قطار خیلی خلوت بود. گفت: ازم فال بخر خاله.
بیشتر از پونزده بار گفت. گفتم نیاز ندارم، گفتم نمیتونم بخرم، گفتم اسمت چیه‌؟ فایده نداشت. باز گفت خاله بخررر دیگه یه دونه. گفتم منو درک کن خب! من به فال اعتقاد ندارم. گفت بخر دیگه خاله. گفتم تو اعتقاد داری؟ خندش گرفت. گفتم چه اسم قشنگی داری، بیا دوست باشیم، حتما که نباید ازت فال بخرم. از پنجره بیرونو نگاه کرد و گفت نخیر من با دخترا دوس نمیشم. گفتم عه چرا! خندید شونه و ابروهاشو انداخت بالا. گفتم حالا با من بشو. گفت نع، فال بخر. گفتم نع من به فال اعتقاد ندارم، به دوستی با تو اعتقاد دارم، ولی تو که دوستم نیستی. یه کم فکر کرد، گفت اگه دوستم بودی میخریدی؟ گفتم زرنگی؟ گفت بگوووو. گفتم دیگه الان که دوستیمون قبول نیست ناقلا. خندید. تکیه داد به پشتی صندلی هیچی نگفت. یه چند دقه بعد همونجور ساکت، یکی از فالهاشو برداشت پاکتشو پاره کرد، فالو از توش درآورد گرفت سمت من: بخونش.
گفتم نه مرسی، ولی من نمیتونم پولشو بدم، کلک نزن. گفت نه برا خودته، پولشو نمیگیرم. گفتم ینی دوست شدیم؟ گف آوره. _هدیه ست؟ _اره
گرفتم خوندمش. یه کم حرف زدیم. گفتم خب پس منم باید تو کیفمو نگاه کنم ببینم چه هدیه یی برات پیدا میکنم. ذوق کرد. 
قد و قواره اش کوچولو بود. ایستگاه مقصد بود، گفتم مواظب پولات باش تاریکه شبه (دوبار تاحالا پولاشو دزد زده بود) . پرسید خودت چی؟ گفتم کسی میاد دنبالم. گفت پسر؟ گفتم نه دختر. گف الکی نگو پسره. گفتم نه دختره. خندید. گفتم حالا چون با تو دوس شدم ینی باهمه میرم دوست میشم؟ خندید. گفت ولی دوست داشتی پسر بود مگه نه؟؟ خندم گرفت از لحنش. خانمی که اونطرف نشسته بود هم پقی زد زیر خنده. بافتنی میبافت، اما تمام مدت با لبخند حواسش به حرفای ما بود. 
تا موقع رفتن هی برگشت و با نگاش دنبالم کرد، دم خروجی دوباره یه فال دیگه بهم داد، گف برا خود خودت. تا بخوام بگم نه.. ، دوید رفت.... .

📝سعیده_احمدی

زمستان 97

+ چهارشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۸ ---- آستیگ‌مات |


موهایم را قیچی کردم. 
همین آخرین پنج شنبه ی تعطیلات بود که از توی اتاق با صدای بلندی گفتم : قیچی بزرگه کجاست؟ 
و چند دقیقه بعد، با قیچیِ سنگینِ مورد علاقه ام روبروی آینه نشسته بودم و قِچ قِچ، موهایم پایین غلتیده بود . 
قیچی بزرگه قدیمی بود، و همیشه مرا یاد خاطرات غبار گرفته ی دور می انداخت. یادِ تابستان ها هوسِ خیاطی کردنِ مامان، یاد سالی یکبار بریدنِ پارچه های گلدار چادری که سوغاتی مکه بودند ، و هزار سال توی چمدانِ چرمیِ زرشکی عروسیِ مامان منتظر مانده بودند؛ تمیز و مرتب تـا شده بودند کنار دوربین عکاسی کُداک کتابی و ریش تراش دو تیغه ی فیلیپس که سنش به گمانم بیست سالی از من بیشتر بود؛ کنار لباس عروسی مامان و لباس بارداری صورتی کمرنگش، که همیشه جایشان تهِ تهِ چمدان، امن بود .
درِ چمدان را که میخواستی ببندی، چشمت می‌افتاد به جیبِ پارچه ای اش که پر از پاکت های نگاتیو بود. نگاتیوهایی که آنروزها _آن‌روزهای دور_ به چشمِ خاطرات گذشته نگاهشان میکردیم! 
 
