آستيگمات كه باشی ، از راهِ دور نميتونی تعداد خطوطِ موازی رو درست بشمری ؛ يعنی وسطِ شمردن ميبينی قاطی شد، گُم شدی ميونشون . حالا تو بُعد بزرگتر ، آدما هم تقريباْ هيچوقت نميتونن درست حسابی از همه چیِ زندگی سردربيارن ؛ اينه كه گُذرشون از اين مسير در حدّ همون ديدنای ابهام آميزه ، كه گاهی مثِ چشمْ آستيگماتيا يه جا وايميسّن و چشماشونو تنگ ميكنن بلكه تـار بودنِ تصوير ، واضح تر بشه و بتونن بهتر ببينن و بشمرن! من اين مكث كردنا رو دوس دارم ، اين فكر كردنا... كه بعدش بالاخره يه برداشتی ميكنن و رد ميشن ؛ هركی يه جور ! اينو بهش ميگم عبور آستيگماتی ؛ و اينجا همون جائيه كه از مكث كردنام و چيزائی كه ميبينم و برداشت هام و شمردنای غلط يا درستم و رد شدنام مينويسم . پ.ن : "پرستويی در بـــاد" يه تيكه از يه شعرِ شاملو بود ؛ واسه همين با همهی بی ربط بودنش هنوز اينجا دووم آورده بود !
+ شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388<---- آستیگ.مات