حواسم باشد اردیبهشت كه تمام شد، بنشينم تمام و كمال برای خودم بگويم كه عشق ، پسكوچهی بنبستی است كه قرار نيست پُشتش خبری باشد ؛ مبادا ناباورانه پشتِ ديوار بنشينم و بپرسم چـرا مـن ؟ يادم بماند، بردارم برای خودم بنويسم اين حقيقت را كه سهمِ من، تنها، پيمودنِ اين پسكوچه است ، نه بيشتر ؛ مبادا تمامِ راه را بازيگوشانه دويده باشم ، خيره به انتهای راه ... انتهايی كه نيست ؛ و با دستانم هم لمس كنم که سـراب بوده و باز باور نكنم ؛ كه نــاباوری، ويروسِ مرموزیست كه بيصدا كلكِ آدم را ميكَنَد و غرق ميكندَت در همان سراب ! يادم نرود اين اردیبهشت كه تمام شد ، بی پـرده بگويم كه من فكر ميكنم "عشق اتفاق مشكوكیست"، وقتی امروز ميتواند تمامِ وجودت را لبريز كند و فردا چنان بی سروصدا رفته باشد كه انگار از ازل هم نبوده ؛ و روز بعد دوباره ببينی كه معصومانه جا خوش كرده گوشه ی دلت ... يادم باشد ، اردیبهشت كه تمام ...... آخ كه كاش هيچوقت تمام نشود اين اردیبهشت! بس كه حواس َت را پرت ميكند از حرفهای تلخ ! بس كه اصلاْ آدميزاد را دو دستی ميگيرد ميچسبانَد به خوش بـاوری . Add : يه ضرب المثل ترنجی هست كه ميگه : بلاگرهای خودشيفته رو دقيقاْ همونايی تشكيل ميدن كه دليلی واسه خودشيفتگی توشون نميبينی ! جلّ الخــالق :دی
+ دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388<---- آستیگ.مات |