تبليغاتX
عبورِ آستيگماتی

 

 

سـردی چرا جانِ دلم؟ دست‌هات را هـاه‌ه‌ه‌ه كن ، بيار اصلاْ خودم برايت ها‌ه‌ه‌ه كنم مَشتی ؛

آخ مشتی ! يادت هست با هم هزاربار آن فيلم را ديده بوديم؟؟ هنوز هم كه هنوز است خواستنی‌ست برايم . همانی كه اهل ده فهميدند و گفتند كه ما كافريم! كه توی چشم‌هامان حتماْ سُربِ داغ می‌ريزند آن‌دنـيا ، كه نشستيم و بی‌ايمانی تماشا كرديم و لبريز شديم. يادت هست مشتی؟ كه من كدام صحنه‌ را دوست داشتم ؟ همان آخر‌ها ، همانجا كه همه چيز تمام شده ، همه نگرانی‌ها ، بدخواهی‌ها، سوء‌تفاهم‌ها ،درست همانجا كه اِلی دست‌های مـرد را می‌گيرد توو دست‌هاش و وقتی می‌بيند آشفته‌ست ، وختی می‌بيند يخ‌زده انگشت‌هاش ، می‌بوسدشان و خيالِ هردوی‌شان را راحت می‌كند .

خسته بود مَـرد ، و اِلی اين را فهميد . می‌دانی مشتی ، آدميزاد هميشه درست وختی توانش تمام می‌شود كه بداند همه‌چيز دارد درست می‌شود ، همينجاست كه ناگهان متوجه‌ِ آن بارِ سنگين می‌شود ؛ همآن فشاری كه اينهمه وقت روو شونه‌هاش بوده و تـاب آورده . ناگهان خودش را می‌بازد .

بيار دست‌هات را ببوسم آرامِ دل‌ـَم ، يخ زده انگشت‌هات سايه‌ی سرم .

نـه ، حتی نمی‌خواهم مثل هميشه در عوض پيشـانی‌ام را ببوسی ، قـول .

ننه‌سَمن را خدا بيامرزد ، هميشه ميگفت سِـرايت می‌كند سرما اگر متوقفش نكنی ، می‌رسد به مغز ، می‌رسد به قلب ؛ نه نبايد برسد ، آنجــا جای‌ـَم مگر نمی‌گفتی هميشه گـرم است ؟ زيرِ حرف‌هات می‌خواهی بزنی مشتی ؟

به من نگاه كن مشتی ، به چشم‌هام نگاه كن كه بفهمم چی توو دل‌ـَت می‌گذرد لعنتی ..

باز كن چشم‌هات را ... يادت هست ؟ ديشب كه شال‌ـَت را می‌بستی دورِ كمرت و می‌رفتی، گفتی " تا تو چشم‌هات را باز كنی برگشته‌ام ، من كه مش‌رحيم نيستم كه از پسِ يك نيمچه گرگِ لاجون برنيايم ، اولين‌بارش نيست كه لامروّت ، اين هفتمی بود كه بُرد و خورد خير نديده . تو تا چشمهات را باز كنی برگشته‌ام ،قول. می‌روم دنبالش دخلش را می‌آورم . تـا آفتاب بخواهد خودش را از هـزارتا كوه بالا بكشد و نور بتاباند به اين شيشه‌هشت‌ضلعی‌های گوشه ی پنجره ، برگشته‌ام . "

آخ مشتی ، ننه‌سمن راست می‌گفت ، دست‌هات ، گردن‌ـت ، اين پيشانی بلندِ آفتاب سوخته‌ات ، ..آخ لاله‌ی گوش‌هايت ديگر سرخ نيست مشتی ، ببين سفيدِ سفيد شده ، يخ زده ... سردت است مشتی ؟

باز كن چشم‌هات را ، بــبــين ، من چشم‌هام را باز كرده‌ام ، آفتاب آمد و  حتی از آن هشت‌ضلعی‌های سبز هم عبور كرد و  رفت ، تمام شد ؛ من از تاريكی ميترسم مشتی ... بی‌تو از روشنی هم حتی می‌ترسم ... باز كن چشم‌هات را نورِ ديده‌ام ،..

آخ ، لعنت به هرچه حقيقتی كه ننه‌سمن بلد بود ، لعنت به تمامِ يقين‌های دنيا ؛ كه ميگذارند سرما بيايد برسد ، رخنه كند حتی‌ در پلك‌هات ... مبادا يخ بزند چشم‌هات ؟ ... بيار چشم‌هات را ببوسم مشتی .

 

 

 

پ.ن : برای ف .

+ سه شنبه بیست و ششم آبان 1388<---- آستیگ.مات |


 

هــمين‌جـوری كشكی نيست خب ؛ لابد حكمت دارد كارِ خدا !