پارچه چادری ها با حوصله بُریده می شدند و گذاشته میشدند زیر سوزنِ چرخ خیاطی ژانومه. "ژانومه" کلمه ی مورد علاقه ی خانواده ی ما بود؛ چرا که بابا عشقِ کالاهای صنعتی مرغوبِ "اصلِ ژاپن" بود.
قیچیِ سنگینِ قدیمی هم، از آن مرغوب های همیشه‌تیزِ درجه یک بود. اصلا روح بابا، در تمام مرغوبیت های ریز و درشتِ دنیا انگار جا مانده بود.
چشمم را به قدِ موهایی که زمین ریخته شده بود دوخته بودم ؛ رشدش حاصلِ هشت ماه از عمر من بوده است یا بیشتر؟ چقدر می ارزد عُمری که برای هم گذاشتیم؟ یادم هست آن شب بارانیِ زمستان موهایم را لَخت رها کرده بودم دورم، و آن بهار 97 در هوای ابری خنک و دلچسبِ کاخ سعدآباد با موهای فرفری توی دوربین لبخند زده بودم، و شبش برای تولدم غیرمنتظرانه غافلگیر شده بودم، باورهای خوبی به دلم بازگشته بود و موهایم بیشتر فر خورده بود! 
حالا هم بهار دیگریست، تارها قیچی شده اند تا به ترسها غلبه کنند، تـا نگاتیوی روی نگاتیوها بگذارند، و جیبِ چمدان های کهنه، دوباره پر بشود از پاکت های خاطرات.

سعیده احمدی 📝

16 فروردین 98

+ یکشنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۸ ---- آستیگ‌مات |


.

گاهی نگاه میکنی میبینی که داری الان بعضی از آرزوهای ریز و درشتِ قبلو زندگی میکنی! گیریم اونموقع یه چیزایی و کساییو داشتی که حالا دیگه نداری، یا آرزوهای اونموقع الان دیگه آرزو نیستن !

 

+ چهارشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۷ ---- آستیگ‌مات |


فهمیدنش کاری ندارد!
وقتی فکرشان درست در همان زمانی که با انبوهی از کارها و مشغله ها و دردسرها دست به گریبانی، می افتد در سرت، سرو کله شان ناگهان پیدا میشود در افکارت، و کار و زندگی ات را رها میکنی و خودت را غرق افکارت میکنی، خودت را می سپاری به زیر و رو کردن تمام آنچه که ازشان داری! درست در همان موقع، باید بفهمی اهمیت آن آدم ها برایت چقدر زیاد است ، و نمیدانستی !

 

۳ تیر ۹۷

پ.ن: چیزهایی هست که نمیدانی/یم

پ.ن: راستی نوشته ها را اینجا در تلگرام هم باز نشر می دهم:   Telegram.me/heedika

 

.

+ یکشنبه سوم تیر ۱۳۹۷ ---- آستیگ‌مات |


 

وقت هایی که دلش گرم میشد شروع میکرد به بافتن.
یک صبح زمستانی به قصدِ بازار از خانه بیرون میزد، و با کامواهای رنگارنگ برمیگشت. وقت هایی که دلگرم بود میتوانست ساعتها ببافد، میتوانست ساعتها خیالپردازی کند، و میتوانست از بافتن، احساسِ آرامش کند.
وقتی کاموا را دور انگشتانش میپیچاند و دانه دانه رج ها را می بافت، احساسِ اطمینان میکرد و خیال میکرد کنترلِ همه چیز در دستانِ اوست، او کسی ست که می بافد، و بافتنی اش آدم هایی که دوستشان دارد را گرم خواهد کرد. او کسی ست که حالا میتواند با شجاعت دست به بافتن بزند، دست به تخیل بزند برای زندگیش، برا آدم هایش، و برای فرداها ...
وقتی دلش گرم میشد، به فکرِ گرم کردنِ آدمهایش میافتاد، به فکر گرم کردنِ دنیایش.


