سـردی چرا جانِ دلم؟ دستهات را هـاهههه كن ، بيار اصلاْ خودم برايت هاههه كنم مَشتی ؛ آخ مشتی ! يادت هست با هم هزاربار آن فيلم را ديده بوديم؟؟ هنوز هم كه هنوز است خواستنیست برايم . همانی كه اهل ده فهميدند و گفتند كه ما كافريم! كه توی چشمهامان حتماْ سُربِ داغ میريزند آندنـيا ، كه نشستيم و بیايمانی تماشا كرديم و لبريز شديم. يادت هست مشتی؟ كه من كدام صحنه را دوست داشتم ؟ همان آخرها ، همانجا كه همه چيز تمام شده ، همه نگرانیها ، بدخواهیها، سوءتفاهمها ،درست همانجا كه اِلی دستهای مـرد را میگيرد توو دستهاش و وقتی میبيند آشفتهست ، وختی میبيند يخزده انگشتهاش ، میبوسدشان و خيالِ هردویشان را راحت میكند . خسته بود مَـرد ، و اِلی اين را فهميد . میدانی مشتی ، آدميزاد هميشه درست وختی توانش تمام میشود كه بداند همهچيز دارد درست میشود ، همينجاست كه ناگهان متوجهِ آن بارِ سنگين میشود ؛ همآن فشاری كه اينهمه وقت روو شونههاش بوده و تـاب آورده . ناگهان خودش را میبازد . بيار دستهات را ببوسم آرامِ دلـَم ، يخ زده انگشتهات سايهی سرم . نـه ، حتی نمیخواهم مثل هميشه در عوض پيشـانیام را ببوسی ، قـول . ننهسَمن را خدا بيامرزد ، هميشه ميگفت سِـرايت میكند سرما اگر متوقفش نكنی ، میرسد به مغز ، میرسد به قلب ؛ نه نبايد برسد ، آنجــا جایـَم مگر نمیگفتی هميشه گـرم است ؟ زيرِ حرفهات میخواهی بزنی مشتی ؟ به من نگاه كن مشتی ، به چشمهام نگاه كن كه بفهمم چی توو دلـَت میگذرد لعنتی .. باز كن چشمهات را ... يادت هست ؟ ديشب كه شالـَت را میبستی دورِ كمرت و میرفتی، گفتی " تا تو چشمهات را باز كنی برگشتهام ، من كه مشرحيم نيستم كه از پسِ يك نيمچه گرگِ لاجون برنيايم ، اولينبارش نيست كه لامروّت ، اين هفتمی بود كه بُرد و خورد خير نديده . تو تا چشمهات را باز كنی برگشتهام ،قول. میروم دنبالش دخلش را میآورم . تـا آفتاب بخواهد خودش را از هـزارتا كوه بالا بكشد و نور بتاباند به اين شيشههشتضلعیهای گوشه ی پنجره ، برگشتهام . " آخ مشتی ، ننهسمن راست میگفت ، دستهات ، گردنـت ، اين پيشانی بلندِ آفتاب سوختهات ، ..آخ لالهی گوشهايت ديگر سرخ نيست مشتی ، ببين سفيدِ سفيد شده ، يخ زده ... سردت است مشتی ؟ باز كن چشمهات را ، بــبــين ، من چشمهام را باز كردهام ، آفتاب آمد و حتی از آن هشتضلعیهای سبز هم عبور كرد و رفت ، تمام شد ؛ من از تاريكی ميترسم مشتی ... بیتو از روشنی هم حتی میترسم ... باز كن چشمهات را نورِ ديدهام ،.. آخ ، لعنت به هرچه حقيقتی كه ننهسمن بلد بود ، لعنت به تمامِ يقينهای دنيا ؛ كه ميگذارند سرما بيايد برسد ، رخنه كند حتی در پلكهات ... مبادا يخ بزند چشمهات ؟ ... بيار چشمهات را ببوسم مشتی . پ.ن : برای ف .