لابد حكمت دارد كه من قرارِ صبح‌ـَم را با دوستی بهم بزنم و بندازمش بعد از ظهر ، و اين دوست هم لابد برای نشان دادنِ دلخوريش بخواهد كمی دير كند و من هم از خدا‌خواسته با نيشِ باز راستِ شيكمم را بگيرم بروم شهركتاب و بايستم جلوی فلان قفسه و در حالِ ورق زدنِ "خداحافظ گـری كوپر "، ناگهان يك دوستِ قديمی سبز شود پشت سرم و تقريباْ داد بزند كه ســــ‌عـيد‌ه‌ه‌ه !

آنهم كسی كه طبیعتا كمِ كمش شش‌هفت فرسخی فاصله بايد داشته باشد باهام ، از نظر مكانی!

 

تُـوی آدميزاد هر‌چند‌‌‌وقت‌‌يكبـار اصلن دقی‌قـاْ همين را نياز داری‌ها ؛

كه كسی با همين هيجان اسمت را صدا بزند ، كه كسی چشم‌هاش بــرق بزند از ديدنت. كه دلش نخواهد بعد از دست‌دادن ، دست‌هات را رها كند ؛ كه نگهشان دارد توو جفت‌دستهاش از اولِ "سلام" تـا لحظه‌ی "خداحافظی" _ انگار بخواهد همــّه‌ی وقت‌های دوری را همين‌حالا جبران كرده باشد ...

 

و چقـدر خـركيف می‌شوی وختی كه دستِ آخر برگردد بگويد

" امّا اصن عوض نـــشدیا تو دختر " .

 

/بس‌كه تاحالا خودت خيال‌ميكرده‌ای بدجور عوض شده‌ای اين‌سـال‌ها./

 

 *

 

جدا.ن : untouchable جان من چطور جواب اون كامنتتو (سوالتو) بدم وختي كامنتينگت بسته‌س خو ؟!؟

 

+ دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388<---- آستیگ.مات |


 

چشم‌‌پزشك Ш را نشانم می‌داد ،

و من دستم را به سمتِ پائين حركت می‌دادم .

دوباره Ε را نشانم می‌داد و دستم را به سمتِ چپ ...

تصميمِ خودم را گرفته بودم آنروز ؛ می‌خواستم عينكی باشم .

فقط 7 سالم بود ،

و خيال ميكردم ، دنيای متفاوت‌تری را از پشتِ آن عينك خواهم ديد .

فكر ميكردم چيزهايی هست كه ما نمی‌توايم ببينيم ، ولی هست .

 

هنوز هم همانم .

هنوز احمقانه فريفته‌ی دريچه‌های جديدم ، نگاه‌های نو ،

زوايای منحصر به فرد و ...

غافل از اينكه ، تمام‌شان به همين دنيای بی‌رنگِ لعنتی بـاز می‌شوند ؛

تمام‌شان .

 

 

 

پ.ن : پستهای پر از غُرِ اين‌مدت را به ناغُریِ خودتان ببخشيد ؛

         قــُر نباشيد الهی . 

+ دوشنبه هجدهم آبان 1388<---- آستیگ.مات |


 

نقابِ سفيدِ باشكوهی به‌صورت داشتی  ؛

و چقـدر شبيهِ خودت نـبودی آن‌شب .

امّا ،

شناختمت من .

{چشم‌هات پيـدا بود . و آن شانه‌ها ... }

 

 

é è

 

 

 ماه اسم رمزِ شب بود ؛

و تو وقتی آمدی كه ديگر

خورشيد بالا آمده بود .

 

 

 

پ.ن : خواب بود اولی.

 

+ شنبه شانزدهم آبان 1388<---- آستیگ.مات |


 

 

مـا به فــال اعتقاد نداشتيم ، به اَشـكال چرا .

نمی‌دانستيم وقتی فنجان را سركشيده‌ايم با هزار فكـر ،

هزار خيال و با هزار رؤيای محــال ، جائی ثبت می‌شـود

نقشِ تمام‌شان ؛ --< تــهِ فنجان‌مان !

"ما فنجان‌هامان را نمی‌خواستيم كـسی مـعـنـا كنـد . "

عابری امّا سرك كشيده‌بود و چيزهايی گفته‌بود ؛

"سعادتِ كوچكِ گـذرایی نقش بسته بـود تهِ فنجانِ قهوه ،

و كنارش يك رؤيا خودنمايی ميكرد كه متعلق به من بود ."