#سعیده_احمدی

+ دوشنبه چهارم دی ۱۳۹۶ ---- آستیگ‌مات |


 
می دونی عکسا هیچ وقت گویای آدما نیستن؛ عکسا همیشه و هنوز میلیونها چیزِ قشنگ که توو وجودِ آدما هست رو حیف مي کننُ از ثبت کردنش عاجزن. یعنی اگه یکی، آدم نازنینی مثل تو رو خوب نشناسه، عکس تو براش فقط یه عکسه مثل هزار عکس دیگه که در طول روز نگاه می کنه. و خب، وقتی به عکست نگاه می کنه چشمش به راحتی ازش عبور می کنه، بی اینکه حس یا خاطره یی از چشمش به دلش بریزه. حق بده! چون اون آدم خیلی چیزا رو شاید درباره ات ندونه. از کجا باید بدونه؟ از کجا بدونه این لبخندی که رو لباته، از کدوم لبخنداته؟ وقتی که به رابطه ی بین نگاه و زاویه انحرافِ گوشه ی لبت واقف نیست، چطوری پی ببره به معناها ؟ اون آدم جنس دکمه های پیراهنت رو ازحفظ نیست.. چه بدونه از این خودنویسی که توی جیب پیراهنت گذاشتی، چندتا دیگه هم داری.. نمی دونه که پشتِ یکی از کارت های توی جیب پیرهنت شماره ی آقای نریمانی رو نوشتی، پشت یکی دیگه از کارت هات، از ناخوانا بودن دست خط ات معلومه که تلفتی سفارشِ خرید گرفتی و بین زمین و هوا روی کارت نوشتی: ژلوفن یک بسته - شامپو -...
چشم مردم عبور می کنه از روی عکسی که تو در اون دستت رو زیر آرواره ات گذاشتی و با مهربونی به عکاس نگاه کردی، چشم من اما روی عکس گیر می کنه، روی دوتا انگشتری که توو انگشتاته. روی اونی که سنگش فیروزه است و فیتِ انگشت کوچیکته، و کلی واسه هر کدوم از انگشتای من بزرگه اما گاهی برمیدارم میندازمش توو انگشت شَستم. دوسش دارم. همونیه که سنگش یادگار بود و دادی برات انگشترش کردن.... هوم، آره جانِ دلم، توو عکسا هیچ کدومِ این چیزا ثبت نمی شه، سایز انگشتای مردم هیچ رابطه یی با انگشترای تو نداره. اینه که چشم شون ساده ی ساده ی ساده از عکسای خوبِ خوبِ خوبِ تو ، عبور می کنه ..... 
 
"روزت مبارک" . 
 
 
سعیده_احمدی📝
19 june 
2016
 

+ یکشنبه نهم مهر ۱۳۹۶ ---- آستیگ‌مات |


.
انگار که بیاید، گـَردِ روی قاب عکسی را پاک کند، و عکسی که دوستش داشتی، نمایان شود!،
انگار که دست بکشد، غبارِ روی آینه را بروبَـد، و تصویرِ خودت را ببینی ، ..
وقتی می دیدمش، مرا از من کنار می زد، و یادِ خودم می انداخت! 
 
 
 
 
سعیده_احمدی📝
 
 
29 May
2017

+ یکشنبه نهم مهر ۱۳۹۶ ---- آستیگ‌مات |


.
حیاطِ ما پله ی بلندی داشت، به بلندیِ لبه ی باغچه هایش. یک پله ی بلند، از آنها که برای جست و خیز کودکانه کمی زیادی بلند بود! و طبعا ساق پاهای من؟ همیشه کبود! 
پله اما جان می داد برای نشستن، شب های بهار ، شبهای زمستان؛ وقتی چیزی برای تماشا داشتیم؛ مثلِ گلهای بنفشه، مثلِ برف! همان برفی که در سکوت مطلق می نشست، در سکوت مطلق همه چیز را می پوشاند و در تاریکیِ حیاط، نقاط شیشه یی لابلای دانه هایی که روی هم انباشته میشدند، درخششی شبیه ستاره داشتند.
برای منِ امروز، برف هنوز یادآور همان درخششِ ساکت است، یاد آور صدای مردانه ی دوری که فردا صبح اش با هیجان صدایمان می کرد تا برفی که نشسته را ببینیم، و ذوق کنیم که شاید مدرسه ها تعطیل بشود... که مثلِ بعضی روزهای برفی برویم تا دم در مدرسه و ببینیم تعطیل شده و خوشحال کیفمان را پرت کنیم تا جایش روی برفِ دست نخورده ی پیاده روهای صبحِ زود بماند! ... برف برای من تداعی همان صدای تو، همان درخششِ آسمانی و همان جای کیف در پیاده رو و همان کفش کیکرزهایی بود که زشت بودند و من با اخم پایم میکردمشان! 
برف برای من یادآورِ پشت بام رفتن و بیرون آوردنِ پاروهای توی انباری است؛ یادآور دستکش ها و جوراب های پشمی تو، موقعِ پارو کردنِ پشت بام، و ریختن برف ها وسط حیاط... و اخم های ما وقتی بیشتر برف های حیاط دیگر سپید نبودند و با برف های پشت بام، بیرون ریخته میشدند!  برف یاداور موهای توست که خیال میکردم سپید خواهند شد ... حالا سالی یکبار برف بیاید یا نیاید، موهای تو سپیدتر نمیشود. زندگی اما جاریست، و ما حجت اشرف زاده گوش میدهیم، که هی بخواند و هی حرفش را با عمقِ جان بفهمیم :
 