+ سه شنبه بیست و ششم آبان 1388<---- آستیگ.مات |
هــمينجـوری كشكی نيست خب ؛ لابد حكمت دارد كارِ خدا ! لابد حكمت دارد كه من قرارِ صبحـَم را با دوستی بهم بزنم و بندازمش بعد از ظهر ، و اين دوست هم لابد برای نشان دادنِ دلخوريش بخواهد كمی دير كند و من هم از خداخواسته با نيشِ باز راستِ شيكمم را بگيرم بروم شهركتاب و بايستم جلوی فلان قفسه و در حالِ ورق زدنِ "خداحافظ گـری كوپر "، ناگهان يك دوستِ قديمی سبز شود پشت سرم و تقريباْ داد بزند كه ســــعـيدههه ! آنهم كسی كه طبیعتا كمِ كمش ششهفت فرسخی فاصله بايد داشته باشد باهام ، از نظر مكانی! تُـوی آدميزاد هرچندوقتيكبـار اصلن دقیقـاْ همين را نياز داریها ؛ كه كسی با همين هيجان اسمت را صدا بزند ، كه كسی چشمهاش بــرق بزند از ديدنت. كه دلش نخواهد بعد از دستدادن ، دستهات را رها كند ؛ كه نگهشان دارد توو جفتدستهاش از اولِ "سلام" تـا لحظهی "خداحافظی" _ انگار بخواهد همــّهی وقتهای دوری را همينحالا جبران كرده باشد ... و چقـدر خـركيف میشوی وختی كه دستِ آخر برگردد بگويد " امّا اصن عوض نـــشدیا تو دختر " . /بسكه تاحالا خودت خيالميكردهای بدجور عوض شدهای اينسـالها./ * جدا.ن : untouchable جان من چطور جواب اون كامنتتو (سوالتو) بدم وختي كامنتينگت بستهس خو ؟!؟
+ دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388<---- آستیگ.مات |
چشمپزشك Ш را نشانم میداد ، و من دستم را به سمتِ پائين حركت میدادم . دوباره Ε را نشانم میداد و دستم را به سمتِ چپ ... تصميمِ خودم را گرفته بودم آنروز ؛ میخواستم عينكی باشم . فقط 7 سالم بود ، و خيال ميكردم ، دنيای متفاوتتری را از پشتِ آن عينك خواهم ديد . فكر ميكردم چيزهايی هست كه ما نمیتوايم ببينيم ، ولی هست . هنوز هم همانم . هنوز احمقانه فريفتهی دريچههای جديدم ، نگاههای نو ، زوايای منحصر به فرد و ... غافل از اينكه ، تمامشان به همين دنيای بیرنگِ لعنتی بـاز میشوند ؛ تمامشان . پ.ن : پستهای پر از غُرِ اينمدت را به ناغُریِ خودتان ببخشيد ؛ قــُر نباشيد الهی .
+ دوشنبه هجدهم آبان 1388<---- آستیگ.مات |
نقابِ سفيدِ باشكوهی بهصورت داشتی ؛ و چقـدر شبيهِ خودت نـبودی آنشب . امّا ، شناختمت من . {چشمهات پيـدا بود . و آن شانهها ... } é è ماه اسم رمزِ شب بود ؛ و تو وقتی آمدی كه ديگر خورشيد بالا آمده بود . پ.ن : خواب بود اولی.
+ شنبه شانزدهم آبان 1388<---- آستیگ.مات |
مـا به فــال اعتقاد نداشتيم ، به اَشـكال چرا . نمیدانستيم وقتی فنجان را سركشيدهايم با هزار فكـر ، هزار خيال و با هزار رؤيای محــال ، جائی ثبت میشـود نقشِ تمامشان ؛ --< تــهِ فنجانمان ! "ما فنجانهامان را نمیخواستيم كـسی مـعـنـا كنـد . " عابری امّا سرك كشيدهبود و چيزهايی گفتهبود ؛ "سعادتِ كوچكِ گـذرایی نقش بسته بـود تهِ فنجانِ قهوه ، و كنارش يك رؤيا خودنمايی ميكرد كه متعلق به من بود ." من ترسيدم از هرچه سعادتِ گذرا ؛ رؤياهام رنگ باخت ناگهان ؛ من... دسـت نكشيدم امّا از هيچکدام ، خواستم زندگی كنم تكتكشان را ، مـاندگـار كنم لحـظههام را ، به خيــالِ آنكه سعادتِ مــانـدگـاری هم هــست ؛ نبــود .
