تبليغاتX
عبورِ آستيگماتی -

 

هوا زيادی خفه ست ؛ سنگينه .

نه حرف زدن و نه سكوت ، نه ديگه هيچ كتاب و فيلمی حواسِ آدمو پرت نمی‌كنه ؛

آدم دنبال يه جای دنج می‌گرده ، يه جای دور ، يه مـأمـن ؛ برای رفتن .

همه چيز رنگ باخته انگار ؛ حتی شوخيهای دوستانه‌ی ديروز ...

هی پـائــيز! كــــــــــــــــــــــو تا برسی پيشمون ...

امّا وقتش كه شد ، دستِ پُر بيــا رفيق !

هی! ... شبيه يه نــورِكوچيكی تو ؛ از اون‌دست نورها كه سوسو ميزنن از دور ،

وقتی كه آدم گم شده باشه توو تــاريكیِ مطلق ! 

و توو امتداد این نور ... اميدِ وجودِ يه كلبه‌ای تو ؛ از اون دست كلبه‌ها كه تووش

يه آدمِ زنده‌ی همه‌چی‌بلد ، زندگی می‌كنه با يه لبخندِفراخ !

و يه عالم هيزمِ خورد شده‌ی حاضر آماده واسه زمستون!

اوهوم ؛ خلاصه كه يعنی منتظريم برسيم و برسی ؛

 

اُميدمونی ؛ بعد از این بهار سخت و مغموم .

 

+ سه شنبه نهم تیر 1388<---- آستیگ.مات |