برف_آمد پشت رد ابر در خیابان گم شدم
برف آمد برف آمد یک زمستان گم شدم
 
 
 
سعیده احمدی
 

+ سه شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۵ ---- آستیگ‌مات |


 
نامِ او، اولین نامِ لیستِ بلند بالای دفتر تلفنم بود. چطور میشود نامِ او اولِ لیستِ الفبایی باشد؟ با اضافه کردنِ یک حرفِ Aی تنها قبل از نامش. شماره اش اولین شماره ی لیستم بود. آورده بودمش بالا چون بالاترین جایگاه مالِ چه کسی میتوانست باشد جز او؟ میخواستم مدام چشمم بخورد به آن اسم، به آن عکسِ پروفایل، به آن لبخند، و دلم قرص شود. صدای او آرامِ جان بود. اما چرا ناگهان تلفنش را دیگر جواب نداد؟ چرا هیچکس دیگر شماره ای از او نداشت؟ کسی چه می داند که روزها پشتِ چهره ی آرام و صامت و مبهوتِ آدمی که او را از دست داده چه آشوبی ست. آشوب شده بود. روزها نامش را در لیست می دیدم و خیال میکردم الان سرِ جایش است لابد؛ در تمامِ عمر آدمِ دیرباوری بوده ام! باورم نمیشد رفته باشد. شب ها اما، .. لعنت به شب ها، شبها همیشه حقیقت خودش را در برابرت برهنه میکند! شماره را میگرفتم و کسی گوشی را بر نمیداشت... نامش را گذاشته بودم بالای نام ها، که مدام در جستجویش نباشم لابلای آن همه اسم، آن همه صورت .. باید بالا بود، که اگر دردسر درست کردم، شماره او را بگیرم. که اگر کسی گفت بالای چشمت ابرو، اشکش را بر شانه او بریزم، که اگر ناخواسته شماره یی گرفته شد، پشتِ خط، صدا صدای او باشد ... که اگر کاری داشتم، انگشتم نام او را لمس کند. که وقتی در راه مانده ام، تنها او باشد که میاید وسطِ دستپاچگی ام و لرزش دستهام را می بیند ... اما رفت. نامش بالای لیست ماند و صدایش از پشتِ تمامِ خطوط رفت. در جستجویش دنیا را هم که زیر پا میگذاشتم، بینِ میلیونها نام و هزاران صورت، او را نمیدیدم.. او رفته بود، و شماره اش را اینبار به هیـــچ کس نداده بود... .
 
سعیده. الف
۲۷ شهریور ۹۵

+ شنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۵ ---- آستیگ‌مات |


 
می خواهی کوتاه باشی؟ هوم؟ 
تو آن بارانِ کوتاهِ بهاری باش، که هنوز-قطع-نشده ، آفتاب از لابلای ابرها شتابزده بیرون می زند! ، ..
تو آن عطرِ خوب باش که یک لحظه در پیاده رو لابلای رهگذران می پیچد و تا سر بچرخانند، پریده باش!..،
تو، اصلا همان قاصدکِ بازیگوش باش، که کودکی را به دنبال خود برده باشی و ناگهان سوار بر باد، اوج گرفته باشی و بعد، دیگر فقط چشم های کودک در پی ات دویده باشد..،
.
کوتاه اگر هستی،.. شیرین باش، 
و دوست داشتنی؛ مثل تـلاقی تصـادفیِ دو نگاهِ گــذرا، که برعکسِ باقیِ نگاه ها، در یـادِ همدیگر مانده باشند.
.
95.3.3 / سعیده

+ سه شنبه چهارم خرداد ۱۳۹۵ ---- آستیگ‌مات |


.
 
مرد جوان، برعکس دیگران، روی پل عابر پیاده در حال راه رفتن نیست؛ ایستاده و آرام ویولون می زند. ریتم غمگین ویولون، با رفت و آمدهای تندِ مردم عجولی که در تدارک سال جدیدند جور در نمی آید؛ نوای غمگین سازش هیچ همخوانی ندارد با تکاپوی مردمی که آنقدر کار سرشان ریخته این آخر سالی، نمیخواهند مکث کنند و بگذارند غمِ ویولون هم بریزد در جان شان. ترجیح میدادند نوای شادتری را روی این پل، مهمان می شدند! یاد سال گذشته می افتم، همینروزها بود گمانم، که توی تاکسی، راننده ولوم را کمی بالاتر برده بود و هایده با صدای پرقدرت لعنتی اش خوانده بود که " کبوتر بچه کرده، کاش بودی و می دیدی...گُلـاچشم انتظارن، کاش بودی و می دیدی..." و دلتنگی قلب مرا چنگ زده بود و ... 
مرد جوانِ ویولون زن، آهنگِ بی کلامِ " تـــــا بهارِ دلنشین، آمده ســوی چمن.." را کشیده و سوزناک تر آنچه که انصاف است در فضا می پراکند. و حتا یکبار هم سرش را بالا نمی کند تا در صورت عابران نگاه کند، قدم های سست شده شان را ببیند، که ضربان قلبِ کُند شده شان را بشنود ... بلکه کوک سازش را عوض کند، و تصمیم بگیرد برای رضای خدا هم که شده اینبار منصف باشد ..
 
