هوا زيادی خفه ست ؛ سنگينه . نه حرف زدن و نه سكوت ، نه ديگه هيچ كتاب و فيلمی حواسِ آدمو پرت نمیكنه ؛ آدم دنبال يه جای دنج میگرده ، يه جای دور ، يه مـأمـن ؛ برای رفتن . همه چيز رنگ باخته انگار ؛ حتی شوخيهای دوستانهی ديروز ... □ هی پـائــيز! كــــــــــــــــــــــو تا برسی پيشمون ... امّا وقتش كه شد ، دستِ پُر بيــا رفيق ! هی! ... شبيه يه نــورِكوچيكی تو ؛ از اوندست نورها كه سوسو ميزنن از دور ، وقتی كه آدم گم شده باشه توو تــاريكیِ مطلق ! و توو امتداد این نور ... اميدِ وجودِ يه كلبهای تو ؛ از اون دست كلبهها كه تووش يه آدمِ زندهی همهچیبلد ، زندگی میكنه با يه لبخندِفراخ ! و يه عالم هيزمِ خورد شدهی حاضر آماده واسه زمستون! اوهوم ؛ خلاصه كه يعنی منتظريم برسيم و برسی ؛ اُميدمونی ؛ بعد از این بهار سخت و مغموم .
+ سه شنبه نهم تیر 1388<---- آستیگ.مات |