صبح شده بود ؛ كتاب رو تموم كه كرد، بستش و گذاشت توو باكسِ تعبيهشدهی روو بازوی سمتِ راستش . حلقهی چشماش، لولای آرنجش و زانوهاش، كمرش و انگشتاشُ روغنكاری كرد . گوشپاككُنُ ورداشت و روغن اضافههای سرريزشده رو از دورِ چشمها و آرنج و... تميز كرد . تصميم گرفته بود بـاور كنه حرفای كتاب رو ؛ اينكه آدمآهنيا هم احساس دارن ، میتونن بیبرنامه عمل كنن ، میتونن حتّی خودشون باشن، بلدن لمس كنن و عاشق بشن و دركل چيزايی كه آدما به توانايیِ انجامدادنش بهخودشون میبالن و الخ . كلّی انرژی گرفت از اينفكرا و خلاصه توو دلش عروسی شد و رفت جلو آينه كه يه لبخند گـَلهگـشاد به خودش بزنه واسه شروعِ يه صبحِ قشنگ ؛ هِی زور زد امّا لبولوچهش از هم باز نشد كه نشد ؛ اووفففففف ! لعنتی ؛ باز فراموش كرده بود روغنكاريش كنه ، آهــنپــارهی كـلّـهپـــوكِ اوراقــی. 
+ چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388<---- آستیگ.مات |
شايد اين است كه روزی بشود عينِ همان بيدِ بزرگ و زيبای دانشگاه_در مسير بينِ آندو دانشكدهی فلان ؛ كه هـزارويك خاطره را تداعی كند و برايش دلتنگ شويد كه چرا حالا ديگر سهمتان ازش چندتا عكس دونفره به بالا است و بس . كه بتواند بشنود رازهای آدمها را ، كه ببيند شوخی و خندهی ما آدمها را زير سايهاش ، حتی كشكهبادمجونِ يكوجب رووش روغنِ مامانِ ميم! خوردنِ 9 تا دخترك تخص را، كه كلههاشان كلی باد داشت و شايد دارد هنوز ... خلاصه دلش يك بغل خاطره ميخواهد اين بيد باريكهی دم در ؛ امّا نمیشود كه . درختها ريشه دارند ، سرنوشتشان ديگر همانجائیست كه كاشتهايمشان ؛ حالا اگر بلـد بودند بهشتَش كنند كه فـبـها ، و الّا آدميزاد كه نيستند تا بشود سوار طيّـاره كردشان و فرستادشان همآنجا كه میخواهند . مثل ميم-ر _يادش بخير آن مسابقهگذاشتنها و نشانهگيریها و سنگانداختنهامان توی حوضِ خانهپدربزرگ از توی بالكن، آن ستارهشمردنهامان _، يا مثل "پ" كه توو بچگی صداش ميزدم هواپيمان! به هـــزار و يك دليل! يا مثل ... مثل تمامِ آشناها و غريبههايی كه رفتند بشوند شايد شبيه بيـدهای با شكوهِ متمايز . كاشكی بشوند .
+ چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388<---- آستیگ.مات |
زندگی هــزارتا بزرگراه و اتوبان و جادهی برون/درون شهری دارد و هــزارتا جادهی جورواجور و هزارتا اصلی و فرعی و كوچه و پسكوچه و الخ ؛ بعد يكوقتهای ديگری هم هست كه موقتاْ زدهای به يكی از بيـراهـههاش ؛ موقتاْ ، يعنی اينكه مـانـدنـی دركار نيست ؛ يعنی ميدانی كه دير يا زود برمیگردی سر مسير اصلی ؛ بايد برگردی. ميدانی كه تا همينجاش هم زيادی ناپرهيزی كردهای و خوب ميدانی كه فقط تا وقتی توو اين بيراهه اطراق ميكنی كه بدانی هنوز دير نشده و كار از كار نگذشته ،كه هنوز وقت داری برای برگشتن . خلاصه كه حواست هست به عمقِ اين بيراهه رفتنت. بعد خب مسلماْ حواست هم هست كه هرچيز و هركسی را كه توو اين بيراهه ببينی ، بايد بگذاری همينجا و بروی ، بايد بسپاريش بهذهنت ، بسپاريش به خاطرات . شده امّا كه دمرفتن بترسی از فراموش كردنش ؟ كه مدام بجنگی با خودت كه ... شده دستِآخر بروی امّا جا بگذاری تكّهای از وجودت را ؟ خواستم بگويم بايد پرهيز كرد از اين بيراهههای لعنتی ؛ بسكه دوستداشتنیاند ، دچار شدنیاند... بسكه گريبانت را میگيرند تا ابد ؛ بسكه نمیگذارند رنگِ تعلق بگيرد لحظههای اين جادهی اصلیِ زندگیت. بسكه يكتكه از وجودت را همراهت نداری مواقعی كه لازمش داری... بسكه بیارزش میكنند تمام علائم هشدار دهندهی نزديك پيچها را . ببيـن ؛ اثر خودشان را گذاشتهاند دختر ؛ هــزاری هم كه حـاشـا كنی .
+ چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388<---- آستیگ.مات |
] }هليا [صدامزده واسه استقبال از پائيز و غافلگير کردنش ! درگوشی عرض شود كه : نمكگير کردنش هم ؛) } : هـمهی برگهاش را بهپات میريزد پـائيز ؛ هزاری هم كه بلد نباشی زبانِ خشخشِشان را زيرِ پاهات ...
+ چهارشنبه یکم مهر 1388<---- آستیگ.مات