 

+ یکشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۴ ---- آستیگ‌مات |


هوا باران بود و ابر بود و بوی برف می آمد
هوا پر از احتمالِ شنیدنِ "دوستت دارم" بود!
گفتی دوستت دارم
و من لرزش دستانم را در جیب هایم مخفی کردم..
با عینک آفتابی به کوچه و خیابانِ بارانی زدم
که باران خیال نکند، دل به ماندنش بسته ام...
 
 

+ یکشنبه بیستم دی ۱۳۹۴ ---- آستیگ‌مات |


 

 

در بسياری كتاب‌ها و فيلم‌ها، نوشته‌ها و عكس‌ها... من با دخترانی كه شبيه‌شان بودم و نبودم، عاشق شدم و معشوق. و هيچكدام‌شان واقعی نبود؛ هيچ "تو"يی در آن شعرها مرا مخاطب قرار نمیداد، و من، شبيه هيچكدام از آن تصاوير نبودم... من گم شده‌بودم در حجمی از ستايش‌هايی كه صاحبانش عمری به اندازه يك شعر داشتند، يك قصه، يك فلاش... من جای تك‌تك‌شان زيسته بودم و جايم در خودم خالی بود. تو اما، مرا جای خودم دوست داشتی، عمق چشمانم را، سیاهی موهایم، گونه‌ها و انگشتانم را، همان‌طوری كه بود خواستی ... تو ... تو مرا، به جای خالیِ خودم برگرداندی.

 

+ از دست نوشته های این سال های اخیر، که تاریخ مصرف شان گذشته است!

 

 

+ سه شنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۴ ---- آستیگ‌مات |


 

جاده های بین شهری

جایی برای مرور عشق های گذشته اند

جایی برای لبخندهای حاصل از شیرینیِ یادها

و اشک های حاصل از تلخیِ شیرینی های از دست رفته!

جاده های بین شهری،

مسیرهای دور

و بزرگراههای دور از خانه،

جای امنی برای جا گذاشتن خاطرات اند...

 

 

+ جمعه نهم مرداد ۱۳۹۴ ---- آستیگ‌مات |


از حالا به بعد بگذار شمع ها روشن بمانند!

حالا که دیگر تو نیستی،

تا دوباره شمع هامان را باهم فوت کنیم،

بگذار روشن بمانند، در تاریکیِ من .

 

منِ آن روزها

شمعی را اگر خاموش میکرد،

به پُشت گرمیِ روشنیِ تو بود!

تو اکنون رفته ای

و تاریکی مرا می ترساند!

 

از حالا به بعد اما

بگذار تا تمام شمع ها

                           _ هــــزاران شمع _

روشن بمانند،

که من "هـــــزار ساله" شده ام

                                       بی تو

 

8 اردیبهشت 94

+ چهارشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۴ ---- آستیگ‌مات |


 

اینکه ندانی خوشحال باشی

از فرصت دیدن و شناختن اش؛ تاثیرش ..

یا دلت بگیرد

از عمر کوتاه لحظه ها

که تمام شد

گذشت...

 

 

+ یکشنبه هفتم دی ۱۳۹۳ ---- آستیگ‌مات |


 

اینکه بگوید «بسپارش به من» ؛ و تو دلت بخواهد باورش کنی ..

 

+ شنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۳ ---- آستیگ‌مات |


 

تمامِ آن‌روزها حالم چگونه بود؟ شبيه آن صبحی كه گندم‌های توی مُشتت را پُشت سرم ريختی و كبوترها را دورتادورم جمع كردی، و من در آن‌حالِ سبكی كه داشتم، به اين فكر ميكردم كه چطور چند مُشت گندم، كه زنی در حوالی بازار تجريش ناگهان توی دستم گذاشته و گفته‌بود نذری‌ست -و بعد هم البته پولش را چندبرابر گرفته‌بود!- مرا به امامزاده‌صالح كشانده‌بود، ايستاده با چادر سفيد بينِ كبوترها*يش. با تو . تو كه حسابی ساكت شده‌بودی. و من دلم لرزيده‌بود بخاطرِ تو ؛ بخاطرِ خودم، و بخاطرِ تمامِ وقت‌هايی كه ناخودآگاه مطيع می‌شوم وقتی دنيا دست‌دراز می‌كند، و چيزی در دستم می‌گذارد، و مرا پرت می‌كند به جايی كه ...

