بــيا اصن من چاردستُپا میپّرم بالا و تو ازم يه عكس بنداز قبل از اينكه جاذبه زمين بـتـونـه دوباره منُ به خودش رسونده باشه ... بذار ثبتش كنيم ؛ حتی اگه يك ثانيه طول كشيده باشه كه ما تونستيم به اين جاذبه غلبه كنيم ؛ هــزاری هم كه آخرش باز اين ما باشيم كه مغلوبِ جاذبهايم . بــيا اصن ماژيك قرمزُ بردار و یه ضربدر بزن رو دماغم و بشين روبهروم تا برات شكلك در بيارم ، قبل از اينكه دوباره يـاد غصه هات افتاده باشی ... بذار بخنديم با هم ؛ حتی اگه يك ثانيهاش فقط از ته دل باشه ؛ هــزاری هم كه آخرش باز غصه ها راهِ دلِتُ پيدا كنن و باز اين ما باشيم كه مغلوبِ ...
+ پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388<---- آستیگ.مات