+ سه شنبه دوازدهم آبان 1388<---- آستیگ.مات |
بــحثِ طیّ طـريقِ آن راهِ پُر پـيـچـوـخَـمِ طـرّهی زلفِ دوتـا گيسـوی نگار ، و آن پـيــر مغانِ قــدح بدستِ فيلان ، را بـعــــله ، صـد البتّه که میفهمیم! امّا لااقل يكربع بـیخـيـالش! جانـا ؛ برای يكـبار هم كه شده ، بـیلـفافه بیچـلاندن بیپـيچاندن بزن حرف حسابت را و خلاص . اينبار را بيا اينجوری_{آيكون نشوندادن كفدست}_باش با ما رفيق .
+ پنجشنبه هفتم آبان 1388<---- آستیگ.مات |
هــستند آدمهايی در زندگانی ، كه در بيداری اگر يك بار ديگر ببينیشان، جواب سلامشان را هم نمیدهی، فكر میكنی حتی ديگر صورتشان را بياد نمیآوری ، مدلِ نگاه كردنشان، راهرفتنشان ، لحن حرف زدنشان ، و سبكِ لباس پوشيدنشان را هم . امّا همين آدمها سرشان را عين چيـز میندازند پائين و با تمامِ جزئياتِ ظاهری و باطنیِ هميشگیشان میآيند توو خوابِ دمِ صبحت و درست از همان خيابانِ مسيرِ هر روزهات ، از كنارت رد میشوند و تو سريع ، بیهيچ فكری ، بیهيـچ بالا و پائينكردن و سنجيدنی ، میگويی : سلام ! بسكه ذوق كردهای از ديدنشان ، دلت برایشان تنگ شده بوده لامصّب . بس كه تو خـواب لازم نيست ديگر وانــمـود كنی هنوز نـبـخـشـيـدیشان... ▫▪▫ يـكساعت بعد توو همان خيابان حواست به تكتكِ آدمهای عابر هست ؛ مبـادا بيايد بگذرد و نبينیش . هزاری هم كه بیسلام ،... هزاری هم كه پنجشنبهها_ آنهم اينجا ؟_ محـــــال ...
+ پنجشنبه هفتم آبان 1388<---- آستیگ.مات
و يك روز هم كه لابد شبيهِ تمامِ روزهای قبلش بود ، بااشتياق و شور مضاعف تمامِ پلّهها را بالا رفتهبوديم كه سُر بخوريم باز بــیخيــال از آنبالا ، كه ناگهان چشممان افتادهبود به آنهايی كه چند فرسخ آنطرفتر بـادبادكـهاشان را هوا كرده بودند، و دلمان گرفتهبود ؛ حتماْ مثل خيلیها در دلمان هم گفتهبوديم : هووم... انگار زندگی فقط همين نيستها، دلِ ساده . خلاصه پلّهها را گيـج و مشتاق برگشتهبوديم پائين و حتی لذّتِ آخـرين سُرخوردن را از خودمان دريغ كردهبوديم ، و رفتهبوديم پـیِ بادبادكها ؛ پیِ رؤيــاهـامان . {بادبادكـها امّا هميشه نياز بـه مــا داشتند برای آنبــالا مــاندن} ؛ و فراموش شــدیم كمكم ، گمشدیم ميانِ هـــزار قرقره ، هــزار ريسمان ، هــزار بــادِ بیسامان . امضاء : آستيگ.پنـجــاساله فرداش.بیربط : میگم چه عجب پائـيز خــان بعد از حدود نيمفصل كه از عمرشون گذشته ، اومدن يه جلایی دادن به دلمون! ---< با ايــن بارونـــه كه باريـد و میباره هنوزم نمنم .
+ چهارشنبه ششم آبان 1388<---- آستیگ.مات |