تبليغاتX
عبورِ آستيگماتی -

  

 

{سرِ خيابان ايكس، روی همان قسمتِ سنگفرشِ پياده رو ، كه چند ساعت پيش

ايستاده بودم ، پسرِ كتاب فروشی هر روز قبل از ظهر كتابهايش را با حوصله كنارِ

هم ميچيند .}

 

گمانم،حتی يك متر مربع از يك پياده رو هم ، تمام سعی اش را ميكند كه جائی باز كند

در ذهنِ خيابان ؛ كه جزئی از خاطراتش شود ...

"در واقع تمامِ چيزی كه مردُم از يكديگر ميخواهند هم همين است " ؛

كه ريشه كنند گوشه ی ذهنِ هم و پُــررّنگ شوند ؛ مبادا روزی ، برَوند از يادِ آنی كه

دوستش دارند ... حتی اگر قرار باشد دور شوند فرسنگ ها .

 

و شاید تمامِ اين آمدن ها و رفتن ها و ديدن ها و شنيدن ها و لبخند ها ،

برای آنست كه مثلا" روزی اگر دوباره گُذَرت به آن خيابان و آن سنگفرش افتاد ،

بفهمی كسی يا چيزی _كه جايش همينجای ذهن تو و خيابان بود_ سرِ جايش نيست امروز .

و خاليست جايش انگار در ذهنِ خيابان ...

 

امّا،

قصه ی ذهنِ خيابانها، قصه ی "جای خالی را با كلمات مناسب پُر كنيد" است هميشه ،

قصه ی ذهنِ خيلی از ما آدم ها امّا نـه .

 

 

 

+ شنبه هفدهم اسفند 1387<---- آستیگ.مات |