 

 

* يك‌ خانمی می‌گفت كه اين ‌كبوترها اكثر اوقات دورشان حصار دارند. به‌ ندرت پيش می‌آيد كه بتوان اين‌طور .. 

 

+ سه شنبه پنجم آذر ۱۳۹۲ ---- آستیگ‌مات |


 

هوا تازه تاريك شده‌بود. چند نفر قدم‌هاشان را تندتر كرده‌بودند، چندنفر می‌دويدند. من باعجله از عرض خيابان می‌گذشتم. نور چراغ ماشين‌ها در طوفانی كه شروع شده‌بود كم‌ و بيش گم می‌شد. مادری كودكش را بغل گرفته بود و همينطور كه سر بچه‌را به سينه‌اش می‌فشرد می‌دويد. می‌خواست زودتر خودشان را برساند خانه. از خيابان اصلی دويد توی فرعی. نگاهش افتاد به من كه ديگر رسيده بودم سر همان‌خيابان و به هم لبخند زديم. در همان يك‌لحظه‌ی كوچك و گذرا به هم لبخند زديم. يعنی كه عجب طوفان خوبی!،مـادرانـه بچه را در بغل فشار بدهی و بدوی سمتِ خانه. چه خوب كه می‌توان دويد سمتِ خانه! زنگ در را فشار داد يا با عجله كليد را توی قفل چرخاند و داخل شد. در را بست و تكيه داد به پشتش، و رضايتمندانه نفس عميق كشيد. چه خوب كه می‌توان آدم‌ها را تماشا كرد كه می‌دوند، نـه از ترس، كه از اشتياق. خانه، خوب است. خانه، نـورِ كوچكی‌ست كه سوسو می‌زند انتهای جنگلِ تاريك. همان كلبه‌ی كوچكِ امن ا‌ست خانه، در آن انبوهِ دلهره آور. خانه، عشق است. هوم.. و عشق، خانه‌ای‌ست.

 

 

+عنوان، از آهنگ «گرم بخند»/دنگ‌شو

 

+ دوشنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۲ ---- آستیگ‌مات |


 

« آره خب، هيچ آدمی دوس‌نداره باور كنه كه هيچ گهی نيست! »

 

- «سنگ‌ها در جيب‌هايش»/كارگردان: پارسا پيروزفر {+}

پ.ن: از تماشای اين نمايش لذّت بس وافری بردم!

+ پنجشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۲ ---- آستیگ‌مات |


 

خوب‌اند اين روزهايی كه بوی عوض‌ شدنِ فصل را می‌دهند؛ بوی تغيير، بوی حال و هوای تازه. روزهايی كه نويد می‌دهند در راه بودنِ ‌آن‌فصل‌هايی را كه تو دوست‌ داری‌شان. روزهای نزديك به پاييز، روزهای نزديك به بهار، و يا نزديك به زمستان. روزهای انتظارِ سپيد. خوب‌اند اين روزهـا، درست وقتی از راه می‌رسند كه بدجوری بخواهی‌شان، بدجوری خالی‌باشد جای‌ نسيم‌ خنك‌شان تا بپيچد لابلای انگشتان دست‌ِ تو. وقتی می‌رسند كه هوای‌تكراری دل‌َت را زده باشد تا آستانه‌ی سَر ريـز شدن! كه هوای تازه بخواهد دل‌َت. سر بزنگاه پيدايشان می‌شود و در هیأتِ بادِ سردِ دلچسبی، شبانه پرده‌ی اتاق را كنار می‌زنند و گونه‌ات را نوازش می‌كنند، مثلِ بچه‌ی كوچكی كه می‌خواهد حواسِ تو را از هرچيزِ ديگر پرت كند به خودش، كه ببينی‌اش، كه از ديدنش خوشحال شوی! خوب‌اند اين روزها؛ بخصوص كه روزهای نزديكِ پاييـز باشند. خوب‌اند، انگار بهت بگويند كه حـالِ تو هم دارد عوض می‌شود؛ اگر خوب است بـ‌هتر می‌شود، و اگر كه نيست، خـوب می‌شود.

