گريز ناپذيره؛ و جسارتی هم ميده به آدم واسه توجيه كردنِ تمومشون. و من در اينمورد از خودم میترسم! چون تا حالا زياد پيش اومده بعضی از اين آدما و كاراشونو رو درك كرده باشم ؛ توو فيلما و يا توو تاريخ. مارلون براندو شخصيت محبوبم بود توو پدرخوانده؛ توو همهچی حق ميدادم بهش؛ خيلی بيشتر از حقّش حق میدادم بهش. آلپاچينوش رو هم ايضاْ. چون بنظرم جز اين نميتونستن باشن، مجــــبور بودن. خب ميدونی، آل پاچينوی پدرخوانده خوب بود اما خوب نموند؛ ولی دركش ميكردم شايد چون يه بازيگر بود و نقشش رو خــوب بازی ميكرد، چون بلد بـود حواسمو از كاراش پرت كنه سمتِ چشمای بیگناهش. چشمای بیگناهِ مربوط به گذشتهش؛ شايد برایمن چشماش اينطور بنظر میرسيد ؛ چون منِ بيننده گذشتهی خوبش رو توو فيلم ديده بودم و شاهد عوض شدنش بودم، شاهدِ نخواستن ، امّا شدنش ؛ گرچه حقيقت اينه كه اون يه بازيگره و شايد منم يه تماشاچی ساده كه فريبِ چشماشو خورده ! گيـجكنندهس . ميخوام بگم آدمی كه از اول شاهدِ عوض شدنِ خودش يا ديگری باشه، بدجور خودشُ/ديگریُ درك ميكنه، دلمیسوزونه براش. خيال ميكنه جبری دركار بوده و اينجوری كاراشو توجيه ميكنه . اين خطرناكه واسه يكی مث من و مث خيلی از ماها . ماهايی كه هميشه دلمون میسوزه برا خودمون وقت و بیوقت ، ماهايی كه خدا رو متهم كرديم هميشه واسه كم و زياد دادناش ، ماهايی كه میلـنگيم اگه ذرهای بــو ببريم كه بیگناهيم ، كه قربانیييم ، قربانیِ سرنوشت. ماها خطرناكيم ؛ چون بارها درك كرديم پدرخواندهها رو ، و هوش و قدرتِ امثالِ اون رو در تاريخ در نوعِ خودش ستايش كرديم حتی توو دلمون. يواشكی. براشون دل سوزونديم كه گير افتاده بودن و راهِ فرار نداشتن ، كه بايد تا تهش میرفتن. براشون گريه كرديم كه حيف شد نتونستن مث آدمای عادّی زندگی كنن، وگرنه بينظير بودن شايد ! آی من آخر نوشتههای طولانی هميشه چارچنگولی میمونم كه چيجوری جمعكنمش حالا ؟! بيفايدهس اصن اينحرفا ، مخلص كلوم اينكه من افتادن توو اين تلهها رو دوس ندارم ، ميخوام آزاد باشم و آزاد زندگی كنم. دلم ميخواد آدم خوبی باشم ، و به طرز كـوتهفكرانهيی معتقدم كه رئيسجمهور شدن نميذاره به اين خواستهم برسم! آقا تونَخــّــُدا من كانديد نمیشم ولم كنيد :دی
+ یکشنبه هشتم شهریور 1388<---- آستیگ.مات
_ دِ يك چيزی بگو ... باور نمیكنی؟... چــقدر سّـختی تو لعنتی ؛ هذيان نيست . چرا بايد هذيان باشد اينحرفها ؟ _ برای بطری خالی شراب ... بيا فرض بگيريم كسی ديگر را همينحالا اينجا جـای من ؛ و تو هم مـسـت . میبينی؟... تـفـاوتـی بـايـد . كه نيست ؛ كه پيدايش نمیشود كرد . و اين همانیست كه هزاری هم كه ريشههام تو را خواسته باشد ، باز میپوساندش . میپوسانـمـش .
+ پنجشنبه پنجم شهریور 1388<---- آستیگ.مات |
به رسمِ مداد قرمزِهای دبستان ، خط فاصـ ــ ـله ميگذارند بينِ كلماتِ مشقهامان ؛ مبادا هوسِ جملهشدن بزند به سرِ كلمههامان ؛ جملههای معـنـادار .
+ پنجشنبه پنجم شهریور 1388<---- آستیگ.مات |
خيلی فرق كـرده الـانـآ اون قديما ماهرمضوناش يه بابابزرگم داشت . توو يه ماهرمضونِ پائيزی امّا گذاشت رفت .
+ دوشنبه دوم شهریور 1388<---- آستیگ.مات
شهر اگر كوچك باشد و ساكت ، خلوت باشد و دور از هياهو و در تمام عالم فقط يك مسافر به آن سفر كرده باشد و بعد هم راهش را گم كرده باشد و بيراهه رفته باشد، را بهش میگويند شهـر تنـها .
+ یکشنبه یکم شهریور 1388<---- آستیگ.مات |