اينهمه شور و شوق و احساس و ... چـی تو ذهنمه الان ... ؟ اصلاْ چيجوری ميشه توضيحش داد ؟ ... شايد بشه اينجوري گفت ؛ انگار تهِ هــمـّـه چيز يه تنهائی هست . اصلاْ آدميزاد مثِ يه محلول با ذرات غير قابل حل می مونه ؛ اين ذراتِ غير قابل حل ، همون تنهـائیِ آدماست . حالا حسّابی هم كه برداری اين محلول رو تكون بدی و همْ بزنی ، اين ذرات، فقط واسه يه مدّت شناور می مونن ؛ باز آخرش دوباره تـَه نشين ميشن و ... تنهائی ، يه ذره ی غير قابل تــجزیــه ست . و همهی آدما هم دارَنِش ؛ بی برو برگرد . Ä توضيحِ بهتر هركی كه داره ، آستينِ همّتش بالا .
+ دوشنبه چهارم خرداد 1388<---- آستیگ.مات |