 

 

+ شنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۲ ---- آستیگ‌مات |


 

يك‌جاهايی، يك‌روزهايی، ساعت‌هايی، لحظاتِ بخصوصی در زندگی‌ هست كه از هر طرف نگاه می‌كنی نامربوط‌اند؛ كه هيچ‌رقمه نمی‌توانند عجين باشند با تـو، با حال و آينده و گذشته‌ات. سر درنمی‌آوری كه چه حكمتی‌ست در وجودشان، چه داستانی‌ دارد بودنِ تو در آن‌ها! قبول، قبول كه ربط بعضی‌هاشان را بعدها می‌فهمی؛ سال‌ها بعد. امّا بی‌شك جوابِ اشتراكِ بعضی‌شان هم با زندگیِ تو، كاملن تُهی‌ست. من گمانم اين‌جور نقاط، مالِ تو نيست، تاثيرگذار بر سرنوشتِ تو نيست. حدس‌ميزنم كه تنها مالِ آدمِ مقابلِ توست. تو آنجا شبيه يك اتفاقی-كه افتاده‌ای؛ تو يك لحظه‌ای-كه خواهی‌گذشت! تو حتّا شايد يك نقشِ خيلی‌خيلی كوچكِ بی‌ديالوگ باشی، در حدّ يك نگاه يا يك‌لبخند كه جايی آن‌دورها، در قسمتِ فلـوی تصوير ثبت می‌شود، و طبعن محوتر از آن‌ست كه بتوان خوب در خاطر ثبت‌َش كرد. زين‌رو گاهی قصّه قصه‌ی تو نيست؛ نقشِ اصلی تو نيستی! كار ِ تو نيست رمزگشايی كنی كه چرا آنجـايی، كه نقشِ اين اتفاقات در زندگی تو چيست؟ كارِ ِ تو نيست از خلال‌اش چيزی بخاطر بسپاری، كارِ اوست! هم‌او كه از كنارت رد می‌شود با ماجرا يا بی‌ماجرا؛ او كه شايد نقشِ تو در زندگی‌ش همين نقطه‌ی عطف كوچكی باشد كه بعـدها يادآوری‌ش نه تنها ديگر تلخ نمی‌كند اوقات‌َش را، كه شايد حتّا لبخندِ كوچكِ شيرينی بنشاند، روی لبانش.

 

+ دوشنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۲ ---- آستیگ‌مات |


 

در زندگی خواستن‌هايی هست كه شدنی‌اند؛ فاصله‌هايی هست، كه می‌توانی از ميان بَرداری‌شان تا دير نشده؛ دلتنگی‌هايی هست كه می‌توانی خط‌ بزنی‌شان، تمام‌شان كنی. امّا نـِمی‌تـَوانی! می‌فهمی چه می‌گويم؟ می‌توانی-مثل آب خوردن؛ و در عينِ‌حال دقيقا به همان اندازه هم نمی‌توانی!... هيچ كفه‌ای سنگينتر از ديگری نيست. بعضی‌ شب‌ها اين‌دلت موهای كج‌ات* را كنار می‌زند و آرام زیر گوش‌ات می‌گويد «هی‌دختر! فقط با گفتن يك كلمه، حتّا يك هجای كوچك، يك لبخند، يا يك نگاه ... همانی ميشود كه می‌خواهی»، آن‌دلت امّا دستِ اين‌دلت را می‌گيرد می‌گويد «بيا بنشين باهات حرف دارم»، و حرف‌هايی به اين‌دلت می‌زند كه آرام ميگيرد و به آن‌دلت ميگويد «اوهوم... حق با توست!» امّا چند ساعت بيشتر طول نمی‌كشد، باز تويی و بهانه‌گيری‌هاش، تويی و همان اوضاع قبلی؛ هوم ، يك چنين مخمصه‌ای.

 

 

+ سه شنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۲ ---- آستیگ‌مات |


 

 

بعضی‌وختا اصرار به سر در آوردن از چيزی، منجر به اون‌چيزی كه توقع‌اش رو داریم نمی‌شه! گاهی همه ذهنیتتو هم به شهر توریستی میبره وقتی كه پی‌شو می‌گيری و می‌بينی هزاران سالِ نوری فاصله‌ بوده بين اونچه تو می‌خواستی بشنوی و اونچه حقيقته!... اين‌جور اصرارها گاهی‌هم باعث می‌شه طرف مقابل ناجور داغون‌بشه، قهوه‌ای، خجل، يا چميدونم ديگه مث قبل باهات راحت نباشه. عاميانه‌ بخوام مثال بزنم اينه كه هی اصرار كنی فلانی كفشاشو دربياره، اون هی بگه نه مرسی راحتم، والّا راحتم بلّا راحتم. باز تو هی اصرار كنی بگی جونِ‌مّـــادرت راحت باش درآر ديگه درآر! در نياره؛ هی اون بكِش تو بكِش؛ بگه باشه‌بابا كفشو ول كن، باشه؛ بعدم توو دلش يا شفاهن فحش آبداری حواله‌ت ‌می‌كنه و كفشارو در مياره می‌بينی جوراباش سوراخه :|

 

+ شنبه پنجم مرداد ۱۳۹۲ ---- آستیگ‌مات |


 

مثلِ پيدايشِ قـارچ‌ها

در پیِ رعد و برقِ بهاری؛

تـا كه پيدا شوم

صدايم كن

نـــورم باش!