 

من ترسيدم از هرچه سعادتِ گذرا ؛

رؤياهام رنگ باخت ناگهان ؛

من... دسـت نكشيدم امّا از هيچ‌کدام ،

خواستم زندگی كنم تك‌تك‌شان را ،

مـاندگـار كنم لحـظه‌هام را ،

به خيــالِ آنكه سعادتِ مــانـدگـاری هم هــست ؛

 

نبــود .

 

 

 

+ سه شنبه دوازدهم آبان 1388<---- آستیگ.مات |


بــحثِ طیّ طـريقِ آن راهِ پُر پـ‌يـ‌چ‌ـ‌و‌ـخ‌َـمِ طـرّه‌ی زلفِ دوتـا گيسـ‌وی نگار ،

و آن پـيــر مغانِ قــدح بدستِ فيلان ،

را بـعــــله ، صـد البتّه که می‌فهمیم!

 

امّا  لااقل يك‌ربع بـی‌خـيـالش! جانـا ؛

برای يكـ‌بار هم كه شده ،

بـی‌لـفافه 

بی‌چـلاندن

بی‌پـيچاندن

بزن حرف حسابت را و خلاص .

اين‌بار را بيا اينجوری_{آيكون نشون‌دادن كف‌دست}_باش با ما رفيق .

 

 

+ پنجشنبه هفتم آبان 1388<---- آستیگ.مات |


 

هــستند آدم‌هايی در زندگانی ،

كه در بيداری اگر يك بار ديگر ببينی‌شان، جواب سلام‌شان را هم نمی‌دهی، فكر می‌كنی حتی ديگر صورت‌شان را بياد نمی‌آوری ، مدلِ نگاه كردن‌شان، راه‌رفتن‌شان ، لحن حرف زدن‌شان ، و سبكِ لباس پوشيدنشان را هم .

امّا همين آدم‌ها سرشان را عين چيـز می‌ندازند پائين و با تمامِ جزئياتِ ظاهری  و باطنی‌ِ هميشگی‌شان می‌آيند توو خوابِ دمِ صبح‌ت و درست از همان خيابانِ مسيرِ هر روزه‌ات ، از كنارت رد می‌شوند و تو سريع ، بی‌هيچ فكری ، بی‌هيـچ بالا و پائين‌كردن و سنجيدنی ، می‌گويی : سلام !

بس‌كه ذوق كرده‌ای از ديدنشان ، دلت برای‌شان تنگ شده بوده لامصّب .

بس كه تو خـواب لازم نيست ديگر وانــمـود كنی هنوز نـبـخـشـيـدیشان...

▫▪▫

يـك‌ساعت بعد توو همان خيابان حواس‌ت به تك‌تكِ آدم‌های عابر هست ؛

مبـادا بيايد بگذرد و نبينی‌ش .

هزاری هم كه بی‌سلام ،...

هزاری هم كه پنج‌شنبهها_ آن‌هم اينجا ؟_ محـــــال ...

 

 

/سعیده

 

+ پنجشنبه هفتم آبان 1388<---- آستیگ.مات


و يك  روز هم كه لابد شبيهِ تمامِ روزهای قبلش بود ،

با‌اشتياق و شور مضاعف تمامِ پلّه‌ها را بالا رفته‌بوديم كه سُر بخوريم باز

بــی‌خيــال از آن‌بالا ، كه ناگهان چشم‌مان افتاده‌بود به آن‌هايی كه چند

فرسخ آن‌طرف‌تر بـادبادكـ‌هاشان را هوا كرده بودند، و دل‌مان گرفته‌بود ؛

حتماْ مثل خيلی‌ها در دل‌مان هم گفته‌بوديم : هووم... انگار زندگی فقط

همين نيست‌ها، دلِ ساده .

خلاصه پلّه‌ها را گيـج و مشتاق برگشته‌بوديم پائين و حتی لذّتِ آخـرين

سُرخوردن را از خودمان دريغ كرده‌بوديم ، و رفته‌بوديم پـیِ بادبادك‌ها ؛

پیِ رؤيــاهـامان .

 

{بادبادكـ‌‌ها امّا هميشه نياز بـ‌ه مــا داشتند برای آن‌بــالا مــاندن} ؛

و فراموش شــدیم كم‌كم ،

گم‌شدیم ميانِ هـــزار قرقره ،

هــزار ريسمان ،

هــزار بــادِ بی‌سامان .

 

 

امضاء : آستيگ.‌پنـجــاساله

 

فرداش.بی‌ربط : میگم چه عجب پائـيز خــان بعد از حدود نيم‌فصل كه از عمرشون گذشته ، اومدن يه جلایی دادن به دل‌مون! ---< با ايــن بارونـــ‌ه كه باريـد و می‌باره هنوزم نم‌نم .

 

 

+ چهارشنبه ششم آبان 1388<---- آستیگ.مات |