 

 

 

+ سه شنبه بیستم فروردین ۱۳۹۲ ---- آستیگ‌مات |


 

 

بشه برگردم به كودكی، پیش پدربزرگ كه نمازشُ نشسته می‌خوند بشينم، و از خداش بخوام كه دنيا همون‌جا تموم‌ شه.

 

 

+ دوشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۲ ---- آستیگ‌مات |


 

 

شاید

دنيا آنقدرها هم جای بدی نباشد

تا وقتی چشم‌هايی را می‌شناسم مثل همين چشم‌های تو :

وقتی بعد از مـدت‌هــا به ديدن‌ات می‌آيم

و سرت را كه از كاغذهای روی ميزت بلند می‌كنی

-آخ-

هنوز همانی!

 

 

+ پنجشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۱ ---- آستیگ‌مات |


 

همين‌طور كه حرف‌می‌زد، بی‌كه چشم‌بردارد از نگاهم، پالتويش را برداشت و پوشيد؛

پيش از به هم‌رساندنِ طرفِ چپ و راستِ پالتو، در سايه روشنِ پيراهنش، برای يك‌لحظه دلم ‌خواست بخزم توی آغوشش ..

 

نکند...

نكند همين‌قدر ساده اتفاق می‌افتد؛ اينكه مردم، از دلتنگیِ او، پناه‌می‌برند به آغوش ديگری؟

 

 

پ.ن :  {(+}}

 

 

 

+ پنجشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۱ ---- آستیگ‌مات |


 

دستِ خودم نيست؛ من هميشه مدادم را روی كاغذ فشار می‌دهم. مثلِ آن‌سال‌ها كه پرّرنگ‌ترين طراحی‌های كلاس مالِ من بود، مثلِ وقتی كه آقای «ت»، سماوری را كه بزرگ و پررنگ كشيده بودم بالاگرفت و نشانِ بقيه داد، گفت كه خطوط بايد همين‌طور باشند نه ترسو و كمرنگ؛ گفت كه طرح بايد كلّ كاغذ را بگيرد؛ مثلِ همين‌طرح، كه يك سماورِ قهوه‌خانه‌ای‌ تمام‌عيار شده!.. بعد از اين‌همه‌سال كه دوباره مداد طراحی دستم گرفته‌ام، می‌بينم كه هنوز با تمام انرژی مدادم را روی كاغذ می‌كشم و بعد، برای پاك‌كردنش حسابی توی دردسر می‌افتم. دلم برای استاد «ت» تنگ می‌شود؛ ديگر كسی نيست لی‌لی به لالای اين خطوط بگذارد؛ خطوطی كه هنوز همانقدر كودكند، گيريم كه صاحبشان ديگر نه. صاحبشان ديگر بزرگ‌شده امّا هنوز مدادش را روی كاغذ فشار می‌دهد؛ هنوز ردّ قلم‌ِ نامطمئن را دوست نـدارد. حالا بگذار بيايند برايش دادِ سخن در دهند كه صاحبانِ طرح‌های كمرنگ، نه تنها چيزی را از دست نمی‌دهند، كه جای اشتباهات‌شان هم -بعد از پاك‌كردن- روی كاغذ نمی‌ماند! اين‌ها آسّه‌آسّه می‌روند و پيوسّه!.. من امّا نمی‌توانم بفهمم مگر می‌شود اينطور زندگی كرد؟! بی‌اينكه دل ببندی به خطوطت؟ با خودت بگويی كه هر لحظه ممكن‌است لازم شود پاك‌شان كنی و دورشان بيندازی، پس بهتر است كمرنگ بكشی‌شان، مبادا وابسته‌شان شوی و ردّشان بماند توی زندگی‌ات ؟! .. پوف، چه هولناك ..    

  


ادامــــ‌‌ه‌‌دآرد

+ جمعه نوزدهم آبان ۱۳۹۱ ---- آستیگ‌مات |


 

داشتن و ..

ديدنِ تو خـوب است.

خـوب؛

مثل از هم شكفتنِ صورتِ كسی

با ديدنِ چهره‌ای آشـِنا

ناگهان

ميان يك‌مُشت غريبه

 

+ چهارشنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۱ ---- آستیگ‌مات |